حکایتهای آن حکایت

کلی داستان با پیاز داغ کافی و نعناع و یک وجب روغن رویش در کتلخانه زخم آسمان نذر خوبان خدا کردیم , چندتا ملاقه و کفگیربیشتر نمانده بود که در کف قابلمه دلمان بچرخانیم تا ته نگیرد که یکدفعه منشی مطب ما مثل جغد به تلفن اتاق ما زنگ زد و کاسه و کوزه و قابلمه و دیگ و دیگچه یکهو برگشت و هر چه بود , ریخت !!!

قضیه از این قرار بود که وقتی آمدم تلفن ثابت را جواب بدهم گوشی تلفن همراه از دستم افتاد و قاب و باطری و صفحه نمایش آن مثل جگر پاره پاره زلیخا هرکدام به سویی پرت شد و من هم مثل داغدار این هزارپاره نمی دانستم که برکدامین جامانده و جدا مانده , روضه غریبی بخوانم ؟!

خلاصه دست از دامن و دامن از دست رفت ...

و بدتر اینکه بلافاصله بیمار بعدی هم وارد شد و مانند فراز اسرجت و الجمت و تنقبت لقتالک و شبیه کسانی که نعل تازه به سم اسبان زده اند و تو بگو دختر خاله شمر ذی الجوشن ترق و تروقی با کفشهای پاشنه بلند و قیافه اجق وجق با چسان فسان بر بالای پیکر اربا اربای گوشی تلفن همراه من به راه انداخت که من فقط برای کسری از ثانیه چشمانم را بستم که بیشتر از اینی که هست را نبینم ....!!

در هر حال حکایتهای آن حکایت , بماند برای فرصتی دیگر ....

درود و بدرود


/ 1 نظر / 48 بازدید