فیال


آخرین عکس رسمی من در آخرین روزهای دوران دبیرستان


gn87_1.jpg





اذان صبح روز یکشنبه 12 اردیبهشت سال 1350......

کوچه سبز پوشها ...محله بحرالعلوم .

چقدر باید هوا لطیف باشد .

تصور آن هم خوشایند است ، چه برسد به تجربه آن .

سحر حدود نیمه اردیبهشت .

آسمان آبی در شفافترین حالت خود قرار داشته و لکه های سفید ابری بر روی سینه آن درست مثل گل سینه خانمها و یا دستمال سفیدی که اقایان در جیب سینه ای کت خود می گذارند ؛ خودنمایی می کنند .

گلها به مستانه ترین شکل در آن صبح زیبا ،عطر و رایحه خود را در فضای رویایی منتشر می نمایند .

درختان سر به فلک کشیده سپیدار ، شکوفه های گیلاس ، گلدانهایی شمعدانی با گلهای قرمز و صورتی که در اطراف حوض وسیع و نسبتا کم عمقی که با رنگ آبی وسط آن رنگ شده ، درخت تاکی که سر شاخه های افشانش مانند گیسوهای شوریده ای بی قرار بر روی داربستی چوبی به هر سوی درآویخته ، درخت بید مجنونی که در مقابل این همه عشق تعظیم کرده و زلفهای چلیپای خود را به ناز دستان نرم نسیم سپرده  ، گلهای رز زیبا و خوش قد و بالایی که با افسونگری همه را شیفته خود نموده و پرندگان خوش صدایی که عاشقانه آواز می خوانند .

صدای اذان فضا را روحانیتی خاص بخشیده است .

محله ای قدیمی که خانه های بزرگ و کاهگلی دارد . درب چوبی با کلون قوی و یک راهروی بلند که به حیاط ختم می شود . حیاط بزرگی که همه این بهشت را که گفتم در خود جای داده است .

و اینگونه بود که من مهمان این ساعت و روز و محله و خانه شدم .

یعنی ...!

من در اذان صبح روز یکشنبه 12 اردیبهشت سال 1350 در کوچه سبز پوشها ...محله بحرالعلوم ...خانه ای قدیمی و مجلل مانند بهشت... به دنیا آمدم .

شاید بعد اینهمه سال از آن همه زیبایی و وسعت منزل محله بحرالعلوم ، خیابان فروردین ، کوچه سبز پوشها ، علاوه بر بهشت عمارت باشکوه و وسیع و دل انگیز آن ، تسبیح ، چادر سفید و سجاده نماز همیشه به رونق آنجا را نیز به خاطر داشته باشم .

حالا که سالهاست از آن روز گار می گذرد ، من دلتنگ آن روز گار می شوم . گاهی که فرصتی پیش می آید به آن محله قدیمی سر می زنم و در خیال خودم ، همان کودکی می شوم که چهار دست و پا راه می رفت و با تسبیح و مهر آن سجاده خوشبو که همیشه خدا بوی گل محمدی می داد بازی می کرد .

راست آدمی چقدر به خاطراتش وابسته است !

ما تا هسیتم خیلی قدر چیزهایی را که داریم نمی دانیم و وقتی که آنها را از دست می دهیم در حسرت از دست دادنشان همیشه می سوزیم و آتش آنها را در دلمان تا جائیکه بتوانیم ، شعله ور نگه می داریم .

من هم از این قضیه خودم را مستثنی نمی دانم ....

به این ترتیب آن روزهای زیبا به سرعت سپری شدند و من در یازده ماهگی همراه با پدر و مادرم به منطقه ای اعیان نشین در بالای شهر نقل مکان کردیم .

پدر من پلیس بود و وضع زندگیمان خوب . به همین دلیل می شد تصور کرد که این جابجایی قابل تصور باشد ، آنهم برای پیشرفت و آینده نگاری من که تنها فرزند پسرشان بودم و البته تنها خواهرم که چند سال بعد به دنیا آمد .

ولی نمی دانم چرا من محله قدیمی را بیشتر دوست داشتم و هنوز هم همینگونه است .

زندگی همین است !

خیلی چیزها دست خود آدمی نیست . ما همیشه اختیار دار سرنوشت خود نیستیم و در تقدیر ما عوامل زیادی نقش بازی می کنند و معدل همه آنها بعلاوه خود ما می شود ، همین که الآن هستیم و دوباره برای بعدها ، همین آش و همین کاسه ....!

 

محله جدید ما ، تازه های خودش را داشت . آدمهای جدید . فرهنگ های متفاوت . سبکهای گوناگون زندگی .....

 

ومن می بایست خودم را آماده کنار آمدن با همه اینها می کردم .

 

مدل خانه جدید ما علیرغم وسعت ، خوش ساختی و توازن خود ، چون باب طبع خانواده نبود ناگزیر آنرا با سبک مهندسی روز مجددا تجدید بنا کردند . خیلی چیزهای دیگر هم از این سونامی تغییرات در امان نماند و من هم بدون اینکه خودم بدانم یکی از همه این چیزها بودم که می بایست تغییر می کردم . افکار من می بایست به شکل حجم هندسی آن خانه رویایی ، زاویه دار می شد . رفتار من باید با پیش فرض از قبل تعریف شده ای که من نمی دانستم چرا ؟ هماهنگ باشد . عادات و عبادات می بایست طبق نظم ونسق خود و بر مبنای تطبیق نعل به نعل قواعد شرعی و قوانین عرفی به جاِی آمده و هرگونه انحرافی به هیچ وجهی توجیه پذیر نبود ! و فقط فقط در هر بار تغییر که شکل می گرفت ، احساس می کردم من دارم گونه ای دیگر می شوم ...آرایش موها ، طرح و رنگ لباسها ، براقی کفشها ، آداب معاشرت در خانواده و اجتماع و هزار و یک دگردیسی که وقتی به خودم آمدم دیدم مانند لوبیای سحر آمیز قد کشیده ام و از آن بالا ، حتی بالاتر از ابرهای آسمان خیالم ، دارم افق دیگری را که کاملا برایم تازگی داشت نگاه می کنم !

 

کودکی من خیلی شاد و توام با وقار و با برنامه می گذشت . تقریبا همه آنچه را که می خواستم ، همانگونه که می خواستم برایم فراهم بود ؛ منتهی به شرط انجام درست مسئولیتهایی که بر عهده ام گذاشته می شد .

 پیروزی و شکست معنایی نداشت وفقط میزان و نوع احساس انجام وظیفه در برابر تعهدی که برایم الزام آور بود ، پدر و مادرم را وادار به نوع واکنش متناسب با نوع این احساس می کرد .

حالا که سالها از آن روزگار می گذرد و پدرم در میان خروارها خاک در آرامستان سرشار از روءیای سرزمین زیبای فیال در دامنه کوهستان سربه فلک کشیده گرین با قله های پر از برف و رودخانه های پر آب و خروشان و دشتهای سرسبز و وسیع ، کشتزارهای حاصلخیز و باغهایی پر از انواع میوه ، درست مثل بهشت ، برای همیشه به خوابی ناز فرو رفته است ؛ می فهمم که چقدر درسهای آن روزهایش به کار این روزهایم می آید .

دلم می خواست همین حالا در کنارش بودم و سرم را بر سینه ستبر و مردانه اش می گذاشتم و بی هیچ دلیلی سیر دلم گریه می کردم و او با دستان مهربان خود موهای نرمم را به آرامی آرام نوازش می داد و یا حداقل ایکاش می شد که بر آرامگاهش باشم و لبهایم را بر سنگ قبرش گذاشته و در خیال خودم صورت ماه او را با تمام وجود می بوسیدم !! ولی چه کنم که زمان و مکان بین ما سالها و کیلومترها فاصله انداخته اند ، به نحویکه از دست هیچکداممان کاری بر نمی آید !... چه فاصله جانسوزی !!!

پدرم به من قول داده است که حتی در زیر خاک هم برایم دعا می کند و من تازه امروز می فهمم که چقدر محتاج دعای پدرم هستم ....

کم کم که بزرگ می شدم دنیایم هم با من بزرگ می شد .

اولین چیزی را که حفظ کردم اسامی نورانی و متبرک چهارده معصوم علیه السلام بود که مادرم به من یاد داد . چقدر احساس غرور می کردم . گمانم این بود که نردبان بین زمین آسمان را دوتا یکی و چند تا یکی بالا می روم !

من آسمان را خیلی دوست دارم . بخصوص اگر ابرها را هم مانند گل سینه سفید با خود داشته باشد .

بعدها وقتی علاوه بر اسامی معصومین علیهم السلام ، مادرم نماز و قرآن خواندن را هم به من یاد داد ، گاهی در حیاط ، لابلای گلها و بر روی چمن سبز مخملی باغچه ، رو به آسمان دراز می کشیدم و دستانم را مانند بال پرنده ای که منتظر بی انتهای آبی آن است ؛ از هم باز می کردم و آیات الهی را می خواندم و سرشار از احساسی نامعلوم ، در بی نهایتی از پاکی حل می شدم !

خوشبختی من تمامی نداشت و احساس نجیب زاده ای را داشتم که در قصر افسانه ای خود مالک همه چیز است .

هم در بیرون و هم در درون خودم احساس رضایتی جاودانه را داشتم .

دلم می خواست زودتر بزرگ شوم .....

گمانم این بود که همیشه همینگونه خواهد بود !

ما انسانها تا وقتی که کودکیم ، آرزو می کنیم زودتر بزرگ شویم و وقتی بزرگ می شویم ، آرزویمان این است که ای کاش به روزگارکودکی برمی گشتیم !!!

در هر حال روزها به سرعت سپری می شدند و من در گذر رنگواره فصلهای سبز ، قرمز ، زرد و آبی هر سال ، سالی بر سالهای عمرم اضافه می شد . تا جائیکه وقتی چشم باز کردم هفت ساله شده بودم و خواه ناخواه باید خودم را آماده ورود به مدرسه می کردم .

هرگز روزی که پدرم برای اولین بار مرا به مدرسه « ناصر خسرو» برد را فراموش نمی کنم .

لحظه ای سراسر هیجان بود !

موقع رفتن به کلاس ، اولین تجربه جدایی برای هردوی ما غیر قابل وصف بود . خودم که اینگونه بودم و مطمئنم که احساس پدرم نیز دست کمی از من نداشت ، با این تفاوت که من فرزند بودم و او پدر !! و چقدر از این منظر ما با هم مختلف بودیم !!! .

 در آخرین لحظه ای که من می بایست وارد کلاس شوم ناخود آگاه برگشتم و با بغض به پدرم نگاه کردم ، نگاه من و پدرم در هم گره خورد . در چشمان هردویمان اشتیاق و اضطراب را می شد فهمید . قطرات اشک را دیدم که از گوشه داخلی چشم و بر روی مژه های بلند و کشیده اش مانند کریستال مذاب شکل گرفته و آرام بر روی گونه هایش می لغزید و سپس خطی خیس را از خود بر جای می نهاد .حالا دیگر سفیدی کره چشم او به سرخی متمایل شده بود و من هم بی آنکه خودم متوجه باشم صورتم غرق اشک شده و چکه چکه قطره هایی داغ بود که از انتهای چانه ام به پایین می چکید ...

این اولین تجربه جدایی برای من محسوب می شد و تا این روز من هیچگاه چنین حسی را لمس نکرده بودم . شاید در آن لحظه هرگز باور نمی کردم که روزی خواهد آمد که این احساس نه برای من که برای هرکسی بارها تکرار خواهد شد و ما زیباترین و تلخ ترین تابلوهای ماندگار زندگیمان را از بین همین تصاویر برای همیشه بر روی دیوار دل و ذهن خود کوبیده و به یادگار نگاه خواهیم داشت .

 

همکنون که دارم این جملات را می نویسم و شدیدا تحت تاثیر عواطف خود هستم ، عصر جمعه است و من در بیمارستانم و لابلای رفت و آمد پرتردد بیماران برای بارگذاری مطالب فردا صبح ، از لپ تاب روی میزم ، متن را آماده می کنم که پدری همراه پسربچه ای خرد سال با کلاه لبه دار آبی تیره ، تی شرت آبی روشن ، شلوارک سرمه ای و یک جفت کتانی مشکی وارد مطب می شوند . این صحنه مانند بنزین که بر اتش بریزند مرا صد چندان شعله ور می کند و بی اختیار دلم پدر می خواهد ! ذهنم به سرعت صحنه را بازسازی نموده و من در خیالم پسر بچه ای می شوم که دستانم در دستان پدرم قرار دارد و لی لی کنان به دنبال او راه می روم و از خوشحالی روی پاهایم بند نمی شوم !...

چه می توان کرد که تمام اینها آرزوهایی هستند که دیگرسالهاست که از ما بسیاردور شده اند و صد البته مانند دو خط موازی ریل قطارهیچگاه هم به هم نخواهیم رسید !!!

 معلم کلاس اول مدرسه ام به همان اندازه خاطره روزاول مدرسه برایم به یاد ماندنی است .

خانمی بسیار بسیار مهربان ....

من رسم مهرورزی را در اجتماع از معلم کلاس اولم یاد گرفتم .

او فرشته ای بود که من صمیمانه دوستش داشتم .

برای اولین بار بود که در محیطی رسمی ، تک و تنها مجبور بودم حضور داشته باشم و این برای من تجربه ای بود که همراه یک فرشته شروع شد .

آن فرشته آنقدر احساس خوبی نسبت به کلاس و درس خواندن برایم فراهم کرد که سالها از آن بهره مند شدم و حالا هرچه هستم و هر کجا که هستم بخاطر آن خاطرات بی نظیر است .

نمی دانم الآن معلم عزیزم کجاست ؟!

زنده است یا درگذشته است ؟!

ولی هرچه هست یاد آن فرشته با من و در قلب من است .

 

به تدریج دوستان خوبی نیز در همان سال و البته سالهای بعد پیدا کرده که با یکی از همانها همین الآن در یک گروه اجتماعی ارتباط بسیار نزدیک و برادرانه ای دارم . همکلاسی که سابقه دوستی اش با من به سال دوم ابتدایی یعنی سال 1358 برمی گردد که به عبارتی می شود حدود 38 سال !!!

38 سال رفاقت خیلی خوب است ...!

چند وقت پیش بین ما گفت و شنودی رد و بدل شد که من عین آن گفتگو را در اینجا بازگو می کنم :

 

-        « بنام خدا. حاج آقا مهرداد عزیزم سلام گرم و صمیمانه اینجانب را پذیرا باشید.

از سالیان همکلاسی بودن ما در مدرسه ناصر خسرو بیش از سی و هشت سال وبلکه گمانم بیشتر است که می گذرد.

دلم برایت و برای همکلاسی های آنروزهایمان خیلی تنگ شده است.

وقتی عکست را نگاه می کنم که موهایت جوگندمی شده است، باور می کنم گذشت روزگار را...

 راستی برادر چقدر ما تا همین حالا هم دیر شده ایم و به همان نسبت هم چقدر پیر شده‌ایم؟!

یاد روزهای مدرسه بخیر...»

 

-        « سلام بر داوود عزیز...از بهترین دوستان قدیم و بزرگوارم. دوست٬ قدیمش خوبه٬ گوهره٬ بهشته٬ روحم رو آروم می کنه...🌺❤️

تحفه ای یافت نکردم که دهم هدیه به دوست

جز سبدی پر از گل که کند شاد دل دوستانم ...😊🌹»

 

 

-        « مهرداد جان از سبد زیبای گلت خیلی لذت بردم. بخاطر تمام مهربانی هایت ممنونم.

نمیدانم چرا تمام خاطرات سال دوم ابتدایی با شما به یکباره برآیم زنده شد.

هنوز ساعت سیکو 5 نقره ای و بزرگی را که به دست می بستی و آن دم آستینهای تا خورده پیراهن آبی نارنجی تمیزی که شما را از بقیه دانش آموزان ممتاز می کرد خوب به خاطر دارم.

همیشه فکر می کردم مرحوم مادرت خیلی بیشتر از همه مادرهای سایر بچه ها دوستت دارد.این را از روی نوع تربیت و ظاهر همیشه آراسته ات می شد فهمید.

می دانم واژه مقدس مادر چشمانت را خیس باران مهربانی می کند.

راستی اگر اینروزها مرحومه والده شما در قید حیات بود می دانم که از ذوقش سراپایت را گلباران می کرد.

