برف

از دیشب برف دارد همینطوری می بارد ... دیشب بیمارستان بودم . با اینکه بارش برف بسیار شدید بود ؛ معذالک درست تا 5 صبح بیمار مراجعه می کرد ! نماز صبحم را که در اتاق استراحت پزشک خواندم ؛ دیگر دلم نیامد بخوابم . کتاب ملاحظات اخلاقی پزشک را باز کردم و شروع کردم به خواندن و همزمان با ضبط خبرنگاری که تقریبا همیشه همراه خود دارم ؛ تبدیل کردنش به کتاب صوتی ؛ برای استفاده دانشجویان و دانش آموختگان و اخلاق پژوهان رشته اخلاق پزشکی . حالا دیگر آفتاب طلوع کرده است . هنوز هم دارد برف می بارد ... همه جا سفید پوش شده است . منتظر می مانم تا پزشک بعدی برسد . و بالاخره می رسد ...! سوار خودرو پژو پارس سفید 96 ؛ خوشگل ؛ شیرین ؛ عزیز دل و نازشوبرم می شوم . بزرگراه در مه و برف محو شده است . برف به شدت می بارد ... خودروها به آرامی و با چراغهای روشن در صفهای منظم در حال ترددند . بسیار فضا رویایی و شاعرانه است . چیزی که الان می چسبد ؛ یاد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و امام حسین علیه السلام است ... به به ! ضبط خیمه سفید چهار چرخم را روشن می کنم ...! پیرهن سیاه روضه هات ؛ لباس پادشاهیه ... اوج می گیرم .... ایام فاطمیه است ... شدت برف بیشتر هم شده است ... دانه های درشت برف مثل تشک پنبه ای که در آسمان پاره شده باشد ؛ همینطوری بی وقفه دارد می بارد . برف پاک کن ماشین با عجله به این سو آنسو حرکت می کند و مگر حریف آسمان می شود ؟! کف بزرگراه مثل پیست اسکی شده است ! خودروها گاهی لیز می خورند ! در اطراف مسیر برف گرفته بزرگراه ؛ برخی خودروها به دلایل نامعلومی متوقف شده و چراغهای چشمک زن آنها مرتب در حال روشن و خاموش شدن است . درون خودرو پژوپارس شیک من ؛ گرمای مطبوع بخاری موج می زند و مثل یک سیاله خوش آیند و ملس ؛ در درون مجاری تنفسی ام در کمال نرمی و لطافت به جریان می افتد و بر روی پوست صورتم نجیبانه می لغزد و احساسی غیر قابل وصف را در من ایجاد می کند . الان وقت خیلی خوبی برای گریه پای روضه است ! خوب ! چرا باید معطل کنم ؟ چه وقتی بهتر از حالا .... السلام علیک یا امیر المومنین علی بن ابی طالب صل الله علیک ... السلام علیک یا فاطمه الزهرا صلی الله علیک ... السلام علیک یا اباعبدالله صل الله علیک و علی الاروح التی حلت بفنائک ... السلام ... بالاخره همان که منتظرش بودم ؛ رسید ...!!! حضرت اشک .... او که آمد ؛ با اجازه من دیگر باید بروم ....!!! و دلم می ماند و خودم تا نمیدانم کجا می روم .... جایی در آن دور دور دور ها که هیچکس نباشدو...... فقط خدا باشد و من ...!!! آخ ! ...که چقدر دلم خدا می خواهد !!! از دیشب برف دارد همینطوری می بارد ... و هنوز هم که هنوز است یک کله دارد می بارد ... همه جا سفید پوش شده است . حالا دیگر شدن بارش برف خیلی بیشتر شده است ... بسیار فضا از این نما ؛ رویایی و شاعرانه است . شدت برف هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود ... و دانه های درشت برف مثل تشک پنبه ای که در آسمان پاره شده باشد ؛ همینطوری بی وقفه دارد به پایین می ریزد . چقدر مستانه ..! چقدر شاعرانه ! چقدر عاشقانه !

وای که باید بروم زودتر یک جایی را پیدا کنم و نماز بخوانم ...!

زمستان است ....

تهران - زمستان 1396

/ 0 نظر / 48 بازدید