زندگی در سکوت

امروز دیگر در زخم آسمان کاملا احساس تنهایی می کنم !

نمی دانم چه کار باید انجام بدهم  ؟!

هیچوقت روزگارم اینگونه نبوده است ...

ولی خوب !

روزگار یعنی همین !!

باید پذیرفت ...!!!

دیگر کسی نمانده است ...

حتی مرده های پرشین بلاگ هم ؛ گورشان را به شبکه های اجتماعی منتقل نموده اند ....

کسی نیست ...

من نمی ترسم ....!

ولی نمی دانم چرا فکر می کنم که دارم می ترسم ؟!

سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفته است ...

اینجور آدم همینطوری مالیخولیا می گیرد !!!

آنروزهای آبادی ؛ اصلا گمان این روزهای کسادی را نه من و نه هیچکس نداشت !

همه قدیمی ها رفته اند ....

و من تنهای تنها در کوچه های خیالم پرسه می زنم ....!

حالا منم و اینهمه تنهایی و راهی را که باید به نیابت همه آنهاییکه روزی بودند و حالا دیگر نیستند ؛ تنها بروم ...

چه می شود کرد ...؟!

مگر راه دیگری هم برای اثبات زندگی هست ؟!

ماندن و برگشتن ؛ هردو معانی متفاوتی از مرگ شرایط هستند ...

و من اینجا هنوز زنده ام ....

 

 

 

 

/ 0 نظر / 40 بازدید