یک روز پاییزی

برای خودم محتوای متنی و تصویری می فرستادم !

یک روز پاییزی که رسید ؛ اول گفتم : می ماند بیات می شود ....

بعد گفتم : می گذارم سروقت می خوانم . اینجوری بهتر است .

آخرش هم گفتم : اصلا ولش کن ! ...محتوا بماند برای دیگران !...

همینکه از  رهن خودم خارج شدم یکدفعه دیدم زمان منبسط شد و من که هرشب سر ساعت یازده و سی دقیقه مثل مومیایی های هزاران ساله مانده در لختگی خود به پایان می رسیدم ؛ حالا دیگر به پدیده ای پیشتر و بیشتر از زمان داشتم تبدیل می شدم ...

شب که از نیمه می گذشت ؛ من خیلی زودتر از او ؛  از نیمه خود گذشته بودم....!

و در آنسوتر از ساعت یازده و سی دقیقه نیمه شب؛  حداقلش این بود که دیگر منتظر خودم نبودم !!

بودم ...ولی نبودم !

و در اصل نبودم ...هرچندکه بودم !!

بودنم درنبودنم بود و نبودنم دربودنم نبود و بود نبودها  و نبود بودها ؛ بودونبود بودنی ها و نبود و بود  نبودنیها بود که بود و نبودش؛ بودی برای نبودها و نبودی برای بودها ؛ بود و شاید هم نبود. بودنی و نبودنی که نه بودش و نه نبودش ؛ هیچوقت نه بودش بود بود و نه نبودش نبود نبود ....!!!

خوب بود ؟!...نمی دانم !!

خوب نبود ؟! ...نمی دانم !!


r17u_پاییزان.jpg

 

فقط می دانم درست شبیه آن همه سالهایی که نیامده گذشتند و در پیچ جاده ای خیس ، آنسوتر از خزان جنگل و برگریزان انبوه درختان ؛ برگهای زرد و نارنجی رها در باد و تر در بارش باران و افتاده بر روی زمین ؛ در مه مبهمی ؛ میان ناپیدا تمام شدند ؛...  در غروب بارانی یک روز پاییزی ؛ در جاده پراز خاطرات  سفر سرنوشت ؛  باز هم خودم را در بودم ونبودم  جا گذاشتم و رفتم ...!

درست چیزی شبیه به همیشه ....

 

/ 0 نظر / 38 بازدید