اربعین پاییزی

عصر پنجشنبه است .

به عبارت بهتر شب جمعه است .

پرده های گوشم از فرط سکوت دارند منفجر می شوند !!!

روز اول ما صفر است .

قلبم هم دارد می ترکد !!!

در خیابانها و کوچه های شهر رفت و آمد برقرار است .

در آسمان هم یقین همین جوری و شاید بیشتر بیا و برو برپا است .

هر کسی به دنبال چیزی است .

من الان کجا هستم ؟!

نسیم خنکی می وزد .

پاییز در انگاره های من حدفاصل ماندگاری و روندگی است .

برگهای زرد بر روی شاخه درختان ؛ وسط چمن های باغچه ها ؛ بر روی سطح سنگفرش پیاده روها و در دور دستها در آسمان ؛ لابلای غبار و در دل یک گردباد ، احساسی بسیار زیبا و ماندگار را به انسان می بخشد .

آدم دلش می خواهد همینطور در پاییز برگ ریز ؛ یکریز راه برود !

بادش زیباست ...

بارانش زیباست ...

تنهایی های خیس و بوی خاک نمناکش متفاوت است .

اربعین دارد از راه می رسد .

اربعین امسال در فصل پاییز است .

خوش به حال آنهایی که هرسال و بخصوص امسال همسفر دل حضرت زینب سلام الله علیها هستند .

من را که آب برده است ...

و در انتهای گم گشت و سرگشتگی ام به گل تعلقات بدجوری نشسته ام !

امان از دست خود آدم !

می بینم اینروزها خوبان خدا را که مانند پرستو به سرزمین تکوینی شان دارند کوچ می کنند .

و من در پاییزانه سکوت خویش ، مثل پوپک ؛ پرپر خیال هستم و اینهمه می شوم که گفتم !


چه کنم با خودم که اگر اینگونه ام ؛ دیری است که مدیون و در رهن همواره بهار و باران و پلاکم ؟!


در حالیکه حالا اینجا نه بهاری ...نه بارانی ...و نه دیگر پلاکی است !!!


یادش بخیر ...



/ 0 نظر / 39 بازدید