اما افسوس که این تندیس دلسوزی سالهاست که در میان خروارها خاک به نرمی آرمیده است و می دانم روح نورانی ایشان در آسمانها برایت همیشه بهترينها و زیباترین ها را از خدا طلب می کند. »

 

-        « خیلی خیلی ممنون. خیلی قشنگ گذشته ی دورمون رو مرور کردی. ماشالله جزییات خوب یادته. خدا حفظت کنه 🌺🌺🌺 

خدا همه رفتگان رو رحمت کنه و به همه پدر مادرها طول عمر و سلامت و عزت و عاقبت بخیری بده.

از پدر مادر عزیز خودت واسم بگو؟ »

 

-        « پدر ما بیست سالی می شود که به رحمت خدا رفته اند و مادرم هم با اینکه حالا پیر و ناتوان شده ولی هنوز خادم دستگاه اهلبیت علیهم السلام است.  »

 

-        «  ای بابا من بی خبر بودم شرمنده. تقریبا ۵ سال بعد از مادر من. روحشون شاد. خدا مادر عزیزت رو حفظ کنه. سلامت و با عزت باشه و عاقبت بخیر. »

 

 

-        « می دانم داغ مادر سخت است ولی مهرداد جان مادر بزرگوار شما با همه فرق داشت. همان اوایل شما را مثل یک شاهزاده آراسته و تربیت کرده بود و بعدها در دوران دبیرستان و حتی حالا هم همین سبک تربیت را حفظ کرده ای »

 

-        « ممنوووون داوود عزیز و بزرگوار. سلامت و سربلند باشی و اهل کمال و عاقبت بخیر. تقدیم به شما دکتر عزیز:

« آوای خوش هزار تقدیم تو باد

سر سبز ترین بهار تقدیم تو

گویند که لحظه ایست روییدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد »

 

من و مهرداد در حال گفتن این خاطره ها بودیم و تازه داشت بحث ما شعله ور می شد که یکی از برادران شیرین و خوش قریحه گروه ، وقتی فهمید ما همکلاسی و دوست صمیمی از زمان دوران ابتدایی هستیم ، متن زیر را به اشتراک گذاشت که حسابی خندیدیم و نوستالژی مشترکمان به همین راحتی سرد و لخته شد ... !!

 

« روباهه داشت با موبایل شماره میگرفت

 زاغ گفت اینجا آنتن نمیده بده تا از بالای درخت برات بگیرم

روباه موبایلو انداخت بالا

زاغ گفت: این به جای اون پنیری که دوم دبستان ازم دزدیدی😜  »

 

عجب فکری به سر این آتیش پاره رسید و چقدر به موقع حس ما را ذلیل نمرده عوض کرد.....!!!


  من سه تا خاله دارم .

 

خاله بزرگم نامش « پری  » بود !

 

سالها پیش هنگامی که من کودکی بیش نبودم به رحمت خدا رفته و دنیای ما را ترک نمودند .

در همان دنیای کودکی چهره دلربای او را به یاد سپردم از بس قشنگ بود . عروسکی بود که فکر می کردم خدا تنها برای دل خودش درست کرده باشد !

چهره نورانی او برایم یادآور راهبه هایی بود که در نقاشی قدیسان آنها را به تصویر می کشند .

بانویی بلند بالا و خوش اندام ، با پوستی سفید و لطیف به لطافت پرنیان ، انگشتانی ظریف و کشیده که وقتی شاخه ای گل سرخ را به نرمی در میان آن انگشتان بلوری ، شفاف و مهربان خود می فشرد انسان گمان می کرد تمام گلهای سرخ محتاج احساس آرامش جاودانه دستان نرم و لطیف و ابریشمی او هستند ! 

 

موهایی بلوند ، چشمانی سحر انگیز و نگاههایی پرحرارت ، چهره ای بسیار زیبا ومتقارن ، ظاهری آراسته و اشرافی ، رفتار و برخوردی اصیل ؛ او جدای از ویژگیهای فردی ، همسر بزرگترین حاکم و خان منطقه بود .

 

با اینکه به تمامی معنا برای خودش یک فرشته بی همتا به شمار می رفت ، ملکه خاندانی مورد اعتماد و احترام مردم بوده و همه گونه بر همه چیز و کس در خانه و جامعه پیرامون خود حکومت می کرد ولی به همان نسبت هم پرهیزگار ، با تقوا و مطهر و خوش اخلاق بود .

 

در زمانیکه کمتر کسی مقید به قید آداب شرعی بود ایشان چه به لحاظ فردی و چه به جهت اجتماعی حدود احکام الهی را با دقتی باور نکردنی رعایت می نمود و فرزندانش را نیز به این امر تشویق می کرد .

 

ایشان بانویی متشرع ، مومنه ، صالحه ، عالمه و معصومه و عاشق امیر المومنین علی علیه السلام ، فدایی حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها و سرشار از محبت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بودند .

 

مرتب مسجد می رفتند ، سالی به دوازده ماه مجلس روضه شان برپا بود . منزلشان محل رفت و آمد علما و معتمدین بود . ثروت بی حساب و قدرت بی رقیب همسر و خانواداه اش را وقف مردم ، علماء شیعه و حوزه های علمیه ، نیازمندان ، فقرا ، آستین پاره ها ، بی کس ها ، بی سرو زبانها و مظلومین می کرد . هرکس امیدش کم فروغ می شد ، کسانی که به هر دلیل دستشان خالی میشد ، آنها که حاجتی داشتند و می دانستند دیگر دادرس و یاوری نیست ؛ همه روانه خانه امید خاله من می شدند و این زن با سخاوت هیچکس را نمی گذاشت که تحت هیچ شرایطی دست خالی برگردد .

 

خودش ، همسر نامدار و بانفوذ خود و فرزندانش و بستگان و معتمدینی را که می شناخت ملزم به حل مشکلات مردم کرده بود و همه هم خیلی جدی احساس وظیفه می کردند .

 

پسر خاله و دختر خاله های این خاله ام بعدها دست کمی از مادرشان نداشتند .همه آنها مردان و زنانی با شخصیت ، متین ، متدین ، دادرس و مورد احترام و علاقه مردم شدند ، درست مثل پدر بزرگوار و مادرشان که در واقع خاله دوست داشتنی و مهربان من بود . یکی رییس مدارس غیر انتفاعی کل کشور و سپس نماینده مجلس شد و دومی و سومی و ....    .

خاله دیگرم مقیم روستا بود ، کشاورزی داشتند و دامداری ؛ بالتبع پسر خاله هایم هم در مزرعه پدری خود مشغول زندگی و کار بوده و هرچند درس هم می خواندند ولی بیشتر زمان خود را صرف کشت و کار می کردند .

خانواده این خاله ام ، بسیار ساده و قانع بودند . نه منتی بر کسی داشتند و نه زیر بار منت کسی بودند . روزی شان از عرق پیشانی و پینه های دستانشان در می آمد .

خوبی شان این بود که سالی به دوازده ماه لبخند بر روی لبان همه شان بود . اگر چیزی داشتند یا نداشتند ، عید بود یا عاشورا ، تابستان بود یا زمستان ، عصبانی بودند یا خوشحال ، شب بود یا روز ، عزا بود یا عروسی ؛ همیشه خدا شاد بودند و این شادی را سخاوتمندانه با دیگران تقسیم می کردند ! 

پسران و دختر این خاله ام با من دوست بودند ولی دشتهای وسیع ، علفزارهای خیال انگیز ، مزارع سرسبز ، گاوها ی رنگارنگ با لکه های شیرقهوه ای و گاهی مشکی بر روی زمینه سفید ، گله گوسفندها و سگ قدرتمند سفید شان که بسیار به آن افتخار می کردند را بیشتر از هر چیز و کس دوست داشتند.

 

آنها آزاد بودند و آزاد بار آمده بودند درست عین گلهای زیبای وحشی که در دامن طبیعت می رویند .

سگ سفید بزرگ آنها در بین اهالی روستا اسم و آوازه ای داشت و سالها بود سگی به این تنومندی ، قدرت ، نترسی و وفاداری کسی در ان منطقه بیاد نداشت . هنوز هم که هنوز است پس از اینهمه سال نام آن سگ زبان به زبان می چرخد و بچه ها نام آن را از پدران خود بیاد سپرده و مردم در داستانها از آن یاد می کنند .

من خیلی این خاله ام را دوست داشته و هنوز هم دارم . او زنی ساده و مهربان ، زحمتکش و کم توقع ، پاکدامن و دلسوز است که اکنون دوران کهولت خود را سپری می کند و از شیرزنی بلند بالا به پیرزنی شیر اوژن و نیمه خمیده تغیر شمایل داده است .

این درس روزگار است که هر ایستاده ای را روزی وادار به تعظیم در برابر خود می نماید !

هرکه می خواهد باشد ...!

 

« خواهر دوم » مادر من ، « مادر دوم » من هم محسوب می شود !!!

 

من سعادت این را داشتم که در زمان شیرخوارگی ، شیر خاله ام را خورده ام و با یکی از دختر خاله هایم برادر و خواهر رضاعی هستیم .

 

آنوقتی که منزل ما خیابان « فروردین » بود ، خانه خاله ما خیابان « بهار » بود و او برای شیر دادن و سر زدن به من ؛ حد فاصل خیابان « بهار تا فروردین » که خیابان « گل سرخ » نام داشت را هر روز می پیمود .

 

بعدها همسر خاله من چون کارمند سازمان آب و با پیمانکاران فرانسوی همکار بود ؛ به دلیل پروژه مشترک فنی ؛ مجبور شدمحل سکونت خانواده خود را در شهر به مقصد خانه ای بسیارجالب و به یادماندنی در روستای زیبا و ماندگار فیال ؛ بخاطرنزدیکی به محل اجرای پروژه ؛ جابجا نماید .

 

ضمن اینکه در این فاصله ، خانه خیابان « بهار » را فروختند و خانه ای جدید و مجلل در همان کوچه ایی که ما سکونت داشتیم در نزدیکی ما خریدند و به نوعی با ما همسایه شدند منتهی چون نیازی به آن نداشتند ، آنرا اجاره دادند .

 

خانه خاله ما در فیال برای ما بچه ها جاذبه ای ناشناخته داشت . شاید به این علت بود که ما بچه ها خیلی در آنجا راحت بودیم و شاید علتش مناجاتهایی بود که همسرش با التهاب و گدازی وصف ناپذیر در دل شبها با خدا داشت .

من به خوبی یادم مانده است که شبهای برخی آخر هفته ها که به خانه شان می رفتم در اتاق مجاور در دل شب چگونه می سوخت و با سوزی که دل آدم را کباب می کرد با خداوند مناجات می نمود . این بزرگوارهمواره مقید به نماز شب بود .

 

در آن روزگاری که خیلی ها دنبال عرق و ورق و زرورق بودند و به عیش و نوش و عیاشی می پرداختند و بازار مطربی و رقاصی و هرزگی داغ بود ، این مرد دوست داشتنی علیرغم اینکه همکار بی واسطه با فرانسوی ها بود ولی هرگز تن به گناه نداد و تا وقتی زنده بود زندگی پر برکتش از حلال خدا بود و ذره ای از حرام برای همسر و بچه هایش نیاورد و بالاتر اینکه وجوهات و خمس و زکاتش را در آن دوران سر وقت می داد .

 

بر روی دیوار اتاقهایشان تصاویر مراجع عظام تقلید و شاگردان برجسته آنها به چشم می خورد . چند تابلو و تابلو فرش نفیس از حضرت علی علیه السلام را حین حمله به قلعه خیبر و نشسته در حالیکه قبضه شمشیر ذوالفقار را با صلابت در دست می فشرد در مناسب ترین جای اتاق پذیرایی نصب کرده بود به نحویکه هر بیننده ای ناخوداگاه مجذوب انها می شد .

 

فرزندانش را مقید به نماز اول وقت تربیت کرده بود .

پسرش یعنی پسرخاله من را با خود مرتب به مسجد امیر المومنین علی علیه السلام در چهار راه حافظ می برد و یکی از دلخوشیهای بی حد و حصر ایشان این بود که پسرش بلبل مسجد یا همان مکبر مسجد باشد.

 

به فرزندانش تلاوت قران را آموخته و پسر خاله من که از همان ابتدا از قضا صدای زیبایی هم داشت ، به پاس هربار تلاوتش هدیه می گرفت و به بهترین وجه تشویق می شد .

 

همه چیز خوب پیش می رفت که ناگهان متوجه شدیم که این پدر آسمانی و پاک به بیماری سرطان چشم مبتلا شده است .

 

با پدرم بسیار صمیمی بودند و من آخرین شبی را که برای ادامه درمان به تهران عزیمت کردند را هرگز فراموش نمی کنم .به دنبالشان گریه می کردم که من را هم همراه با خود برند ولی آنها رفتند و وقتی برگشتند پدرم بود و جنازه مطهر باجناقش که در میان بغض و اندوه بچه های خردسال و همسرش و سایرین در قبرستان فیال به خاک سپردند ...

 

غمی سنگین از این به بعد بر زندگی خاله و فرزندانش که سن و سالی هم نداشتند سایه افکند .

 

خوبی ماجرا این بود که خاله ما روحیه بسیار خوبی داشت .شاید هرکس دیگری بود ، دچار افسردگی می شد .ولی این بانوی صبور و خوش مشرب توانست بچه ها را به بهترین نحو ممکن بزرگ کرده و با عزت و سربلندی همه را از دختر و پسر به خانه بخت بفرستد .

 

حالا پسرخاله و دخترخاله های من همه دارای فرزند شده اند و دورهم که جمع می شوند یاد آنروزها را برای فرزندانشان و گاهی دل خودشان دوباره و چند باره با مرور آنها زنده می کنند .

 

بعد از درگذشت مرحوم شوهر خاله ام ، مادرم و خاله ها و دایی ها و پسر عموهای مادری ام و در کل اهل فامیل برای اینکه خیلی بچه ها جای خالی پدر خود را احساس نکنند بیشتر به منزل آنها در فیال سر می زدند .

 

از آنجا که خانه فیال دارای اتاقهای متعدد و حیاطی وسیع بود و خاله ام نیز زنی جوان با فرزندانی خردسال بود و همین امر نگرانی هایی را ایجاد می کرد ناگزیر همسایه ای محترم و نجیب را که از هر نظر مورد تایید بود و همسرش از بستگان شوهر خاله ما محسوب می شد به همسایگی خود در همان خانه آوردند . 

خانه شهرشان را هم که پیشتر در مجاورت ما خریده بودند برای کمک خرج بچه ها کماکان اجاره می دادند ...

 

ما بچه ها هم آخر هر هفته بدون اینکه به خانه برویم با اولین سرویس خودمان را از شهر به فیال می رساندیم .

 

از قضا خانواده ای نیز درست در سر کوچه ما سکونت داشتند که مادرشان با همسایه خاله من خواهر بود و به این ترتیب خواهر زاده ها که من و دخترهمسایه ما باشیم و برادر زاده ها که پسر دایی های من باشند همه در فیال در ان خانه بزرگ و دوست داشتنی در کنار پسر خاله و دختر خاله هایم و پسر مستاجر خاله ام که خاله همسایه ما می شد ، جمع می شدیم و در آن بل بشو اصلا خود ما نمی فهمیدیم کی به کی هستش !!!

 

ضمن اینکه حالا دیگر گمانم چهارم یا پنجم دبستان بودم ....

 پسرها مشغول بازیهای پسرانه و دختران هم به بازیهای خاص خودشان مشغول شده و بزرگترها هم دور هم جمع و از هر دری سخن می گفتند .

من شخصا با اینکه از بازی با بچه ها لذت می بردم ، ولی نمی دانم کدام نیرو مرا به سمت کتاب خواندن می کشاند .

 در خانه خاله من ثروت بی پایانی از کتابهای رمان ایرانی و خارجی وجود داشت . کتابهای دیگری نیز بودند که با هم کتابخانه بسیار بزرگی را تشکیل می دادند .منتهی من خوره کتابهای داستان بودم و حالا بعد از اینهمه سال متحیرم که چگونه اینهمه کتاب را فراهم نموده بودند .

 شاید من درآن دوران صدها جلد و بلکه بیشتر توانستم در روزهای پایانی هفته هایی که به آنجا می رفتم بخوانم و این در حالی بود که صدای جیغ و فریاد بچه ها از حیاط بزرگ ساختمان به گوش می رسید که شادمانه مشغول جست و خیز و بازی بودند .

