نیمه شب و بیمار و من

نیمه شب است ...

در کلینیک اساتید دانشگاه علوم پزشکی دارم بیماران را ویزیت می کنم ....

دختری جوان با همسرش وارد می شوند ...

همسر دختر با شلواری پاره پوره و موهایی دم اسبی در آستانه در ظاهر می شود ...

از همینهایی که دنبال مدهستند  !

نمیدانم با چه کسی در آن سوی گوشی همراه خود ؛ بی توجه به من بلند بلند صحبت می کند ...

دختر بر روی صندلی مخصوص بیمار می نشیند ...

نگاهی به همسرش می اندازد و وقتی می بیند که  توجهی به او ندارد ؛ با نا امیدی در حالیکه نگاهش با بی نهایت گره می خورد ؛ با لحنی سرد در برابر پرسش من شروع می کند به شرح حال دادن ...

وشرح حال فقط یک کلمه است ...

فشار...!!!

در می یابم که مشکل فشار خون دارد ....

می پرسم فشار خون بالا دارید یا افت فشار ؟!

پاسخ می دهد : فشارخون بالا ...

بوی سیگار تندی که از آنها ساطع می گردد ؛ حس بویایی ام را که از اتفاق بسیار تیز هم هست را آزار می دهد ...

می پرسم : سیگار می کشید ؟!

در جواب می گوید : هردوی مان سیگار می کشیم ...

و دوباره در خود فرو می رود ...

فشارش را با فشار سنج می گیرم ...

وضعیت بدی ندارد ....

نگاهی به او می کنم تا برایش توضیحات لازم در مورد بیماری اش را بدهم که می بینم در حالیکه صورتش را به سوی دیگری متمایل نموده است به اندازه یک وجب اشک بر روی گونه هایش نشسته است .

یقین می کنم فشارش ثانویه به استرس است ...

بازویی فشار سنج را که باز می کنم ناگهان بدون مقدمه از جا برمی خیزد تا برود !

همسرش هم که حالی بهتر اتز او ندارد و حالا دیگر در ظاهر حرفهایش با گوشی تلفن همراه به پایان رسیده است ؛ همانند مومیایی ها به او خیره شده است ...

 می پرسم : خوبی ؟!

با لبخندی مرده که شادی سردی بر روی لبهایش ماسیده است در حالیکه سعی می کند به صورت مصنوعی خود را خوشحال نشان بدهد ؛ می گوید : بله خوبم !!!

و بعد راه می افتد و همسرش نیز به دنبالش به اتفاق از در اتاق معاینه خارج می شوند ...

و تا بیمار بعدی بیاید به خود می اندیشم که چقدر ما انسانها نیازمند پرستشیم ...

بی مقدمه دلم نماز شب می خواهد ...!

دلم زیارت عاشورای امام حسین علیه السلام را می خواهد ...

و در یک کلمه دلم خدا را می خواهد ....

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید