دلتنگی آرام

چقدر خوب است انسان گاهی هم که شده مثل بچه آدم سرش را بیندازد پایین و آرام و بی شلوغ مشغول به امورات خودش ؛ خوش باشد ...!

نمی دانم چرا بعضی وقتها دلم برای روستا تنگ می شود ...؟؟؟!!!

برای خر سواری ؛ دنبال گاو دویدن ؛ با اسب عکس یادگاری گرفتن ؛ گله گوسفندان را با کفشهای پاره پوره و بینی و گونه های قرمز و بقچه ای آویزان به نوک تکه چوبی کج و کوله که بر روی کتف تکیه داده, سلانه سلانه به چرای گیاهان پوشیده از شبنم در دامنه های سرسبز تپه ها بردن ؛ از سر ذوق با بزغاله های بازیگوش سر ستیز و بنای لج کشیدن را گذاشتن و همیشه از نفس افتاده و دماغ سوخته شدن ؛ برای مرغ و خروسی و جوجه طلایی هایی که آدم ترجیح می دهد همیشه این دور و برها باشند و جست و خیز شان را ببیند و اردک های سبزآبی شناور در جاری رودخانه های پر آب و غازهای خاکستری و سفیدی که تفاوت خوشحالی و عصبانیتشان را من هیچوقت نفهمیدم و فقط می دانم تا آدم را می بینند ؛ گلوله شروع می کنند به دویدن به سمت حریف و از اینطرف هم طرف هر کسی که می خواهد باشد , دوپا دارد و دوتای دیگر هم قرض می کند و د به فرار ...!!


برای صدای دور دست پارس سگها در آنسوی روستا , و بوی خاک توده ای معلق از غبار خاکستری آمیخته با زرد , نارنجی و قرمز دلگیر لحظه غروب آفتاب ...درست مثل تخم مرغ نیمرو که در آن خاک پاشیده باشند ...!


برای زوزه سهمگین و دردناک گرگها در تاریکی شب که تا مغز استخوان را می شکافد و فرو می رود ...

برای پر و بال قهوه نسکافه ای گنجشکها در لابلای شاخه درختان و بر روی سیمهای برق ...

برای چشمهای فسفری و درخشان بچه گربه ها توپولی , لابلای خرت و پرتهای روی هم تلنبار شده انباری ...

برای نجابت همواره تنهای کلاغها ...

برای کوچ و بازگشت سراسر احساس پرستوها ...

برای واژه ای به نام بهار ...

برای علفزارهای پریشان دشتهای پهناور و افسانه ای , در آن هنگام که باد بر آنها وزیدن می گیرد ...

برای فاتحانه غرور بنفش کوهستان...

برای فیروزه و لاجوردی بی انتهای آسمان ...

برای دل پر از عاشقانه ابرها ...

برای لحظه ای زلال بلور باران ...

برای حتما گریه ای داغ و شور ...!!!

برای شایداگر راست بگویم ؛ خدا ...!!!

و البته اگر یادم باشد و در این هیر و ویر هم چیزی تهش مانده باشد ....کمی هم برای خودم !!!

/ 0 نظر / 42 بازدید