کتاب خواندن را خیلی بیشتر از بازی آنها دوست داشتم و احساس خوبم از مطالعه بیشتر از نیاز به بازی با آنها بود .

روزها یکی پس از دیگری می گذشت و حس گس هوای مهر ماه و اوایل آبان ؛ جای خود را به خنکی گزنده ای می داد که از سمت کوهستان می وزید و ما فهمیدیم که زمستان در راه است و چیزی نمانده است که از راه برسد .

کم کم هوا رو به سردی رفت ، ابرهای خاکستری که با خود باران های شدید و رعد و برق های انفجاری را به همراه داشتند به تدریج از راه رسیدند .

 حالا دیگر اواخر آبان ماه یا اوایل ماه نوامبر است .

برف ریز ریز از آسمان می بارد . هوا روز به روز سردتر می شود .

 آخر هفته مثل قبل ما سعی می کردیم هر طور شده خودمان را به فیال برسانیم .

دیدن منظره کوههایی که از برف سفید شده بودند ، مزرعه و کشتزارهایی که باقی مانده کاه و کلش آنها یخ بسته بود و پرندگانی که بر روی شاخه بی برگ درختان کز کرده بودند ، احساس خاصی به بیننده می داد که ما هم بالطبع این احساس را دوست داشتیم .درست شبیه احساسی که وقتی انسان یک کارت پستال سربی را نگاه می کرد .

 خاله ام مثل همه اهالی روستا کرسی گذاشته بود . نشستن زیر لحاف کرسی و تکیه دادن به بالشت و کتاب خواندن چقدر مزه دارد !

من که فقط برای کتاب خواندن به آنجا می رفتم ! هیچ کجای دیگر این احساس را نداشتم . حتی در خانه خودمان که با گرمای ملایم و متبوع بخاریهای مرغوب نفت سوز آن زمان دمایش تنظیم می شد .

پسر دایی و دختر همسایه ما هم که یکسال از من بزرگتر بودند ، تقریبا مانند من ، مهمان ثابت هرهفته فیال بودند با این تفاوت که من اصلا آنها را نمی فهمیدم . بدون آنها خودم می رفتم ، می ماندم و برمی گشتم .

آنها مشتاقانه با هم و با پسرخاله و دخترخاله های من همبازی می شدند و بسیار هم خوشحال بودند و این برای خاله من امتیازی بود که فرزندانش را شاد می دید و این شادی و احساس رضایت در رفتار و چهره اش قابل درک بود .

شبها بچه ها و بزرگترها دور هم جمع می شدند وتا پاسی از شب می گفتند و می خندیدند .

سرمای هوا به حدی رسیده بود که دیگر بچه ها روزها کمتر به حیاط می رفتند و در اتاقها مشغول بازی می شدند و من هم مثل همیشه جایم در زیر کرسی معلوم بود و مشغول مطالعه بودم تا اینکه احساس کردم دختر همسایه مان طور دیگری به من نگاه کرده و با من رفتار می کند !

البته نمی دانستم چطور نگاه می کند و چگونه رفتار می کند ! ولی حسی از دورن به من می گفت این نگاه و رفتار با بقیه متفاوت است !!

با اتمام این احوال موضوع را خیلی جدی نگرفتم و تصورم این بود که دچار خطای حسی شده ام !!!

شیفته مطالعه بودم وبه صورت سیری ناپذیری کتابها را می بلعیدم .

خیلی کتاب خواندن را دوست داشتم تا جاییکه بالاخره تمام کتابهای کتابخانه بزرگ خانه خاله ام را خواندم و از پسر خاله و دختر خاله هایم خواهش می کردم برایم کتاب تهیه کنند !!

آنها هم سخاوتمندانه متقبل زحمت شده ، در حق من لطف می کردند و از همسایه ها و دوستانشان برایم کتاب را به هر نحو تهیه می نمودند .

حالا دیگر سرمای زمستان دی ماه یا ماه دسامبر به اوج خودش رسیده بود . برف به شدت هرچه تمامتر مانند گونی های پنبه ای که از آسمان خالی کنند ، می بارید . برفهایی که زودتر باریده بود بر روی لبه کاهگلی خانه ها و روی سیم برق و سطح کوچه ها تبدیل به یخ شده بود .

قله « گرین » تمام قد سفید پوش شده بود . سگها بر روی پشت بامها بی وقفه پارس می کردند . شیشه ها مثل برگ سرخس ، کریستال یخ بسته بودند . صدای خرد شدن بلور یخها به وضوح در زیر پای رهگذران شنیده می شد .

حالا برف با دانه های درشت تر و با سرعت بیشتر از همیشه مشغول باریدن است . در جای همیشگی ام که گوشه راست ضلع شمالی کرسی است نشسته ام و دارم کتاب می خوانم ، دختر همسایه هم سمت راست من یعنی در ضلع غربی کرسی نشسته است . بقیه را هم که اصلا متوجه نیستم که کجا هستند و چه می کنند ؟!!

در یک لحظه دختر همسایه از زیر لحاف کرسی با پایش به پای من زد و من چنان غافلگیر شده بودم که تا لحظاتی نفسم بند رفت و گمان ضربان قلبم متوقف شد و حکم کسی را داشتم که از دل آسمان سقوط آزاد نموده و با شدت هرچه تمامتر به زمین اصابت می کند .

ناگهان احساس می کنم قطاری با سرعت هرچه تمامتر از درون من عبور کرد !! . تصور می کنم میلیونها نفر دارند به سمت من سوت می زنند !!! گمان می کنم کل ولتاژ جریان یک نیروگاه بزرگ برق در من تخلیه شد !!! 

کاملا مسخ بودم و نمی دانستم واکنش من چگونه باید باشد ؟!

خشکم زده بود .

این اولین احساس متناقض من بود که در زندگی تجربه می کردم !

هیچ قضاوتی نداشتم !!

فقط حیرت زده داشتم به او نگاه می کردم ، در حالیکه دیدم دارد به من لبخند می زند !

احساسم کاملا جدید و هیجان انگیز و البته ناشناخته بود !!!

چکار می توانستم بکنم ؟!

اولین واکنشم بعد از اینکه به خود آمدم این بود که سرم را به زیر انداختم ؟!!

همین !!!

و این اولین روزی بود که من بدون اینکه خود بدانم و خود بخواهم ، عاشق شدم !!!

 

این آخرین روزی بود که از فیال و قصر افسانه ای رویاهایم چیزی را بیاد دارم !

من در غروب همان روز بهشت خودم را برای همیشه ترک کردم !

آنروز من آمدم ولی دلم نیامد! ...یعنی دلم دلش نیامد که بیاید !!

همانجا ، بی من ماند ...که ماند...!

در غروب غمگین یک روز زمستانی در حالیکه افق در منتهی الیه آسمان به رنگ قرمز درآمده بود و آرام آرام برف در حال باریدن بود ،کیف و کتابهایم را غریبانه برداشتم و علیرغم اصرار بچه ها و در میان نگاه متعجب آنها ، بدون اینکه حرفی بر زبان بیاورم و به کسی چیزی بگویم ؛ در سکوتی سنگین ، با چشمانی اشکبار و با دلی شکسته از خانه بیرون زدم .

تقریبا هوا رو به تاریکی می رفت .

همه جا را برفی که از چند روز قبل شروع به باریدن کرده بود پوشانده بود .

سوزی گزنده می وزید و برفهایی را که در حال باریدن بودند با خود هر بار به سویی می کشاند . 

در آن ساعت سرویسی برای مراجعت وجود نداشت . 

من بدون اینکه بترسم فیال را ترک کرده و همه آنچه را که با خود داشتم پشت سر می گذاشتم .

حالا لحظه به لحظه هوا سردتر و تاریکتر هم می شد . از دور صدای پارس سگها و صدای زوزه گرگها را می شنیدم .

تک و تنها بودم .

قدمهایم را تندتر کرده و به همین جهت بر روی برفهایی که از روز قبل باریده و حالا منجمد شده بودند گاهی لیز خورده و می افتادم به نحویکه تا چند سانتیمتر درون حجم برف فرو رفته و وقتی برمی خواستم جای افتادنم مثل یک قالب بر روی آنها باقیمانده بود . 

با این حال مرتب با حسرت برگشته، پشت سرم را نگاه نموده و در حالیکه به آرامی اشک می ریختم پس از توقفی کوتاه باز به راهم ادامه می دادم ....

جاده مثل یک مار در دامنه کوه به خود می پیچید و سایه درختان به شکل اشباحی با حالتهای گوناگون خود نمایی می کرد .

و من تنها مسافر آن سرزمین یخ زده در سکوت بودم .

آن روز گذشت و من بعد از آن هرگز پایم را آنجا نگذاشتم !! اگر هم رفته باشم شاید در معیت مادرم تنها برای اینکه سری زده باشم ، مجددا برگشته ام.

همین !!

یادش بخیر ! آخر هفته ها من مانند آهویی تیز پا ، کیف و کتاب بر دوش بلافاصله بعد از تعطیل شدن مدرسه می دویدم ، می پریدم و با اولین سرویس فیال ، خودم را به آنجا می رساندم .

بعد از آن اتفاق ، تمام شوق و ذوق من تبدیل به خاطراتی ماندگار شد که سالها بعد در تنهایی خود ، برای دلم بارها ورق می زنم و برای چندمین بارآنها را مرور می کنم !!!

من نمی دانم دختر همسایه مان و پسر دایی ام در پایان هر هفته به فیال رفتن خود ادامه دادند یا خیر ، ولی هر چه بود آن کتابهای دوست داشتنی ، آن محیط صمیمی ، آن بچه های شوخ و بازیگوش ، لبخندهایی که حال آدم را خوب می کرد ، کوچه هایی که بوی کاهگل باران خورده می داد ، پرستوهای سینه سفید مهاجر ، صدای زنگوله گردن بره ها و جست و خیز بزغاله ها ، صدای کج و معوج ولی آرامبخش اذان گوی مسجد ، سلام علیک و قربان صدقه رفتنهای گرم و بی ریای رهگذران و اهالی فیال ، قندیلهایی که در زمستان از ناودان و قرنیز خانه ها آویزان می شد ، صدای  پارس سگها ، ستاره هایی که در آسمانها می شمردیم و هیچ وقت تمام نمی شد و کهکشان راه شیری که با نگاهمان تا آخرش و تا جائیکه از چشم می افتاد دنبال می کردیم و هیچوقت انتهایش را پیدا نکردیم ! قبرستان اسرار آمیز فیال، حمام خزینه .... حالا دیگرهمه و همه برای من تمام شده بود !!

دلم مثل کباب جلز و ولز می کرد !

من همه اینها را باید رها می کردم ؟!

چاره ای نداشتم .

من هرگز نمی خواستم چیزهایی را که در دل و ذهنم مقدس بود با چیز جدیدتری که شاید مقدس تر باشد عوض کنم .

من فیال را با همه داشته هایش دوست داشتم و آنروز مجبور شدم یکی را به جای همه داشته ها دوست بدارم !

من چه باید می کردم ؟!!!

عاشقی هم عالمی دارد . هرکسی که آنرا نفی می کند شعار می دهد . همه موجودات تحت تاثیر جاذبه های عوامل جاندار و بی جان پیرامون خود هستند و من هم یکی از این ها بودم . هم تاثیر داشتم و هم تاثیر پذیرفته بودم !

 

از فردای آن روز دیگر دل در دلم نبود .

روزها ، هفته ها ، ماهها و سالها در پی هم می آمدند و می رفتند ...

و در این مدت مطالعه ام به شدت افت کرد !

زمان و محتوا را از دست دادم .

هم من عاشقش شده بودم و او هم البته پیشترعاشق من شده بود . اینرا می توانستم به خوبی درک کنم . نیازی به واسطه نبود .

به جرات می توانم بگویم هیچگاه نه نامه ای عاشقانه به هم نوشتیم ، نه کلمه ای با یکدیگرصحبت کردیم و نه قدمی با هم زدیم و نه قراری با هم گذاشتیم !

هرچه بود نگاهی بود که از دور به هم می کردیم و شاید کل وقتی که داستان این عشق آتشین از ما می گرفت به چند ثانیه هم نمی رسید !

بقیه اش را به یاد و خیال هم خوش بودیم !!!

وقتی که از در خانه شان رد می شدم تا به مدرسه بروم ضربان قلب و فشار خونم به بالاترین حد خود می رسید . یقین دارم که او هم همینگونه بود .

او به نحو شگفت انگیزی منتظر می ماند تا من به درب منزلشان برسم و آنوقت بود که بر سر راه من آفتابی می شد و من را به آتش می کشید .

در فصلهای گرم سال ، هنگام غروب که هوا خنک تر می شد دم در می ایستاد ، از بالا به سمت خانه ما نگاه می کرد تا من از خانه خارج شوم و من نیز بهانه ای مثل خریدن نان را برای این دیدار جور می کردم و به این ترتیب ما هر روز سرساعت معینی یکدیگر را بدون هیچ حرف و حدیثی فقط در حد یک لحظه دیدن ملاقات می کردیم !

زمان به سرعت در حال سپری شدن بود و ما به همان نسبت با سرعت رشد می کردیم و عشق آتشین بین ما هم شعله ورتر می شد ...

حالا دیگر علاوه بر همه بلاهایی که به سرم آمده بود ، خوابم نیز تحت تاثیر قرار گرفته و تغذیه ام هم دست کمی از آن نداشت .

هنگامی که درسهایم را می خواندم ، درس نمی خواندم !!! بلکه فقط به او فکر کرده و چهره اش را در حالیکه داشت به من لبخند می زد تجسم می نمودم .

وقتی ادبیات می خواندم به اشعار و قطعات ادبی می رسیدم طوفانی در دلم بر پا می شد و هنگامیکه معادلات ریاضی را حل می نمودم ، مکرر پیش می آمد که نام او را در گوشه کتابم و حاشیه دفترم می نوشتم و از این کار احساس خاصی پیدا می کردم !

من مطمئن بودم که او هم دست کمی از من ندارد !!

حداقل این را از نوع نگاهش در می یافتم .

ما آنقدر دلباخته هم شده بودیم که گذر زمان را متوجه نشدیم !

حالا دیگر من سوم راهنمایی بودم و او اول دبیرستان .

در طی یکی از همین سالها بود که خانواده ای به کوچه ما آمدند .

پسر این خانواده بسیار مومن ، خدا ترس ، مودب ، باشخصیت و با تقوا بود .

پسر همسایه جدید ما آنروزها به دبیرستان می رفت . من که سوم راهنمایی را شروع کردم ، او در مقطع سال چهارم دبیرستان مشغول به تحصیل بود .

بر خلاف بچه های محله مان که اصلا رغبتی برای رفت و آمد با آنها به دلایل فرهنگی ، اجتماعی و اعتقادی نداشتم ، با دوست جدیدم که حداقل از من چهار سال بزرگتر بود به خاطر مشترکات آرمانی ، خیلی زودتر از آنچه که فکر می کردم مانوس شدم .

او حین تحصیل در دبیرستان ، گاهی به جبهه می رفت و وقتی برمی گشت با هم به نماز جمعه ، راهپیمایی ها ، تشییع پیکر مطهر شهدا و هیئت می رفتیم و به این ترتیب دنیای اعتقادی من در اثر این آشنایی روز به روز زیباتر و برایم جذاب تر می شد .

در این میان ، لحظه ای از یاد معشوقه ام غافل نبوده و همواره آرزوی دیدنش را در دل مشتعل نگاه می داشتم !

شرایط به گونه ای داشت پیش می رفت که من و حضرت معشوق ؛ دیگر نمی توانستیم مثل گذشته هایمان باشیم و حداقل من نمی توانستم !

 همین شرایط به تدریج خودش را هر روز بیشترو بیشتر بر هر دوی ما تحمیل می کرد .

آیا مقصر شروع این وضعیت من بودم ؟!

آیا من به خاطر خودم اورا در دو راهی انتخاب تازه ای قرار می دادم ؟

آیا من آرمان خودم را به عشق او ترجیح داده بودم ؟

آیا ....آیا ....آیا ....؟؟؟!!!

اینها همه سوالاتی بود که من هیچ جواب درستی برای دلم نداشتم !!!

ولی او مثل همیشه کنار درب در منزلشان می ایستاد تا شاید من از خانه به هر دلیل بیرون بیایم و ما بتوانیم همدیگر را ولو در حد چند ثانیه ببینیم !!

