خداحافظ رفیق

 

بسم المعشوق

ساعت حدود 2و 45 دقیقه بعد از نیمه شب است.

مدتها بود که نوشتنم نمی آمد .

در این سکوت راز آلود و افسانه ای شب مشغول تحقیق و اندیشیدن و نوشتنم ...

نمی دانم چه می شود که دلم هوای شهدا می کند و تا به خود بیایم به اندازه یک وجب اشک بر روی صورتم نشسته و قطره قطره دارد بر روی میز می چکد  !

و باز هم نمی دانم چرا دلم می خواهد واژه   «خداحافظ رفیق » را جستجو کنم.

خداحافظ رفیق  البته که نام فیلمی بسیار زیبا و دلنشین و یادگاری با موضوع دفاع مقدس است که حالا همه خاطرات و صحنه های درون و بیرون من را کنار می زند و مرا تا شهدا مسحور خودش می کند.

متنی را در رابطه با آن در یکی از وبلاگها می بینم که خیلی مرا تحت تاثیر قرار می دهد :

« یه قسمت خیلی قشنگ خداحافظ رفیق وقتی بود که شهدا رفتند سراغ رفیق قدیمیشون که فرمانده گردان شهدا بود .  دیدند شاگرد یه نون واییه ! بهش گفتند تو که فرمانده گردان بودی . کارت درست بود . از همه ما بهتر بودی .اما چرا اینجوری ؟! شاگرد نون وا شدی و شهید نشدی ؟!!! 

جواب داد : شما از خداوند شهادت خواستید ، خدا هم بهتون داد .اما من از خدا رضا خواستم  و  گفتم هرچی تو می خوای و می پسندی !

الان هم راضیم ....»

 

اگه تونستید حتما این فیلم رو ببینید و حداقل موسیقی متنش رو گوش کنید...

ما رو که این دل شبیه از سر درس و مشق پرمون داد به سمت بوم شهدا !

شما هم امتحان کنید و به بر و بچی که این فیلم رو ساختند دعا کنید ...

 

با علی تا علی یا علی

 

/ 0 نظر / 63 بازدید