داستان تابستان

نوشتن برایم به بخشی جدایی از خودم  تبدیل شده است ...

عصر یک روز گرم مرداد ماه ...

در کلینیک هستم ...

ولی این مانعی برای فکر کردن و نوشتن نمی تواند باشد ...

بالاخره متنهای محدود و جمله های کوتاه هم به آدم همان حس نوشتن نوشته های مفصل را می دهد ...

اشکالی ندارد ! همین هم خوب است ...

الآن من احساس خوبی دارم ...

احساس ماه وسط فصل تابستان را ...!

احساس خوب !!...خیلی خوب ...!!!

راستی چطور است که قصه بنویسم ؟!!

تابستان است ...

هر کس که کتاب داستان بخوان است که خودش می رود و می خرد و می خواند ....

منتهی بعضی ها زخم آسمان خوان قدیمی هستند و داستانهای زخم آسمان را بیشتر از همه دوست دارند ....

 

اینهم برای خودش نوعی سلیقه است !

نمی شود به تیر و ترکه بستشان که چرا ...؟؟؟!!!

همین است دیگر....

به خاطر تابستان همین قدیمی عاشق ها هم که شده بهتر است شروع کنیم ...

همینطوری یواش یواش هم جلو می رویم ...

آن کسی هم که باید بخواند ؛ خودش می آید ومی خواند ....کاری هم با ما ندارد ...!

زخم آسمان خاطرخواه قدیمی دارد که هنوز هم سالهاست برایش جگر می سوزانند و ربطی هم به سال و ماه و پیری و جوانی و چیزهای دیگر ندارد ....!!

حالا شده هر بار دو سه جمله ...

مهم مزه آن است ....

الهی به امید تو .....

/ 0 نظر / 10 بازدید