من که داشتم آدم دیگری می شدم ، احساس می کردم گم شده من جای دیگری است و این عشق پاسخگوی همه مسائل دل من نیست .

من نمی دانم خط صفر مرز یک عشق کجاست ؟

خط تماس عشق من و او فقط نگاهمان بود که آنرا هم به اشتراک گذاشته بودیم .

آری ! چشمهای ما تنها فصل مشترک ما برای تمام فصلهای مشترک ما بود !!

حالا دیگر وقتی می خواستم خانه را به مقصد مسجد ترک کنم ، لباسی سفید ، نو و اتو کشیده پوشیده و درحالیکه یقه آنرا تا دکمه آخر بسته بودم ، آنرا بر روی شلوارم می انداختم . عطر خوشبوی حرم می زدم ، موهایم را به دقت شانه کرده ، تسبیحی از تربت امام حسین علیه السلام به دست ، عازم نماز می شدم !!!

بیشتر ظهر ها را در مدرسه بودم ولی همواره نزدیک مغرب با پسر همسایه مان به مسجد می رفتیم . اگر هم که جبهه بود خودم تنهایی می رفتم .

 هر بار هنگام عزیمت برای نماز جماعت مغرب و عشاء بازهم او را می دیدم که سرپا منتظر دم درب منزلشان ایستاده است و فقط نگاه می کند .

 

این اواخر دیگر حتی جرات نگاه کردن به چشمهایش را نیز نداشتم از بیم اینکه نکند مصداق نگاه به نامحرم باشد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( تشویق بلند حضار !!! )

وقتی من از خانه بیرون می آمدم سرم را پایین می انداختم و جلوی پایم را نگاه می کردم تا چشمم به نامحرم نیفتد !!!!!!!!!!!!!! ( تشویق بلندتر حضار ...آقا به افتخار حاج آقا بزن اون کف قشنگه رو !!!)

من چه باید می کردم ؟

من در روایات خوانده بودم : « هرکس برای خدا از گناه چشم بپوشد ، خداوند در عبادتش لذتی را قرار می دهد که جبران آن گناه را می کند » و یا اینکه : « هرکس نامحرمی ببیند ، به زمین نگاه کند خداوند به اندازه سنگ و ریگهای روی زمین و اگر به آسمان بنگرد به تعداد ستاره های آسمان ، به او پاداش خواهد داد » . و من می خواستم از این به بعد اینگونه باشم .

با خودم مرتب این شعر را زمزمه می کردم :

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن

یا ز دلبر یا ز دل باید که دل برداشتن....

 

 

من نمی خواستم چشمهایم را در حوضچه رسوبی یک آدم جا بگذارم تا خشک و سخت بشود .

من چشمهایم را برای گریه امام حسین علیه السلام می خواستم .

من چشمهایم را برای هیئت می خواستم .

من دیگر نمی خواستم و طاقتش را نداشتم هر روز تیر مسموم و زهر آگین نگاه گناه به چشمانم بخورد !!! ( اوه ، اوه ، اوه ...بپا مسموم نشی یه وقت حاج آقا !)

تصورش برایم محال بود . اگر روزی نمی توانستم پرچم سیاه عزای امام حسین علیه السلام را ببینم چه می کردم ؟!

اگر حس بینایی من خراب گشته و دیگر نمی توانستم روضه ارباب غریبم را بروم چه می شد ؟!

من عشق به یک دختر را در نهایت می خواستم چکار ؟

من خیانتی نکردم ، فقط من نمی خواستم این که هستم بمانم .

بنظرم مزه محبت خدا خیلی خوش مزه تر از عشق یک آدم بود .

آیا او بعد از من تنها می ماند ؟!

آیا بعد از من قحطسالی عشق می آمد ؟!!

آیا اگر من نمی بودم همه عاشقان می مردند ؟!

آیا کسی پیدا می شد که بعد از من بار بر زمین مانده محبت دخترک عاشق را بر دوش بکشد ؟

آیا دختر عاشق قصه ما ، من برایش اولین و آخرین عشق بودم و دیگر او برای همیشه تمام می شد ؟

 

اینها همه سئوالاتی بود که بر خلاف پیش بینی استخوان خرد کرده و خاک میدان خورده های عرصه عشقبازی ، به سرعت جوابی برایشان پیدا شد !!!

 

دختر عاشق قصه ما وقتی دید که از من آبی گرم نمی شود و انتظار بی فایده است و خودش هم خیلی ارزشی نبوده و حال این احوال ما را نداشت ! خیلی زودتر از نیمه عمر مصرف عشق در عاشقان جگر پاره قدیم که خودشان را برای روح قدسی عشق پرپر و زجر کش می کردند ، نه تنها خودش را نکشت ، لاغر هم نشد ، از خواب و خوراک هم نیفتاد ، دق هم نکرد ، دچار افسردگی هم نگردید ، برایش روانپزشک PRIVATE استخدام نکرده و وی را در بخش VIP تیمارستان بستری ننمودند ؛ او را با زنجیر و کمربند به تخت نبستند ، دچار توهم و هذیان هم نشد ، هیچ گونه داروی آنتی سایکوتیک و ضد جنونی مصرف ننمود ، کارتن خواب هم نگردید و با لباس مندرس آواره کوچه و خیابانهای شهر هم نشد ، بلکه با کمال تعجب من دیدم سر و مر گنده با پسر دایی من که همسن و سالش بود و ما خودمان سال تا ماه او را نمی دیدیم و یا اگر خبری از او بود خبر دختر بازی ، قرتی بازی و بدجنسی های دیگرش بود که به گوش ما می رسید و به واسطه دایی پول دار من که دارای موقعیت بسیار پر نفوذ اجتماعی و اقتصادی بود تاجائیکه بچه هایش هنگام خرید به مغازه دار سرکوچه دلار می دادند و جنس می خریدند و عارشان می آمد که با تومان کارکنند رابطه ای بسیار صمیمی پیدا نموده و عشق قدیمی را مثل لاستیک زاپاس خودرو تعویض و با پسر دایی علیه السلام ما  رابطه ای تازه احتمالا با همان « پروتکل کرسی» برقرار کرده است !!!

من هم که دیگر متفاوت تر از آنچه بودم ، شده بودم  ! سرم به کار خودم گرم بود و کاری به کسی و صد البته این کارها نداشتم !!

حساسیتی هم پیدا نکردم !

دلم هم نسوخت !!

چون خواسته بودم خودم باشم و این هم بخشی ازعوارض جانبی همین خواستن بود .

 

مسجد و هیئتهایم را مرتب می رفتم و خیلی خیلی دلم آباد و فطرتم راضی بود...خیلی !

 

آن سال که تمام شد ، پسر گل همسایه ما دانشگاه قبول شد و من می بایست به اول دبیرستان می رفتم .

پسر همسایه مان در یکی از مراسم تشییع شهدا ، مرا با دبیر امور تربیتی دبیرستانی که می بایست در آنجا ثبت نام می کردم آشنا کرد .

او رفت و من ماندم با دبیرستانی که پردیس من شد ...

 ما دبیر امورتربیتی مان را حاجی صدا می زدیم .

من همان سال در دبیرستانی ثبت نام کردم که حاجی آنجا تدریس و پسر خوب همسایه ما آنجا تحصیل می کرد .

دبیرستانی بسیار بزرگ و قدیمی که سالهای بسیاری نخبگان فراوانی را تربیت نموده و تحویل اجتماع داده بود .

درب ورودی بسیاربزرگ و دیوارهای قطور و مرتفع آن از خیابان توجه هر رهگذری را به خود جلب می کرد .

پس از ورود به حیاط دبیرستان حوض آب بسیار بزرگی خود نمایی می کرد که فواره ای در وسط آن قرار داشته و چند اردک با بالهای رنگین کمانی در آن شنا می کردند . گلهای سرخ و صورتی و زرد و سفید باغچه دور حوض ، منظره دلنشینی را برای بیننده و هر تازه واردی تداعی می نمود .

بعد از حوض بنای مرتفع سردر دبیرستان بود که نگاهها را به خود خیره می کرد. در همان اول می شد فهمید که قدمت آن به دهه های قبل برمی گردد .

« عکس دبیرستان ما »

 

دبیرستان در دوطبقه ساخته شده بود . در هر طبقه چندین کلاس وجود داشت .

در زیر زمین آزمایشگاه قرار گرفته ، دفتر مدیر مدرسه و انجمن اسلامی هم در طبقه دوم بود .

در سمت راست دبیرستان ، محوطه بسیار بزرگی وجود داشت که قسمت ابتدایی آن باغ کاجی بود که چند ردیف درخت کاج در آن به چشم می خورد .

در فصل بهارپرندگان خوش صدا در لابلای شاخه ها جست و خیز و بازی می کردند و شادمانه آواز می خواندند و در در اواخر فصل پاییز و مخصوصا زمستان که برف ، سرما و یخبندان همه جا را می گرفت این کلاغهای سیاه بودند که در لابلای شاخه های یخزده و برفهای باریده بر روی برگهای سوزنی سبزرنگ درختان کاج قارقار می کردند .

 در مجاور درختان سر به فلک کشیده ، حیاط بسیار بزرگ دبیرستان بود که زمین فوتبال و بسکتبال و والیبال دبیرستان را نیز در خود جای داده بود . ما زنگهای ورزش و اوقاتی که بچه ها کلاس نداشتند در آنجا بازی می کردیم . تیم دبیرستان ما در تمامی رشته ها همیشه جزء بهترینهای آموزشگاهها بود و قهرمانانی بنام را به جامعه ورزش معرفی نموده بود .

در انتهای حیاط دبیرستان ساختمانی چهار کلاسه وجود داشت و در پشت آن نیز حیاط خلوتی بود که چهار کلاس نیز آنجا بنا شده بود .

بچه های سال پایین معمولا در حیاط خلوت بازی می کردند و توگویی قانونی نانوشته آنها را از بازی در زمین سال بالایی ها منع می نمود !

 

در سال 1364 من در آن دبیرستان ثبت نام کردم .

من در حالی به آن دبیرستان می رفتم که چند تا از معلمین دوران راهنمایی من شهید شده بودند و همین مرا خیلی دل نازک کرده بود . معلمینی که سر کلاس هر روز آنها را می دیدم .

دبیرستان ما بسیجی های نورانی ، با فرهنگ ، مهربان و درسخوانی داشت .

نسلی بودند که که با هم خیلی رفیق بودند ، رفقایی از برادر به هم نزدیک تر .

با هم درس می خواندند ، با هم مسجد می رفتند ، با هم در مراسمات مذهبی شرکت می کردند ، با هم جبهه می رفتند ودر این میان دست تقدیر روزگار بتدریج بعضی از آنها را در جبهه ها به مقام شهادت نائل می نمود و من که تازه واردی بیش نبودم می دیدیم که داغ شهدای همکلاسی و هم مدرسه ای چگونه سایر دوستانشان را می گداخت و این التهاب را می شد در چشمها و نفسها احساس کرد . نگاهها و حرفها شعله ور بود و مخاطب این حرارت را بی واسطه درک می کرد .

در این بین نقش حاجی خیلی زیاد بود . ما دانش آموزان دبیرستان همه او را دوست داشتیم . مگر عده قلیلی که انها هم نمی شد کاریشان کرد !

مشکلاتی در تکوین و تشریع و خلق و حیات داشتند که یک بخش آن به خودشان و یک قسمت دیگر به پدر و مادر مربوطه !! و یک مقدار آن به هم لقمه آنها !!! برمی گشت .

چقدر روزگار خوبی بود !

همه چیز با صفا بود . هر که را که می دیدی یاد خدا می افتادی . نوجوانها و جوانها همه نورانی بودند . گناه بی مشتری بود و شیطان تسلیم این بچه ها . با اینکه چهار دبیرستان دخترانه در مسیر دبیرستان ما قرار داشت ولی هیچ کدام از دانش آموزانی که من می شناختم و بلکه هم گریه و هم هیئتی و هم پیاله های روزهای مسجد و منبر و روضه و جبهه و کلاس و مدرسه بودند ؛عارشان می آمد پلک بلند کنند ! همیشه خدا سرشان پایین بود و نگاهشان به زمین !! از این دانش آموزان اگر کسی نماز شبش قضا می شد که دیگر نمی شد پیدایش کرد ! از خجالت می رفت و گم و گور می شد !! نه ازدست کسی فرار کند ، بلکه از شرمندگی خودش بی سر و سامان می شد که چرا شب را بی خدا اسراف کرده است !!!

من همین الآن هم خیلی خوشحالم که در چنان روزگاری در چنین محیطی تحصیل کرده و در میان اینچنین انسانهایی بهترین روزهای عمرم را سپری نموده ام .

 همین الآن که اواسط مرداد ماه است من دلم جلوجلو به پیشواز مدرسه رفته است !

بچه مدرسه ایها در میانه فصل تابستان مشغول مزه مزه کردن طعم تعطیلات مدارس هستند و نمیدانم چرا دل من مدرسه می خواهد !!

من اول دبیرستان را شروع کردم در حالیکه احساس می کردم دارم بیشتر متکی به خود و باورهای خودم می شوم .

صبحها کلاس می رفتیم . عصرها با بچه های انجمن اسلامی دبیرستان در مدرسه دور هم جمع شده و همراه با حاجی ، برای مناسبتها ، راهپیمایی ها و شرکت در مراسم تشییع شهدا برنامه ریزی می کردیم .

بیشتر حال آن دورهمی ها ما را به آنجا جذب می کرد .

پسر دایی من هم که یکسال از من بزرگتر بود ، در همان دبیرستان در سال دوم مشغول تحصیل شده بود .

البته نه اینکه از او بی خبر باشم ولی خیلی خبر دقیقی از کاروبارش نداشتم و البته نمی خواستم که داشته باشم .

گاهی سری به منزل ما می زد ، حالا بیشتر به هوای دختر همسایه ما بود ، ولی خوب ! منتش را سر ما می گذاشت و می گفت : آمده ام به عمه جان سری بزنم و پسر عمه جان را ببینم !

در این فاصله ای که من دیگر فیال نمی رفتم و تقریبا چهار- پنج سالی از این ماجرا می گذشت ، پسر و دختر خاله هایم ، مادرشان را مجاب کردند که به خانه جدیدشان که در همان کوچه محل سکونت ما بود نقل مکان کنند . بنابراین خاله ام هم همسایه ما شد .

البته مثل گذشته ها رفت و آمدمان با خاله جان و بچه هایش گرم و صمیمی بود و البته الآن هم همینگونه است .

نکته قابل ذکر اینکه بعد از فوت پدر ، پسرخاله ما قدری فرق کرد ، هرچند فرق زیادی نکرد ، ولی همین میزان کم هم از یک چنین خانواده متشرعی خیلی به چشم می آمد و البته به همان نسبت هم توی ذوق می زد !

البته پسرخاله من در دبیرستان دیگری مشغول به تحصیل بود . فقط من و پسر دایی ام در یک دبیرستان بودیم ، با این توضیح که من سال بعد به آن دبیرستان رفتم ، بدون اینکه این ماجرا هیچ ربطی به بودن ایشان در آن محیط آموزشی داشته باشد !

 

درست است با هم هم مدرسه بودیم ، اما هیچ ارتباطی با هم نداشتیم . دنیایمان دورتر از آنچه می شد تصور کرد از هم دور بود درست مثل نسبت دو دانش آموز دبیرستانی که یکی در « گینه کوناکری » درس می خواند و دیگری در « مجمع الجزایر فیجی » !!!

 

دختر همسایه سرکوچه ما حالا هم دوم دبیرستان بود و من نمی توانستم به خودم بقبولانم که چقدر روزگار به سرعت گذشته است !

 

متاسفانه پسردایی من ، پسرخاله ام را قدری تحت تاثیر قرار داده و او هم تمایلات عاشقانه ای پیدا کرده بود . آنها بیشتر با هم رابطه داشتند و من می دانستم این رابطه برای هدفی مشترک بنام دختر بازی است !!!

همانطوری که قبلا اشاره کردم ، راه دبیرستان ما در مسیر تردد چهار دبیرستان دخترانه بود و این فرصت مناسبی برای کسانی بود که شرایط را اینگونه می خواستند .

 

مهرماه که شروع شد ، دبیرستانها هم شروع شد .

طبق رسم آن زمان « الا و لابد » می بایست دانش آموزان موهایشان را از ته بتراشند .

من که خودم مثل بچه آدم و بی هیچ « غش و قوشی » رفتم پیرایشگاه و سرم را تراشیدم و خلاص !

