جامانده

یادم هست روزی با خودم عهد کردم اگر بنا باشد که ننویسم ؛ به همان جایی بر می گردم که روزی آمده بودم .

چقدر اینروزها محتاج آفرینش هستم !!

تا دلت بخواهد ویلان و حیران علفزارها و بادها و قطره های باران و بنفش دور دست کوهستان و آبی لاجوردی آسمان هستم ....

و هستم ...و هستم و ...هستم...

و در تمام این مدت من هیچوقت نفهمیدم که کجا و چرا ؛همیشه در آنسوتر از همیشه و نرسیده به خویش ، پیشتر و زودتر از زمان ؛ گاهی از بیگاهی در خودم جا می مانم ...؟!

نمی دانم !!!


/ 0 نظر / 22 بازدید