از بیمارستان تا وادی السلام

دیشب در شلوغی و ازدحام بیماران مراجعه کننده به اورژانس بیمارستان , مادر و پسری نوجوان که معلوم بود فرزندش می باشد به اتاق پزشک شماره یک , که من در آنجا بیماران را ویزیت می کردم , مراجعه نمودند .

از ظاهر امرمعلوم بود بضاعت چندانی ندارند ...

مادر با شوق و ذوق به من گفت : پسرم مداح است .

خیلی خوشحال شدم ...

در حین شرح حال گرفتن و نوشتن دارو , دریافتم که خانواده پدر نداشته و مادر اضافه کرد که ما هرماه 28 حقوق می گیریم , درحالیکه زمان دیدار ما 24 ماه بود .

و من فهمیدم که دستشان خالی است ...

به پذیرش و صندوق داروخانه و تزریقات بیمارستان سفارش کردم , وجهی از آنها دریافت نکنند و همه هزینه ها را خودم متقبل شدم ....

آنها دعا و تشکر کردند و با رضایت اورژانس را ترک نمودند .

ساعتی بعد در ازدحام وصف نشدنی بیماران , مردی بسیار محترم وارد شد .

لبخندی بر چهره داشت .

به من گفت : از دیدن شما بسیار خوشحالم .

من سالی گاهی یکبار به اینجا می آیم و خوشحالم وقتی من مراجعه می کنم , شما هم هستید !

و این در حالی بود که من این مرد را بخاطر نمی آوردم !!!

او به من گفت , کاروان کربلا دارد و مرتب به کربلا می رود .

سپس از من پرسید : آیا تا الان کربلا مشرف شده ام؟!

و وقتی از وی خواستم که در حرم حضرت علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام , من را هم دعا کند ,او اضافه کرد , ضمن دعا به من , در وادی السلام نجف هم برایم قبری خریداری خواهد نمود !!!

اینقدر خوشحال شدم که نگو ...!!!

و هنوز هم حالم , همان حال است ...

نه یکذره کمتر و نه یکذره بیشتر...

/ 0 نظر / 36 بازدید