پسر دایی و پسر خاله ام چون موهایشان را برای « برخی امور » لازم داشتند و آنها را در طول تعطیلات با سشوار و برس پیچ و تافت ، پیچ و تاب و حالت می دادند ، حالا به « زمین سفت » رسیده بودند !!

 

مقاومت فایده ای نداشت !!!

 

بالاخره به اجبار مدیر و ناظم مدرسه مجبور شدند ، مثل بقیه دانش آموزان سرشان را کچل کنند !

 

قیافه هایشان از نظر من خیلی خنده دار شده بود ، درست مثل کله پاچه کز خورده در مغازه کله پاچه ای !!!

آنها این پدیده برایشان بسی ناگوار وتلخ بود ، درست شبیه یک شکست بزرگ و تراژیک .

درست یادم هست که هردو با هم رفتند و دوتا کلاه قاب دار مشکی خریدند .

پسردایی ام وقتی اتفاقی با آن حال زار و قیافه قناسش مرا در راه مدرسه دید ، برای اینکه لج من را دربیاورد به من گفت این کلاهی که ما خریده ایم جنسش اسرائیلی و بسیار مرغوب است .

من هم که گوشم از این حرفها پر بود ، خیلی این حرف را جدی نگرفتم . یعنی اصلا برایم ارزشی نداشت که بخواهم جدی بگیرم . بنابراین به راهم ادامه دادم و رفتم تا به سایر امور برسم .

این گذشت تا دریک روز بارانی پسردایی ام را دیدم که کلاه بر سر داشت و از روبروی من می آمد .

باران تازه شروع شده بود .

هرچند مدت زمانی از بارش باران نگذشته بود ولی به علت شدت زیاد بارش ؛ آب از سر و روی رهگذرانی که چتر با خود نداشته ودر بارندگی غافلگیر شده بودند سرازیر شده بود .

یکی از این رهگذران پسردایی من بود که از روبرو می آمد و دیگری من بودم که در خلاف مسیر او حرکت می کردم .

هر لحظه بر شدت بارش باران افزوده می شد .

در آن شرایط هیچکس به فکر ظاهر و قیافه خود نبود .

همه می خواستند زودتر خودشان را به سرپناهی برسانند .

من تا چشمم به پسر دایی ام افتاد ، ناخودآگاه زدم زیر خنده و او که بسیار از این خنده بی جا و ناگهانی من ، آنهم در این هوای بارانی و شرایط نامناسب متعجب شده بود ، هاج و واج به من خیره شده بود !!

علت خنده من چیزی بود که او خودش نمی دید !!!

باران باعث شده بود که رنگ کلاه او در آب حل شده و به صورت خطوط موازی سیاه رنگی بر روی صورت و گردنش جریان پیدا کند .

من نمی دانم چرا در آن لحظه با این صحنه یاد گورخرهای مادگاسکار افتادم ...!

هرچند که می دانستم کارم اصلا درست نیست ، منتهی جلو خنده ام را هم نمی توانستم به هیچ شکل بگیرم .

 از سال اول دبیرستان به بعد برای اقامه نماز جماعت تقریبا هرشب مسافت چندین خیابان را طی می کردم تا به مسجد امام جواد علیه السلام برسم .

مسجد امام جواد علیه السلام در آن روزها در نوع خود مسجدی بسیار مدرن و شیک به حساب می آمد .

امام جماعت مسجد ، مجتهدی نورانی و بلند آوازه و عالمی عامل و دانشمندی پرهیزگار به نام مرحوم حضرت آیت الله مطهری بودند .

هیئت امناءمسجد تقریبا کار را به دست مردی وارسته و اصیل به نام مرحوم آقای دارابی سپرده بودند که بسیار با شخصیت ، محترم و مردم دار بود .

مرحوم آقای دارابی مورد وثوق علماء ، متدینین و کسبه و بازاریان بود .

مسجد امام جواد علیه السلام هر شب هنگام نماز مغرب و عشاء شاهد تجمع پرشمار نمازگزاران بود که البته ما هم که دانش آموزان دبیرستان خودمان بودیم ، چون حاجی معمولا آنجا نماز جماعت را به جا می آوردند ، برای نماز مغرب و عشا به این مسجد می آمدیم .

یادش بخیر ! چه شبهای نورانی بود !!

 

حدود یکساعت قبل از نماز مغرب و عشاء ، وضو می گرفتم .

 لباسهای بسیار تمیز و مرتبم را که همیشه اتو کشیده و در کمد آویزان نموده و فقط مخصوص نمازهای جماعتم بودند ، می پوشیدم و عطر حرم یا یاسم را می زدم و با تسبیح تربت امام حسین علیه السلام در دست ، به قصد مسجد از منزل خارج می شدم .

 

درست مثل همیشه دختر همسایه مثل « جن بو داده ! » سر راه من ایستاده بود و من برای اینکه با او روبرو نشوم مسیرم را عوض می کردم و به جای سر کوچه از ته کوچه می رفتم .

هرچند راهم قدری طولانی تر می شد ، ولی در عوض از شر نگاه او در امان بودم .

راستش یکی دو بار از دور یواشکی نگاهش کردم ، انگار در چشمانش وفاداری به عشق قدیم را می شد فهمید .

دلم در همان چند بار یک حالی شد !!

دست خودم نبود .

وقتی در همان چند بار ، همین که از ته کوچه خودمان به کوچه مجاور پیچیدم ، نمی دانستم با این زلزله باید چه کنم ؟

آیا عاشقی گناه بود ؟

آیا من گناهکار بودم ؟

این بنظرم یک امتحان خیلی جدی بود .

واقعا من الآن هم همین حالت را بعد از اینهمه سال در ناخودآگاه خودم به همراه دارم . ( ای وای خاک عالم... !!! )

یعنی وقتی مثل همین الآن که دارم می نویسم ، به یاد آنروزها می افتم دوباره دلم به صورت غیر ارادی شروع می کند به لرزیدن !!! ( برادر می بینم که رفتی رو ویبره ...!!! )

واقعا اولین تجربه آدمی از عشق ، تجربه ای ماندگار است !!! ( آقا اون دهنتو سیمان بگیر ...!!! )

حالا نه اینکه آن معشوقی که باعث و بانی این عشق بوده ، الی یوم القیامه پرستیدنی باشد . مهم پایایی و روایی آن احساس مقدس است . ( خوب داری ماست مالی می کنی !.... خوب !!! )

بعدها آن حس مقدس ، مصداق بیرونی خودش را در طول زمان و متناسب با شرایط پیدا می کند .

ممکن است واقعا این مصادیق ، در طول زمان و فضای معنا گرایی تغییر هم کنند ولی مهم مانایی و پایداری آن احساس قدسی است .

 

مصادیق و نمادها عوض می شوند . معانی و حقیقت ها می مانند . ما با شکل و محتوا ، همزاد پنداری نموده و از خود برتر و فراتر رفته ، فروتر و کهتر شده و یا آنقدر می مانیم و درجا می زنیم تا تمام شویم !

در ابتدا یک محرک در مغز و یا در روح باعث برانگیختگی وصف خاصی در انسان می گردد ولی به تدریج محرک یاد شده قدرت تاثیر و انگیزش خود را از دست داده و وقتی انسان دوباره خودش و شرایطش را مرور می کند شاید از آنچه که هست اعراض کند و برگردد و یا تمکین کند و بماند . همه چیز بستگی به دامنه ماندگاری ، عمق تاثیر و حقیقت حاکم بر این محرک دارد .

ما همواره در طول زندگی ودر درون خود درگیر این پارادوکسیم !

به دلیل انتخابمان گاهی از خود راضی هستیم و گاهی ناراضی . به خاطر روزهایی که عاشق بوده ایم و کسی را که روزی دوست داشته ایم گاهی از خود راضی هستیم و گاهی ناراضی . و گاهی و گاهی و گاهی ....

اینها تجربه همواره و بلکه تقلای همیشگی انسانها ست در پارادایم تغییر از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب .

قانون حاکم بر روابط ما انسانها در اجتماع ، چیزی شبیه به رابطه حاکم بر ظروف مرتبط درفیزیک است .

ما در هر موضوعی یا توسط دیگران پر می شویم ، یا دیگران را پر می کنیم ، آنقدر که در نهایت به یک سطح مشترک در شکل و محتوا برسیم.

ما در اصل ، بالذات و بصورت بنیادی عاشق بسیط کسی نمی شویم !! این فقط یک نماد سازی بیرونی و تطبیق معیارها با یافته های هم عرض در خارج ، توسط ذهن و روح ما است .

بنابراین معشوقهای بیرونی ما بالطبع قابل پرستش علی الاطلاق هم نمی توانند باشند .

پس از پیدایش نمایه مناسب دربیرون و پیرامون خویش ، ما تابع میدان گرانشی می شویم که ما را به سمت مرکز جاذبه در بخش برتری از موجودیت خود ، بصورت ناخود اگاه می کشاند و اینگونه است که ما با داشته ها و یافته ها هم افزایی پیدا نموده و به سطح جدیدی از ظرفیت در سطح بندی آفرینش می رسیم .

ما همه به دنبال بهبود رتبه خود در نظامنامه هستی هستیم و محبت ، قانون کارآمد بازی در زمین پرستش است .

بگذریم ....!

اگر من می خواستم داستان بگویم ، اینقدر شرح و تفسیر نمی آوردم ؛ ولی چه می توان کرد که یک نگاه و فقط یک نگاه ، دل آدمی را آنچنان طوفانی می کند که حاضر می شود هر طور شده زمان را متوقف کرده تا تلاطم نهفته در آن چشمها را به دل خود اضافه کند !

من هم مثل همه انسانهای دیگر خودم را تافته ای جدا بافته ندانسته و ناگزیر تحت تاثیر این پدیده قرار داشته و ناچار همینی هستم که الآن می بینید ...!!!

 سال اول دبیرستان به هر ترتیبی بود تمام شد .

 من سال دوم را در حالی شروع می کردم که مصادف با سال 1365 شده بود .

خیلی تلاش کردم تا هر طور شده تابستان همان سال به جبهه بروم .

مادرم خیلی بی تابی می کرد و البته پدرم حرف زیادی نداشت .

مادر می گفت تو تنها فرزند پسر من هستی و ضمن اینکه سن و سالت هم کم است و بعلاوه شرایط زندگی تو بگونه ای بوده که تحمل سختی های جنگ را نداری و هر آن ممکن است در پناه یک بوته خار خوابت ببرد !

من بیقراری مادرم را که می دیدیم ، روایت هم خدمت به مادر را سفارش می کرد و می ترسیدم لجاجت کنم ، سفرم سفر معصیت شود و حضرت امام ره هم حضور در جبهه ها را واجب کفایی فرموده بودند ؛ با هم جمع کردم و از تصمیمم منصرف شدم .

می دانستم اگر بروم به خاطر دل خودم و دیگران رفته ام و اگر بمانم بخاطر مادرم و خدا مانده ام ، هرچند سخت تر از سخت باشد !

بالاخره تصمیم بر ماندن گرفتم .

تابستان که تمام شد ، پاییز آمد ....!

سال تحصیلی جدید که شروع شد من در کلاسی بودم که سعادت هم میز بودن با دو دانش آموز بزرگوار را داشتم .

خیلی با هم احساس انس می کردیم .

یادم هست من روی میز مشترکمان با خطی زیبا نوشته بودم :

« عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است !

دادن سر نه عجب ، داشتن سر عجب است !! »

در همان سال یکی از هم میزی های عزیزم به جبهه های دفاع مقدس رفت و ما چقدر برای او بغض کردیم !

مدتها از او خبری نداشتیم و فقط یادش با ما بود ...تا اینکه خبر دادند که مفقود الاثر شده است .

او رفت ولی هرگز پیش ما برنگشت .

 

چقدر جای خالی او در تمام آن سال به چشم می آمد .

من و همکلاسی دیگرم  هرگز کسی را به جایش راه ندادیم !!!

گاهی پیش می آمد که با خودمان شاخه ای گل می آوردیم بر روی محل نشستنش می گذاشتیم ...

من سالها از همکلاسی مفقودالاثرم بی خبر بودم ، تا اینکه وقتی رئیس بیمارستان بودم به صورت اتفاقی حین امضاء برخی اسناد ؛ نام یکی از کارکنان بیمارستان که نام خانوادگی اش همنام همکلاسی جاویدالاثر من بود را در لیست شاغلین مرکز درمانی یاد شده دیدم .

به مسئول دفترم گفتم که با او تماس گرفته و برایش وقت ملاقات در نظر بگیرد .

در یکی از روزها ، رئیس دفترم با مردی تقریبا سی ساله و نسبتا تکیده که معلوم بود زندگی سختی را گذرانده است ، وارد اتاق ریاست بیمارستان شدند و پس از سلام و احوالپرسی فرد یادشده ، مسئول دفترم توضیح دادند که ایشان همان کارمندی هستند که شما برایشان وقت ملاقات داده بودید .

 

اولش خیلی وا ندادم چون برایم یقین نبود که این فرد نسبتی با همکلاسی مفقود الاثر من داشته باشد .

ولی وقتی پاسخ وی را مبنی براینکه برادر شهید بزرگوار همکلاسی من بوده است را شنیدم ، خیلی خوشحال شدم .

او را در بغل گرفتم ، به سینه فشار دادم و چشمهایش را بوسیدم .

در ان لحظات فکر می کردم ، خود آن شهید در اغوش من است .

خیلی با محبت و احترام او را در کنار خودم نشاندم و در حالیکه دستانش را در دستهایم گرفته بودم ، اول از حال و کار خودش پرسیدم . توضیحی داد و خواهشی نمود که همان لحظه دستور پیگیری و حل مشکل را دادم .

از برادر شهیدش پرسیدم .

او گفت : من برادر کوچکتر شهیدم و برادرم سالها بعد از مفقود الاثر شدن در عملیات تفحص شهدا ، شناسایی و استخوانهای او همراه با جمجمه شکسته اش را به ما برگرداندند .

من در خلال توضیحاتی که او می داد ، بسیار گریه کردم و پس از اتمام فرمایشات ایشان ، بسیار تشکر نموده و آدرس مرقد مطهرش را گرفتم و او رفت و من ماندم و داغ زخمی که بعد از سالها در سینه ام سر باز کرده بود .

بعدها ساعاتی در شب و یا اوقاتی در روز بر سر قبرش می رفتم که حتی المقدور کسی آنجا نباشد و سیر دلم گریه می کردم .

تقریبا بهمن ماه همان سال همکلاسی دیگرم هم عازم جبهه ها شد .

آن شبی که او اعزام شد من چقدر در منزل گریه کردم .

پدر و مادرم هرکاری می کردند نمی توانستند مرا آرام کنند .

بعد از رفتن او هم ، در آن میز پر از خاطره به تنهایی می نشستم و غم نبودن هردو برایم سخت و غیر قابل تصور و تحمل بود .

 

حالا دیگر من خیلی تنها شده بودم .

هر گلی ، عطر و رنگ زیبای خودش را داشت .

همه همکلاسی ها ، مخصوصا بسیجی هایشان و بالاخص شهدا برای همه ما عزیز بودند.

 

و ما هر دفعه دلمان بهانه نبودن یکی شان را می گرفت ....

 

من هر روز هنگام غروب عازم مسجد می شدم و علیرغم مسیر طولانی بین منزل تا مسجد ، حدفاصل انها راپیاده می پیمودم .

در بین راه ذکر می گفتم و استغفار می کردم .

گاهی به نیابت حضرت فاطمه بنت اسد سلام الله علیها مادر حضرت علی علیه السلام ، حمزه سیدالشهداء سلام الله علیه ، چهارده معصوم علیهم السلام ، علما ء و مراجع شیعه و شیعیان امیرالمومنین علی علیه السلام و شهداء حین راه رفتن ، نماز می خواندم و ثوابش را تقدیم به این بزرگواران می کردم .

آنقدر این کار برایم شیرین و دوست داشتنی بود که تقریبا عادت هر روزم شده بود .

وقتی به مسجد می رسیدم تقریبا همزمان با تلاوت قرآن قبل از نماز مغرب بود .

از این فرصت روحانی استفاده می کردم و در مسجد تا وقتی که نمازگزاران برسند ، نماز مستحبی می خواندم .

گاهی یکی از برادران بزرگوارکه هم دبیرستانی والبته رفیق دوران مدرسه راهنمایی من بود و بسیار بچه تخص و بازیگوش و شادی هم بود به من می گفت : بابا چه خبره اینهمه نماز پشت نماز ! ولش کن !! بیا تا با هم صحبت کنیم !!!

