زخم آسمان و دیوانه شهر

هرکاری کردم که خودم را نگه دارم و قید زخم آسمان پرشین بلاگ را بزنم ؛ دیدم نمی شود که نمی شود که نمی شود ...!

 نمی دانم چرا دلم هی زیر و زیر بالا می شود...

آخرش بعد از یک و نیم ماه طاقتم تمام شد ...

آمدم کرکره رفیق قدیمی ام را بالاکشیدم ...

گردو غبار فراموشی اینجا هم بر روی اسباب و اثاثیه زخم آسمان نشسته است ...

فقط یک دیوانه در این دور و برهاست که بعد از نزدیک بیست سال هنوز هم سر وقت می آید و به زخم آسمان سرمی زند ...

و البته همه عاقلها سالها ست که رفته اند ...

همه جا به گونه ای جادویی خاموش ؛ ساکت و سوت و کور است ...

 

درست مانند سرزمینهای نفرین شده ...!

دل آدم همینطوری از تنهایی می گیرد ...

هیچکس نیست ...

حتی دیوانه شهر ...

چه می توان کرد ؟!

شاید این سرنوشت بشر است !

ما که زور درافتادن با سرنوشت را نداریم !!

گاهی فکر می کنم جدایی مانند دوئلی است که هر دوطرف سرنوشت همزمان به سوی هم شلیک  و همدیگر را می کشند و یکی کمی زودتر و دیگری کمی دیرتردر برابر نگاه حیرت زده حریف می میرد و باز این سرنوشت است که می ماند و زوزه غم انگیز باد و غباری سرگردان که به آسمان برمی خیزد و دیگر هیچ !

 از سر کنجکاوی لیست وبلاگهای بروز شده پرشین بلاگ را نگاه کردم ؛ دیدم بیشتر نام شرکتهای تولید کننده ادوات صنعتی ؛ سموم کشاورزی ؛ شرکتهای بیمه و بورس و بنگاههای کاریابی و کار چاق کنی و...به چشم می خورد !

آهی از ته دل می کشم !!

 

دلم می خواهد ؛ سیر دلم گریه کنم ...

یک روزی اینجا پرشین بلاگ که نبود ؛ عشق آباد بود !!!

به ثانیه وبلاگ بروز می شد .

محتوای همه هم اشعار آتشین ؛ دلنوشتهای پر از سوز گدازی بود که اشک خواننده را بی اختیار جاری می کرد .

آنهاییکه مزاج انقلابی تری داشتند در کنار خطابه های طوفانی در نقد فضای فرهنگی روز ؛ مشغول کنایه پرانی به معشوقه ها و معشوق های همپیاله و همزاد خود بودند...و در واقع عشق خود را در لابلای نوشته های پر حرارت ساندویچ نموده و به نحوی غیر مستقیم به حریف ابراز می داشتند ؛  هرچند که در واقع به نوعی رقبای عشقی مدعی خود را از صحنه رقابت خارج و توجه حریف را به فضیلتهای خود معطوف می نمودند .

 

در تمام این مدت هم ؛ فکر می کردند بقیه کلم بروکلی و  کاهوی پیچ  و برگ اسفناج خورده و قاطر تشریف دارند !!!

شاید این حرف را حالا می شود اینقدر آشکار زد...ولی در آن زمان همه چیز تحت الشعاع شعارهای رنگارنگ قرار داشت و با اینکه همه هم این را می دانستند ؛ منتهی اینرا با تسامح به حساب تقدس  و تعهد فرد می گذاشتند !

اینک سالها است که از آن روزها گذشته است ...

خیلی از آن افراد حالا در رهن نکاح یکدیگر رفته و آرام و خاموش مشغول گذران بقیه عمر خود هستند ...

دیگر خبری هم از آن شعارها و حرفهای شعله ور نیست ...

تو گویی همه چیز خواب و خیال بوده است  !

و شاید در پس این سالها ؛ حافظه ها دیگریاری نمی کند ...

و یا شاید انقلابیگری معنای خودش را از دست داده است

و یا شاید خر بعضی ها از پل گذشته و دیگر نیازی به این بهانه ها وجود ندارند ؛ خودشان را به آن راه زده اند !!

هر چه هست ؛ این است: وبلاگهایی که عنوان و محتوایشان روزی در هرم حرارت عشق های سوزان می سوخت ؛ حالا دیگر مثل بازاری قدیمی و متروک ؛ ورشکسته؛ تعطیل ؛سرد و کساد خرابه های آن بر جای مانده است ...

آدم دلش می گیرد ...!

 ولی در این یادستان؛ هرکس که نباشد ؛ دیوانه شهر هنوز هم هست ...

زخم آسمان هم هنوز زنده است ...!

و این به معنای جریان زندگی در رگهای امید است ...

 

زخم آسمان و دیوانه شهر ...!

 

 

راستی یاد همه آنهاییکه حالا دیگر نیستند ؛ بخیر !!!

 

/ 0 نظر / 19 بازدید