من هم برای اینکه دلش و بلکه غرورش نشکند راضی می شدم تا با وی صحبت کنم و وقتی او می رفت و یا نمی آمد و یا نبود به عبادتهایم می رسیدم .

گاهی هم حال نماز مستحبی نداشتم ، در انتهای مسجد با بچه های هم دبیرستانی و سایر رفقای مسجد که تقریبا همسن و سال بودیم قبل از شروع نماز جماعت جمع می شدیم و از هر دری سخن می گفتیم و گاهی آنقدر می خندیدیم که حاج دارابی می آمد و به ما تذکر می داد .

نماز جماعت عجب صفایی داشت !

گاهی سجده که می رفتم ، می دیدیم فرشها هم دارند ذکر می گویند . با خودم می گفتم شاید دیوانه شده ام و مالیخولیا گرفته ام !

سجده های بعدی باز به همان ترتیب ....و من با خودم می گفتم : این است و جز این نیست که خل و چل شده و دچار توهم و هذیان شده ام و از خدا شفای خودم را می خواستم !!!

برای اینکه چیزی نفهمم ، چشمهایم را می بستم و طوری واژه ها را ادا می کردم که گوشم فقط صدای خودم را بشنود .

نماز که تمام می شد چنان سبک شده بودم که دلم می خواست پربازکنم و پروازکنم !

آن روزها به علت بمباران هوایی عراق ، شبها چراغهای خیابان خاموش بودند . همه جا را سکوتی وهم انگیز فرا می گرفت . بندرت عابری از آن خیابانهای خلوت و تاریک عبور می کرد .

از مسجد امام جواد علیه السلام که برمی گشتم ، پاسی از شب گذشته بود .

در آن خیابانهای خلوت من بودم و خیابانهایی که سرشار سکوت بودند و آسمان شبی که تا دلت بخواهد ستاره داشت ...!!!

در تمام مسیر بازگشت شبانه ام به خانه، به ماه و ستاره ها نگاه می کردم ، ذکر خدا می گفتم و بی اختیار اشکهایم بر روی صورتم جاری می شد .

کار من در اکثر شبها ، در آن مسیر خلوت که درختان چنار تنومند و کهن با شاخ و برگهای انبوه خود منظره ای با ابهت و وهم انگیز ایجاد می کردند ، شده بود گریه و گریه و گریه !!!

شبها تا جائیکه برایم ممکن بود نماز شب می خواندم .

خیلی نماز شب را دوست داشتم .

در نوجوانی و جوانی عبادت خیلی خوشمزه تر است .

نمازهای شب که می خواندم غرق عطر شکوفه باغهای سیب و گیلاس می شدم .

فضا آنقدر خوشبو می شد که احساسم را درآن لحظه ها با هیچ ادبیاتی نمی توانم بیان کنم  . هرچند که من هیچ وقت نه فکر کردم و نه خواستم بدانم این رایحه از کجاست ؟!!

یادم هست در یکی از شبها که خوابیده بودم و هیچ بیماری هم نداشتم ، از خوف خدا چنان می لرزیدم که نمی توانستم خودم را کنترل کنم !

در آن لحظه نه ترسی داشتم و نه تب ؛ ولی نمی دانستم چرا همینطوری دارم بی اراده در برابر عظمت مقام پروردگار متعال می لرزم !!

شبهای بعدش خواب دیدم که در مدینه و مجاور مرقد نورانی پیامبربزرگ خدا حضرت محمد مصطفی سلام الله علیه هستم .

خلاصه روءیاهایم هم خیلی خوب بود ومن یاد ندارم اصلا کابوس و خواب ترسناک دیده باشم .

بگذریم ....

کم کم زمستان از راه رسید .

درختان چنار دیگر برگی بر شاخه نداشتند .

شاخه های آنها مانند دستانی که در راه آسمان یخ بسته باشد ، رو به بالا منجمد شده و بی حرکت مانده بود.

سوز سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کرد .

برف همه جا را سفید پوش کرد .

آنقدر برف بارید که تمام کوچه و خیابانها از شدت بارش آن مسدود شدند .

فردای آن روز تمام برفها تبدیل به یخهای قطوری شده که مانند شیشه تیز و لیز بودند .

و باز هم برف بود که پیوسته بر روی تل یخها باریده و وضعیت را بدتر و سخت تر می کرد .

خودروها در خیابانها قادر به حرکت نبودند .

لوله های آب یخ زدند .

گنجشکها ، کبوترها و قمری ها غذایی برای خوردن نداشتند .

ما برای آنها دانه ، خرده نان و سبزی ریز می کردیم و در یک سینی جایی مناسب که برف روی آنها نبارد گذاشته ، آنها هم همنوعانشان را خبر نموده و همایش دیدنی و به یادماندنی از پرندگان مختلف در حیاط ما برپا می شد و ما غذا خوردن و جست و خیزشان را که از روی قدر شناسی بود نگاه نموده و ذوق می کردیم .

با تمام این اوصاف من سعی می کردم تا حد ممکن مسجد رفتنم ترک نشود .

مسیرم دور و سخت بود ، ولی من هر طور بود خودم را علیرغم سرمای بی سابقه ، بارش مداوم برف و یخبندان برای نماز جماعت می رساندم .

مادرم برایم شالی قرمز رنگ بافته بود که هنوز هم آن شال را یادگاری نگه داشته ام .

وقتی که در شبهای آن زمستان سهمگین از مسجد به منزل برمی گشتم ، شالم را دور گردن و دهنم می پیچیدم تا از سوز سرما در امان بمانم .

در آن سوز جانسوز زمستان و شبهای یخ زده ، اشکهایم بر روی شالم مثل کریستال یخ می بست !!! ...

 

بتدریج آن زمستان سخت سپری شد .

برفها آب شدند .

یخها هم کم کم شروع نمودند به ذوب شدن .

درختان جوانه زدند .

پرستوها برگشتند .

زمین نفس زد !

بارانهای بهاری از راه رسیدند .

هوا رو به لطافت رفت .

برخی درخت ها و گلها ، زودتر شکوفه و گل دادند .

و من همچنان به دبیرستان و مسجد رفتنم ادامه می دادم .

یکی از روزهای آخر اسفند 1365 بود .

ماهی فروشها ، ماهی های قرمز را برای سفره هفت سین عرضه کرده بوند .

مردم داشتند شیرینی و آجیل عید را می خریدند .

میوه فروشیها صندوقهای سیب و پرتقال را در معرض دید مشتریان گذاشته بودند .

کوچکترها ، دست در دست بزرگترهایشان در فروشگاهها به دنبال خرید کفش و لباس مورد نظرشان می گشتند.

بعضی ها اندازه می زدند ، بعضی ها قیمت می گرفتند و برخی از پشت شیشه ویترین بوتیکها ، اجناس را نگاه می کردند .

دست فروشها جنسهایشان را بساط کرده و با صدای بلند آنها را برای فروش تبلیغ می نمودند .

تازه عروسان مثل جوجه به دنبال فامیل شوهر و بخصوص مادر شوهر که مانند شیر ژیان پیشاپیش همه حرکت می کرد ، راه افتاده و با احتیاط لباس ، وسیله و یا هرآنچه که مد نظرشان بود را ورانداز کرده و از فرط خجالت یا ترس جرات عرض اندام نداشتند و فقط با نگاهشان به همسران جوانشان می فهماندند که می بایست فلان جنس را بخرد وگرنه قضا و کفاره اش را به موقع به جا آورده و به نحو مقتضی تلافی خواهد نمود !!!

 بوی نقل ، بیدمشک ، گلاب و دود اسپند در فضا پیچیده بود .

در و دیوار پر بود از تصاویر شهدا ء .

صدای روضه و نوحه های حماسی که از دور دستها داشت پخش می شد،  به گوش می رسید .

با حاجی از بهشت شهدا و مراسم تشیع پیکر مطهر شهداء برگشته بودیم .

عصر بود .

 

درست روبروی مسجد امام جواد علیه السلام در سوی دیگر خیابان ، مقبره ای قرار داشت که مرقد چند تا از علمای بزرگوار که گمانم از منسوبین یا نوادگان سید بحرالعلوم بودند واقع شده بود .

کنار یک درخت کهن در مجاورت مقبره یاد شده با حاج اقا ایستاده بودیم .

از حاجی پرسیدم : حاج آقا به ما نصیحتی در این آخرین روزهای مانده از سال گذشته و درآستانه فرارسیدن سال جدید بفرمایید !

حاجی در حالیکه به چشمان من نگاه می کرد ، فرمودند : « درست را بخوان ! »

من نمی دانم در آن وقت غروب آفتاب ، در این نگاه و کلام چه رازی نهفته بود که یک لحظه حس کردم دنیایی تازه در مقابل دیدگان من گشوده شد.

ناگهان چنان مهر علم و دانش به دلم افتاد که از همان عصر و شب درسهایم را با جدیت هرچه تمامترشروع کردم به خواندن !!!

و داستان درس خوان شدن من از همان روز شروع شد ....

 آنشب من به خانه آمدم ...

حالم خوب بود ، خیلی بهتر شد .

مهر و محبت تحصیل علم و دانش به دلم نشسته بود !

سواد قابلی نداشتم ولی نمی دانم چرا اینقدر احساس خوبی داشتم !

گاهی در زندگی پیش می آید که یک شعله کوچک جان و جگر انسان را به آتش می کشد ...می سوزاند ....خاکستر می کند !!

ما همواره به دنبال آن کس یا چیزی هستیم که ما را روزی و جایی دوباره و چندباره شعله ور کرده و البته ما نیز حرارت و تابش این آتش بازی و این سوختگی را تا سالها در سینه خود تا حد ممکن روشن نگاه داشته و سعی می کنیم آنرا حفظ و در صورت امکان توسط بارقه آن فکر و یا جان کسی را مشتعل سازیم ....

من در آخرین روزهای سال 1365 یک چنین حالی پیدا کردم .

البته سوز دل من بعدها برایم ماندگار شد .

الآن هم با اینکه سالها از آن تجربه گذشته است ، همان حس را دارم !

هرچند به تبع شرایط و در طول سالهای بعد به صورت سینوسی نوسان داشته ، ولی جهت محور حرکت همواره مثبت بوده است ....درست مثل همین حالا که با هزار و یک وظیفه گوناگون کماکان عاشق خواندن و نوشتنم ...

خدایی الآن چشمهایم دارد قیلی ویلی می رود !

همینکه پلکهایم را روی هم می گذارم ، بلافاصله خواب می بینم ...!!!

نمی دانم شب چندم است که فقط دو یا سه ساعت در کل بیست و چهارساعت خوابیده ام !

ولی دارم یک بند، قبلش یا می خوانم و یا مثل الآن ...می نویسم !

الان که زمان پایان است ، زمان تمام شده است نه من !!

من هنوز هم تا همیشه هستم !!!( ببخشید ...دارم چه می گویم ؟! )

باید بروم تا بمانم ....!!!

 بهار با تمام زیباییش از راه رسید .

بارانهای مداوم بهاری همه جا را غرق در شادی و لطافت نمودند .

ابرهای خاکستری به شکل توده های غلیظ و در هم پیچیده ، گاه تا نزدیک سطح زمین پایین می آمدند .

غنچه بوته گلهای رز قرمز ، صورتی ، نارنجی ، سفید و زرد داشتند باز می شدند .

چمن های سبز و خرم ، سطح باغچه ها را پوشانده و روکشی از گلهای زیبا و رنگارنگ بر روی آن ، فرشی طبیعی و چشم نواز را به تصویر کشیده بودند.

زمین خیس و در فواصل سطح سنگفرش پیاده روها جا به جا آب جمع شده بود .

احساس عجیبی درست مثل هوای پاک بهاری مرا ترغیب به مطالعه می کرد .

وقتی که سرم را از روی کتاب بر می داشتم و بارش باران که از پشت شیشه اتاق و یا کلاسم داشت می بارید و در حالیکه به شیشه خورده و آرام به شکل یک خط بر روی سطح آن جاری می شد را نگاه می کردم ، تصورم این بود که بلور قطره های اشک از چشم پنجره ها دارند بر و به حال بهشت خیس دل من می بارند !!!

احساسم در آن لحظات غیر قابل وصف بود .

گاه پیش می آمد که چتر به دست در زیر باران قدم زده و خودم را در هیئت دانشمندی بزرگ تصور می کردم که متفکرانه به دنبال حقیقتی گم شده می گردد !!

شبانگاه ، آنگاه که همه می خوابیدند تازه کار من شروع می شد ...

کتابها و دفترهای باز در اطرافم و در زیر نور چراغ مطالعه در حالیکه تمام فضای اتاق را تاریکی وهم انگیزشب فرا گرفته بود ، همانند پرندگانی سفید به نظر می رسیدند که بال گشوده و به سوی خورشید در پروازند .

شبها از شوق درس خواندن اصلا دلم نمی خواست بخوابم .

فردا صبح که می خواستم به مدرسه بروم با چنان شور و اشتیاقی لباسهایم را پوشیده و کیف کتابهایم را در دست می گرفتم و به سوی دبیرستانم قدم می زدم که غزالی تیز پا در یک علفزار از فرط چابکی و از روی شادی به جای راه رفتن و دویدن به آسمان بپرد ومن لذت این حالت را هنوز بعد از اینهمه سال در دلم دارم . و با تداعی آنها به وجد می آیم .

آنروزها اصلا دل در دلم نبود .

احساس بی وزنی می کردم !

وقتی که به خانه برمی گشتم ، مختصر استراحتی نموده و سپس درسهایم را شروع می نمودم .

نزدیکیهای اذان مغرب که می رسید ، هر برگ دفتر را که به چهار قسمت تقسیم کرده و نکات مهم و ضروری درسها را در آن یادداشت نموده بودم در دست گرفته و قدم زنان در حالیکه به سمت مسجد می رفتم در راه با شوق مطالعه می کردم .

شب هنگام نیز پس از بازگشت به خانه ، مجددا با جدیت و علاقه ؛ مطالعه و مرور درسهایم را آغاز و تا ساعتها پس از نیمه شب ادامه می دادم .

و اینگونه بود که در کمتر از سه ماه یعنی تا خرداد ماه همان سال، موفق شدم شاگرد اول کلاس شده و وقتی نتیجه امتحانات را در تیر ماه بطور رسمی اعلام کردند این مسئله ثابت و البته باعث شگفتی بیشتر خودم و شاید هم تا حدی سایرین گردید !

 

 

تابستان فرا رسید .

فصل دوست داشتنی فرصتهای پنهان برای کشف نشده های درون هرکس .

فصلی که فقط مال خود آدم است !

فصلی که هر کس هر آنچه که هست ؛ هست !!  نه هر آنچه که می خواهد باشد !! و نه هر انچه که باید باشد !!!

فصلی که عاشقانه ها از آن سر بر می آورند تا در پاییز ٰ؛ شاعرانه ها از آن سربرآورند !

عاشقانه آرزوی شاعرانه داشتم .

منتظر بودم ....!

منتظر ....!!

فرصتی فراهم بود تا با پسر همسایه مان بیشتر به مسجد و هیئت برویم و می رفتیم .

فرصتی فراهم بود تا در راهپیمایی ها و مراسم تشییع شهدا شرکت کنیم و می کردیم .

فرصتی فراهم بود تا سری به خود بزنم و می زدم !!

شبها در کنار کتابهای مفیدی که مطالعه می کردم ٰ؛ نماز شب هم می خواندم و نمازهای شب بعد از سن تکلیف حالش با نمازهای قبل آن متفاوت بود .

یادش بخیر ! چقدر چشمهایم اشک داشت !!

الآن هر چه التماس به این چشمها می کنم ؛ مثل آن سالها بارانی نمی شوند !!!

دلم می سوزد ...ولی چه کنم که شرمنده دل آتش گرفته می شوم و تمناگرچشمهایم !

یعنی آیا خشکسالی اعصار ، چشمهای من را هم درنوردیده است ؟!

نمی دانم ...!!!

الآن وقتی که خودم تنها هستم و یا در خودروی شخصی ام به وزارتخانه ؛ دانشگاه ؛ کلاس و یا بیمارستان می روم ازطریق ضبط ماشین سخنرانی علما و روحانی ها را با جان و دل گوش داده و بعدش مناجات و روضه امام حسین علیه السلام را می گذارم و برایش و به پایش گریه می کنم ...چه گریه کردنی !! بیشتر ناله می زنم !!!

 شاید نه به صفای آن سالهای نوجوانی و جوانی ؛ اما به صفای آن سالهای نوجوانی و جوانی !!!

تازگی ها عادت کرده ام ؛ خودم برای خودم مناجات می خوانم ؛ روضه مظلومیت اهل البیت علیهم السلام را می سرایم و به پاسش عزاداری می کنم ! یعنی ستایشگر؛ گریه کن ٰ؛ سینه زن ؛ چایی ریز و بانی یک نفر است که آنهم نیزخودم هستم !!!

هیئت یک نفره .....!!!

همین الآن که تقریبا ساعت پنج نیم صبح است ؛ از خلوتی اورِژانس بیمارستان استفاده نموده و لابلای رفت و آمد بیماران که غالبا هم در این ساعات بیشترشان بد حال هستند ؛ همزمان مشغول نوشتن این متن هستم .

انتهای عبارت « هیئت یکنفره » که می رسم ؛ بصورت ناگهانی ؛ آنقدر که خودم هم حیرت زده و دستپاچه شدم ؛ سیدی بزرگوار و نورانی عمامه بر سر ؛ قبا برتن ؛ عبا بر دوش وعصایی در دست در آستانه درب اتاق پزشک نمایان شد و من ناخودآگاه تمام قد از جایم بلند شده ؛ هر دو دستم را بر روی سینه گذاشته و عرض سلام نموده ؛ ضمن اینکه به استقبالشان آمدم ؛ خواهش کردم داخل اتاق پزشک تشریف بیاورند که ایشان فرمودند : « فقط آمده ام از شما تشکر کنم  » !!!

بعد هم به همان سادگی خداحافظی نمودند و من هم بی اراده برای بدرقه چند قدمی به دنبال ایشان رفتم و او در پیچ راهروی بیمارستان پیچید و من دیگر ندیدمش ...

خوبی ماجرا که حسابی مرا سر حال و به وجد آورد این بود که من زیارت این بزرگوار را که حالا یا امام جماعت مسجد محل و یا همراه بیمار بودند را در اول وقت امروزبه فال نیک گرفته واز خداوند بزرگ خیلی متشکرم که سعادت زیارت یکی از فرزندان حضرت علی علیه السلام و حضرت مادر ؛ فاطمه زهرا سلام الله علیها را روزی من ناقابل نمودند .

هرچند که یقین دارم این فیض بی دلیل نبود و به خاطر حرف و عملی بود که دیروز فقط برای رضای خدا و به احترام حضرت عمه ؛ زینب سلام الله علیها با اینکه به دل گرفتم ، به دل نگرفتم !!! و پای دلبرانه و عاشقانه عزای سید الشهداء ایستادم و فقط من می دانم و خدای متعال و حضرت زینب سلام الله علیها که چه بر من ودلم گذشت...

 تازه اذان ظهر را گفته اند .

منزلم .

بعد از نماز می خواهم قدری مطالعه کنم .

لپ تاپم را باز می کنم تا کارهایم را بازبینی و بازخوانی کنم .

عصر باید بیمارستان باشم.

در این فاصله باید که نه !   ولی شاید که محتوایی را می رسیدم ، حداقل به صورت بخشی ؛ تدوین کنم .

آخرین روز مرداد ماه است ....31 مرداد .

تا یادم نرفته عرض کنم که فردا روز پزشک هم هست .

فردا اول شهریور است .

دست خودم نیست .

دستهای زمان ، دستهایم را می گیرد و روزگار با خودش مرا می برد به تابستان 1366 ...!

 

بی خیال متن ، مقاله ، بازخوانی و بازبینی و بیمارستان و روز پزشک می شوم و یکراست بار و بقچه ام را می بندم تا همسفر سرزمین خاطره ها شده باشم !

صدای آژیر بلند و ممتد ماشینهای آتش نشانی از دور به گوش می رسد .

دلم می خواست سر راه حالا رفت که نه ولی در برگشت اگر می شد سری هم به دل من می زدند و آتش سوزی مرا خنک و بلکه خاموش می کردند !!!

آیا هرکس که دلش می سوزد می تواند با آتش نشانی تماس بگیرد ؟!!!!

نمی دانم ....

نسیم گسی می وزد . آنقدر که بر روی پوست تن آدم می ماسد !!

درست مثل احساس دهان کسی که خرمالو خورده باشد !

مزه و حس من الآن ترکیبی از شور و شیرین با احساسی از گس است .

همین حال را در همان آخرین روزهای مرداد ماه و اولین روزهای شهریور سال 1366 نیز داشتم .

درست مثل هم ...

از یکطرف داغ رفیق دیده بودم و دلم نمیدانم کباب یا سرخ شده ، آنقدر که سوخته بود ، از یکطرف امتحاناتم خوب شده بود و حسابی غرق در شبنم روحیه بودم ، درست مثل گل سرخی که بر روی گلبرگها و برگهایش در یک صبح زیبا قطرات شفاف متعددی نشسته و نور حاصل از طلوع خورشید را منعکس می کنند ..

حال بسیار بسیارخوبی داشتم .

حسابی بهاری بودم .

خودم خیلی از خودم خوشم می آمد !!!

البته خدا را نمی دانم ...؟!

یقین دارم شاید هرگز آنگونه که سزاوار پرستش خداوند مهربان بود ، من عددی حساب نمی شدم ولی گناه توپولی هم نداشتم !!

پیش خودم گمانم این بود که اگر وضعیت خوب نباشد ، یقین خیلی هم بد نیست .

در مقایسه با خوبان خدا که در حد خجالت نفر آخر از نفر اول دوی ماراتن المپیک از خودم خجالت می کشیدم .

من کجا و آن بزرگواران کجا ؟!

اجمالا فقط خودم ، خودم را قبول داشتم !!!

به موازات من که بلانسبت پسر خوبه بودم !!! دختر همسایه مان که به حساب من دختر بده بود !!! هم داشت می آمد.

من که سوم دبیرستان می رفتم او به چهارم دبیرستان می رفت .

پسر دایی من هم چهارم دبیرستان می رفت .

اسم اینها را از این جهت همیشه به موازات هم می آورم که لازم می دانم ذهنیت خواننده از این دو قطع نشده تا در قسمتهای بعد به تفصیل سرگذشتشان را بازگو نمایم .

شهریور ماه دل توی دلم نبود .

درسهای سال سوم را پیشتر خودم شروع کردم به خواندن .

هوا نسبت روزهای قبل ماههای تابستان خنک تر شده بود .

کشاورزان آخرین محصولات کشت زارها را تقریبا با سرعت جمع می کردند . علت آنهم فرا رسیدن سرمای هوا و شروع بارندگیهایی بود که در همین ایام و به زودی شروع می شد و در نتیجه احتمال از بین رفتن محصولات مزرعه ها می رفت .

طبیعت سبز روشن و بسیار زیبای سرزمین فیال حالا به سبز تیره و کم کم داشت به قرمز ، نارنجی و زرد تغییر رنگ می داد .

بادهای آخر تابستان با وزشهای سهمگین خود برگ درختان و پوپکها را در همه جا پراکنده می کردند .

پرندگان مهاجر در دسته های بزرگ برای استراحت مدتی در دشتهای پهناور ، علفزار ها و آبگیرها فرود امده و سپس همگی به مقصد نامعلومی پر کشیده و می رفتند .

چوپانان گله های گوسفند را به مزارع درو و برداشت شده و زمینهای کشاورزی که دیگر محصولی نداشتند و فقط بوته های آنها بر جای مانده بود، برای چرا برده و به حال خود رها کرده و فقط گوسفند و بزها را نجیبانه از دور نظاره می کردند .

سگهای نگهبان گله هم البته به دقت مواظب اوضاع بودند !

تراکتورها خرمن محصولات را داشتند دانه گیری می کردند .

همسران و فرزندان کشاورزان مثل خود انها در حالیکه کاه مثل برف بر روی ابروها و مژه هایشان نشسته بود در امر خرمن کوبی و بارگیری محصول به همسران و پدران خود صادقانه و با پشتکار کمک می کردند .

در پس کوچه های شهر عاشقانی را می دیدی که شانه به شانه هم به آرامی و شاعرانه راه می پیمودند و از رازهای نهفته باهم می گفتند و من در خیالم قیافه و حال احتمالی انها را در مواجه غیر منتظره با پدر و یا برادران معشوق در پس پیچ یک پس کوچه تصور کرده و در دلم به این احتمال می خندیدم !!!

رزمندگانی که از جبهه برگشته بودند علاوه بر نماز جمعه ، مساجد و هیئت ، با هم در بهشت شهدا سر مرقد همرزمان شهیدشان قرار می گذاشتند و قرار هایشان خاص ساعت معینی نبود و شما هر ساعتی که در شبانه روز حداقل به بهشت شهدا می رفتید ، چند تا از انها را می دیدید که که دور مرقد یکی از دوستان شهیدشان مثل پروانه های گرد یک شمع حلقه زده و مشغول مناجات و یا دردل های دردهای آسمانی اند .

چقدر آنها نورانی بودند . چقدر آنها خدایی بودند . چقدر آنها خوش بو بودند . چقدر انها پاک بودند . چقدر انها خوش سیما و زیبا بودند .چقدر انها دوست داشتنی و دلنشین بودند . چقدر انها دست نیافتنی بودند .

من چون آنها و آن روزها را دیده ام ، حالا که برایم یاد شان زنده می شود ، دلم نمی خواهد از سرزمین خاطراتم هرگز برگردم !

خلاصه شهریور ماه هم مثل همه ماههای دیگر گذشت و فصل درس و مشق بالاخره از راه رسید .

من سال سوم را با روحیه خیلی عالی شروع کردم .

همه کتابهای درسی ام را با کاغذ رنگی آبی جلد گرفته و بر روی آنها نایلون محافظ با ماشین دوخت کشیدم .

با سر و لباس مرتب و یقه بسته و سر به زیر به مدرسه می رفتم .

حالا دیگر 16 ساله بودم .

نماز مغرب و عشاء مثل همیشه بلا استثناء مسجد امام جواد و نمازهای جمعه مسجد امام حضور می یافتم و به سبک اواخر سال دوم دبیرستان فیشهای مستطیل شکل نکات مهم و محتوای فشرده مطالب مورد نظرم را در جیب پیراهن گذاشته و ترجیحا پیاده رفته تا بتوانم مطالب در مسیر مرور کنم .

بین نماز جماعت وقتی که امام جماعت مشغول سخنرانی بوده و حین خطبه های نماز جمعه ضمن خطبه خواندن امام جمعه فیش نوشته هایم را در حالیکه سرم پایین بود بیرون آورده و مطالعه می کردم . در برگشت هم وضع به همین منوال بود .

برای عصر تا سحرگاه خودم برنامه ریزی داشتم .

طبق برنامه همه درسها را روزانه می خواندم .

ضمن اینکه در این برنامه مرور درسها را موضوعی دیده بودم .مثلا ریاضی یک سرفصل بود و هر محتوایی ولو در چند مقطع تکرار می شد به عنوان یک کل می دیدم و می خواندم .

اکتفا هم به تنها کتابهای درسی نداشته و کتابهای کمک آموزشی می خریدم و می خواندم .

اعتقادی هم به مطالعه در کتابخانه ، منزل دوستان ، جنگل و کنار رودخانه و رفتن به کلاس کنکور و دبیر خصوصی نداشتم .

فقط توکل بر خدا و کمک اهل البیت علیهم السلام و برنامه ریزی خودم و بس .

البته یکی دو جلسه کلاس کنکور رفتم ، چون خوشم نیامد دیگر نرفتم !

سرعت موفقیت من در درسهایم بسیار چشمگیر بود به نحویکه در المپیاد علمی دبیرستان در همان سال جزو شاگردهای برتر دبیرستان شدم .

امسال تنها دیگر در کلاس ممتاز نبودم ، بلکه در دبیرستان هم اسم و آوازه ای به هم زده بودم .

از یکی از دختران فامیل شنیدم که دبیر جبر و مثلثات ما که از قضا دبیر دبیرستان آنها هم بود اسم مرا سرکلاسشان مطرح و گفته بود از امیدهای آینده موفقیت کنکور در سطح شهر هستم .

از آن به بعد هر وقت که به دبیرستان می رفتم ، دختران دبیرستانی که سر راه من به مدرسه خودشان می رفتند گمانم یک جورهایی من را شناخته باشند به من متلک می گفتند و من هم که سرم پایین بود به هیچکدامشان نگاه نکرده و همواره آرام و بدون هیچگونه واکنشی به راهم ادامه می دادم .

تنها یک مورد با موارد قبل تفاوت نمود و آنهم در یک روز زمستانی سرد بود .

آسفالت خیابان یکپارچه سفید پوش و البته یخ زده و لغزنده شده بود .

سرم پایین بود و داشتم برمی گشتم منزل .

خیابان مملو از دخترانی بود که از دبیرستانهای دخترانه ای که مشرف به خیابان مسیر من می شد ، تعطیل و در حال بازگشت بودند .

راه دیگری هم نبود و مسیر همانی بود که می بایست می آمدم .

مثل همیشه محجوب و سر به زیر ، در حالیکه داشتم ذکر می گفتم به مقصد خانه از دبیرستانمان برمی گشتم .

در یک لحظه پایم لیز و خورده و وقتی به خود آمدم ، فقط دیدم معلق در میان زمین و آسمان بودم و بدون اینکه هیچ ارده ای داشته باشم در کسری از ثانیه چنان بر روی سطح منجمد خیابان سقوط کردم که چشمهایم برای لحظاتی سیاهی رفته و نفسم داشت بند می آمد .

حالا همه اینها به کنار .....نمی دانستم در آن لحظه و شرایط با صدای هر و هر و کر و کر خنده های دختران دبیرستانی چه کنم ....؟!!!

چقدر دلم می خواست همانجا می نشستم و سیر دلم گریه می کردم !!!

چاره ای نبود ...با شرمندگی و در حالیکه از خجالت سرخ شده بودم ، لباسهایم راکه غرق برف و خیس یخهای آب شده بود تکاندم و کیفم را که آنطرفتر افتاده بود برداشتم و بی آنکه به روی خودم بیاورم به راه برگشتم به سوی خانه ادامه دادم....

 

حالا تقریبا ساعت چهاربعد از ظهر است .

دیرم شده است !!

فکر می کنم برای امروز کافی باشد چون وقت زیادی هم نمانده است ...

انشالله بقیه اش بماند برای روزهای بعد .

در ضمن ببخشید اگر غلط املایی و اشکال دستوری دارد . فرصت ویراستاری نداشتم !

اگر لبخند زنی بر خط زشتم

به قرآن مجید تند تند نوشتم

خدا نگهدار ...

 همه چیز بی آنکه دست ما باشد ، پیش می رفت .

اخبار جبهه ها و پیروزی و شکستهای رزمندگان اسلام ما را خوشحال و غمگین می کرد .

حال و هوای شهرها هم شهیدانه بود .

مردم با اینکه در مضیقه بودند اما غم نان نداشتند .

همه همدیگر را دوست داشته و غم و شادی هرکس ، غم و شادی دیگران هم محسوب می شد .

هیچکس تفاخری بر دیگران نداشت .

همه غم دنیا داشتند ولی هیچکس غم دنیا نداشت !

روزی حتی کمش ، برکت زیادی داشت .

همه دلهایشان آباد بود .

فقط این غم شهادت شهداء بود که باعث التهاب و گداختگی دلها می شد .

خیلی روزگار خوبی بود ...

تقریبا اواخر پاییز بود که دشمن شروع به بمباران شهرها کرد.

دبیرستان ما هم از تبعات احتمالی حمله هوایی هواپیماهای دشمن در امان نبود .

هنگامیکه سر کلاس درس بودیم ،گاهی ناگهان آژیر قرمز به صدا درمی آمد .

مسئولین دبیرستان به سرعت کلاسها را تعطیل و ما دانش آموزان با عجله به پناهگاه دبیرستان که زیر زمین آن محسوب می شد رفته و وقتی که وضعیت سفید می شد دوباره به سرکلاسهای خود برمی گشتیم .

بالاخره روزی آمد که حملات موشکی و هوایی دشمن به حد بسیار خطرناکی رسید .

آنقدر که دیگر امکان ماندن در شهر برای هیچکس وجود نداشت .

ناچار ما هم مثل بقیه مردم شهر را ترک نموده و به منز ل بستگانمان در روستای فیال رفتیم .

شهر کاملا تخلیه شده بود .

صدای انفجار کر کننده و لرزش ناشی از اصابت موشکهای زمین به زمین ، بمبهای هواپیماهای جنگی و غرش پدافند ضد هوایی و آژیر کش دار آمبولانسها که با سرعت در رفت و آمد بودند به گوش می رسید.

شهر تبدیل به شهر ارواح شده بود .

با تمام این احوال درس خواندن من با همان جدیت ، دقت و علاقه قبلی در این شرایط نیز ادامه داشت .

چه با مدرسه و چه بی مدرسه ....

هر روز صبح کتابهایم را بر می داشتم و در جایی خلوت و البته مناسب در بین درختان جنگلهای اطراف فیال مشغول مطالعه شده و تا نزدیکیهای غروب که خورشید در پشت کوهها پنهان شده و هوا رو به تاریکی می رفت ادامه می دادم .

و هر روز مقارن ناپدید شدن خورشید در پشت قله کوه گرین ، در آن هنگام که اذان مغرب می شد به عادت همیشه برای اقامه نماز جماعت به مسجد می رفتم .

در همان فرصت مسجد با همسن و سالهایم که از اهالی آنجا و مقید به نماز جماعت بودند بخصوص یکی از آنها که طلبه نورانی بود آشنا شده و با هم روضه امام حسین علیه السلام به راه انداخته و یک هیئت خیلی خوب درست کردیم و با بچه های هم هیئت روزهای جمعه برای اقامه نماز جمعه علیرغم خطرات احتمالی که با خود به همراه داشت با هم به شهر می آمدیم .

ان روزها نماز جمعه به ناچار در زیر زمین مسجد امام برگزار می شد .

بر خلاف رویه من ، دختر همسایه ما هم که حالا سال چهارم دبیرستان بود ، به اتفاق پسردایی ام و بقیه ای که نزدیکی فکری بیشتری داشتند دور هم جمع می شدند به شوخی و خنده و کارهایی بیشتر که خودشان می دانند و من اطلاع کاملی از انها ندارم ، روزگارشان را می گذراندند و همین ارتباط احتمالا باعث نزدیکتر شدن هرچه بیشتر آنها به هم گردید.

حالا این نزدیکی دلی بود یا مصلحتی ، نظری ندارم ولی هرچه بود آنها را به یک دلیل مشترک با هم جمع کرده بود .

در هر حال هرکسی راه خودش را می رفت و کسی را با کسی کاری و بالتبع آزاری هم نبود !

من طبق برنامه منظم خودم ، هر روز به میان درختان جنگلی آمده ، زیر اندازم را پهن و کتابها و یادداشتها را آماده کرده و مشغول مطالعه می شدم .

درست یادم هست وقتیکه هواپیماهای دشمن حمله می کردند من همواره آسمان را می نگریستم !

من که همینطوری خودم آسمان را دوست داشته و سر به هوا هستم ! بهانه هم که جور می شد بیش از پیش آسمان زده می شدم !

رنگ و شکل جنگنده ها هنوز یادم هست .

برخی سیاه ، برخی نقره ای و بعضی سبز و زرد بودند .

دردسته های چند تایی و با ارتفاع بسیار پایین پرواز می کردند .

پیش از اینکه بمب افکن ها از پشت کوهها بیرون بیایند ،همواره من کلاغها را می دیدم که به نحو بسیار عجیبی ، دقایقی قبل در آسمان حلقه زده و به شکل یک دایره می چرخیدند !!

بارها و بارها من این صحنه را دیده و می دانستم این نشانه از آژیر زرد و قرمز بسیار دقیق تر و سریعتر است و پس از لحظاتی کوتاه سوت کر کننده موتور جت هواپیماهای جنگی در فضا پیچیده و سپس خود آنها پدیدار شده که همزمان می شد با غرش وحشتناک توپهای ضد هوایی و بعد صدای انفجارهای پی در پی ناشی از بمباران که باعث لرزیدن زمین وزمان و برخاستن توده متراکم و بزرگی از دود و آتش و غبار به هوا می شد و همه اینها در آن لحظه فضای وحشتناک و دلهره آوری را ایجاد می کرد .

زمان به کندی سپری می شد .

ولی سپری می شد ....

بالاخره روزی رسید که این وضعیت تمام شد .

مردم و از جمله ما توانستیم به خانه هایمان برگردیم .

مدرسه باز شده و ما و بقیه دانش آموزان دوباره با اشتیاق سر کلاسهایمان حاضر شدیم  .

زندگی در شهر به حالت عادی برگشت .

سال سوم هم هر طور بود با نمرات بسیار عالی برای من به پایان رسید .

تابستان آمد .

تیرماه سال 1367 بود که قطعنامه قبول شد .

جنگ تمام شد ...

رزمندگانی که در جبهه ها بودند غمگین بودند .

آنهاییکه در شهرها مانده بودند گریه می کردند .

هرچه بود باب جهاد و شهادت بسته شده بود .

مانده ها به حال رفته ها غبطه می خوردند .

سیاستمداران فعال شده بودند .

اظهارنظرها بسیار گوناگون و بعضا متناقض بود .

موافقان و مخالفان قبول قطعنامه با هم بحث می کردند .

جامعه درگیر التهاب روزهای پس از جنگ شده بود .

غوغایی در همه جا برپا بود .

من علاوه بر درسهایم که می خواندم ، همزمان آماده کنکور سال بعد هم می شدم .

نتایج کنکور آن سال را که اعلام کردند ، دختر همسایه ما در رشته دندانپزشکی ، دانشگاه علوم پزشکی تهران و پسر دایی من علیرغم بریز و بپاشهای میلیونی به پول آن زمان که شامل معلم خصوصی ، کلاسهای کنکور تضمینی ، انواع مختلف کتابهای کنکور و کمک درسی می شد ، در رشته شیمی دانشگاه آزاد یزد پذیرفته شدند .

در یکی از آخرین روزهای شهریور ماه که دانشجو ها می بایست برای شروع سال تحصیلی جدید زودتر سر کلاسهای خود بروند ، پسر دایی من از طریق مادرم مرا به منزلشان دعوت کرد و من هم برای خداحافظی و تقدیم آرزوی موفقیت در مقطع جدید از طرف خودم و خانواده در عصر یکی از همان روزها به منزلشان رفتم .

به محض اینکه از در وارد شدم ، صدای موسیقی ، کف و دف و ترانه و آواز شنیدم !

خیلی تعجب کردم !

مگر کسی جز من هم آنجا بود ؟

تصور اولیه ام قرار و دعوتی اختصاصی بود که از من به عمل آمده ، ولی از ظاهر امر پیدا بود کسانی دیگر نیز در آن مکان حضور دارند .

حداقل این امر را می شد از روی تعداد کفشها فهمید !

خودش به استقبالم آمد و با احترام و تعارف مرا به سمت جایی که صداها از آنجا می آمد هدایت نمود.

همینکه در آستانه درب سالنی که میهمانان در آن حضورداشتند ، قرارگرفتم ، شوکه شدم !!!

تعداد زیادی پسر و دختر با پوشش نامناسب به صورت مختلط که من تنها دختر همسایه و یکی دو نفر از دانش آموزان دبیرستانمان که رفیق پسر دایی ام بودند را در نگاه اول توانستم بشناسم !!!

دختر همسایه که حالا دیگر می بایست او را خانم دکتر صدا زد با چنان غرور و تفاخری به من نگاه کرد که من احساس کردم در آن چند صدم ثانیه چیزی را به من می خواهد در حداقل زمان ممکن ثابت کند !

هرچند که من درآن لحظه متوجه منظورش به درستی نشدم ولی احساس کردم نگاهش بسیار پر معنی و البته طعنه آمیز است !!

نمی توانستم هرگز آن لحظه و صحنه ها را بپذیرم ....حتی در خیالم !!!

دنیای من ، دنیای دیگری بود .

خیلی دورتر از اینکه اینها بودند ...

 فطرتم درد گرفته بود !!!

خیلی ....

چون نمی خواستم در جمع آنها باشم ، بسیار مودبانه و با کمال احترام از اینکه افتخار شرکت در چنین نشستی را به دلایل شخصی که همه می دانستیم این دلایل چیست را ندارم ، از همانجا برگشتم .

خیلی اصرار کردند که من هم در جمعشان لحظاتی باشم ، ولی هم آنها و هم من خوب می دانستیم که این کار از محالات است !

پس از عرض تبریک قبولی و آرزوی موفقیت پسر دایی ام از سوی خود و خانواده ام ، حین خروج از منزلشان ، مناسبت این گردهم آیی را جویا شدم که ایشان پاسخ دادند : GoodBye Patry  !!!

و من آنروز برای اولین بار با این واژه آشنا شدم !

وقتی برگشتم خانه مان ، مادرم پرسید : چه خبر ؟ چرا اینقدر زود برگشتی ؟!

جواب دادم : GoodBye Patry بود ...!!!

و بعد هردو بدون اینکه حرفی بزنیم برای لحظه ای فقط به هم نگاه کردیم ....

 سال تحصیلی که شروع شد ، من سال چهارم دبیرستان بودم .

خیلی جدی مثل همیشه و بلکه بیشتر از همیشه مشغول خواندن درسهایم شدم .

جزو رتبه ممتازهای دبیرستان بودم .

ادعایی از این نظر نداشتم .

به سایر دانش آموزان احترام می گذاشتم و اگر کاری از دستم برمی آمد حتما انجام وظیفه می کردم .

کاری هم از دستم برنمی آمد هرگز به کسی بی احترامی نکرده و هرگزغرور آنها را نمی شکستم .

سرم به کار خودم بود و به هیچ وجه درگیر در چرخ دنده های هیجانات دیگران نمی شدم .

چون دوست داشتم ؛ درس می خواندم ، نه برای نمره و نه برای رقابت با دیگران .

حداقل ساعاتی که در شبانه روز درس می خواندم ، با احتساب ساعاتی که مدرسه می رفتم ، هفده ساعت بود .

برخی شاگرد اول ها بودند که با تکبر و ادعا نسبت به سایرین برخورد می کردند که این امر مرا بسیار رنج می داد و من یقین داشتم آنها مبتلا به نوعی بیماری اختلال شخصیت هستند که با پنهان شدن در پشت موفقیت درسی ، ماسکی از دانشوری را به چهره زده و رفتار ضد اجتماعی از خود نشان می دهند ، البته برخی را هم می شناختم که مانند یک نجیب زاده رفتار نموده و مردم دار بودند و شرایط به هیچ وجه آنها را تحت تاثیر قرار نداده بود .

در آن سال حاجی یا همان دبیر دوست داشتنی امور تربیتی ما از دبیرستان ما رفت و من از این بابت بسیار متاثر شدم .

احساس کردم کسی را که سالها بسیار دوست می داشتم از این حیث که حقی ماندگار از جنس آسمان بر من دارد ، گم کرده ام !

از آن طرف هم پدر من دچار بیماری قلبی شد و همین امر نیز مرا بیشتر تحت فشار قرار داد .

سال سرنوشت من سالی سخت بود .

سالی بدی نبود ، بلکه سالی سخت بود .

اهل فامیل ، منسوبین ، آشنایان و همکاران قدیمی برای عیادت پدرم مرتب به منزل ما رفت و آمد می نمودند .

خانه ما شلوغ تر از همیشه شده بود .

در چنین شرایطی درس خواندن برای من تقریبا به همان نسبت سخت تر گردیده بود .

با مشورت مادر و خاله ام تنها راه چاره را در آن دیدیم که به زیر زمین منزل خاله تغییر مکان داده و آنجا را به عنوان محل جدید مطالعه ام انتخاب کنم !

زیر زمینی تقریبا تاریک با یک ردیف پنجره طولی که از حیاط نور می گرفت ، نم دار و پر از وسایل اضافی ؛ از بشکه نفت گرفته تا ذغال ، شمشه ، اره ، ماله و جعبه شکسته تا شلنگ و کلنگ و بیل  و  پارو، جارو و خاک انداز و تله موش و خیلی چیزهای دیگر ...

به هر ترتیب اینجا قرار شد که سالن مطالعه جدید من باشد ...!!!

 چاره ای نبود ...

پارچه به سر پیچیده ، جارو به دست ، سرفه کنان و عرق ریزان زیر زمین را سر و سامانی دادیم .

علیرغم اینکه زیرزمینهای زمان ما دست کمی از سیاهچال نداشتند و تقریبا برادر ناتنی زندان هارون الرشید به شمار می رفتند ! ولی بالاخره برای کسی که اهل مطالعه و درس خواندن باشد ، زیر زمین و روی زمین ، فی بئر شیع وعلی جبل فاران و پیش کوه و پشت کوه تفاوتی ندارد و صدالبته من شاید دلم می خواست اینگونه باشم.

اعتراضی نداشتم !

شرایط را درک می کردم .

پدرم بیمار بود و مردم رفت و آمد داشتند ، کما اینکه از اول هم ما با همه خوب بودیم .

دشمنی نداشتیم و با کسی هم دشمنی نداشتیم .

کینه کسی را به دل نداشتیم و کینه به دل کسی هم علی الظاهر نبودیم !

در آن سنین خیلی ها به دنبال تفنن بودند ولی من بیشتر اخلاقیات را دوست داشتم .

سعی می کردم احکام و حدود الهی را در حد واجبات و محرمات و تاحدی که بتوانم و امکانش باشد مستحبات و مکروهات را رعایت کنم .

تا جاییکه جا داشت سعی می کردم به نامحرم نگاه نکنم و به این امر مقید بودم حالا شما دختر همسایه ما را در این گزارش ندید بگیرید !!! ( آخه بزغاله چطوری ندید بگیریم ...؟! )

یادم هست حاجی می فرمودند : « روزی پسری داشت از کوچه ای عبور می کرد ، اتفاقا نگاهش به خانمی نامحرم افتاد که برای جارو کردن دم درب منزل بدون روسری بیرون آمده بود ، آن پسر در حالیکه نگاهش را پس می گرفت ، خطاب به چشمهایش گفت : با صفا ما با شما قرار داشتیم که تا آخر باهم ، همخرج روضه حضرت مادر فاطمه زهرا و فرزندانش سلام الله علیهم باشیم ! این رسم وفا و معرفت نیست که رفیق نیمه راه هم باشیم ... »

و ما شدیدا تحت تاثیر این داستانها قرار گرفته و مقید به قید پاکدامنی بخصوص در سنین نوجوانی و جوانی بودیم .

در ان سالها سیگاری به نام سیگار « تیر» تولید می شد . در پشت پاکت این سیگار ترجمه آیه ای از قرآن کریم چاپ شده بود که : « با دست خویش ، خود را به هلاکت نیندازید » . سیگاری ها پس از اتمام بسته سیگار آنها را در محل تجمع و انباشت زباله های شهری رها می کردند . حاجی و بچه های مذهبی و منجله من ، هر جا تجمع زباله ای می دیدیم برای جدا کردن آیه قرآن از پشت پاکت سیگارهای تیر دست به کار می شدیم !

یک روز مادرم از من توضیح خواست که کسانی گزارش داده اند که شما را در میان آشغالها دیده ، در حالیکه به دنبال چیزی می گشته اید !!! و من مانده بودم که با چه زبانی این آشغالگردی را باید توضیح بدهم !!!

من اخلاقیات را دوست داشتیم .

حضور زیر زمینی من برایم شاید دشوار بود ولی تصورم این بود که اگر برای مدتی تن به آن شرایط می دادم ، شرف داشت به اینکه سرکشی کنم و مزاحم کسی باشم .

در آن محیط که در واقع بیشتر انباری به شمار می رفت من بی توجه به شرایط فیزیکی ، غرق در مطالعه می شدم و هنگامیکه به خود می آمدم ، تقریبا هوا داشت تاریک می شد.

برای شرکت در نماز جماعت به مسجد می رفتم و شب را بیشتر وقتها در خانه خودمان بودم .

طبق برنامه بین ساعت یازده تا یک شب می خوابیدم و سپس سر ساعت یک بعد از نیمه شب مادرم مرا بیدار می کرد .

فلاکس نارنجی رنگ چای ، میان وعده ای سبک و ضبط صوتی با نوارهای حاج صادق آهنگران و یک عالمه کتاب و جزوه و دفتر و برگه های یادداشت و من ، همسفران دل تاریک شبها بودیم !

نماز شب ، نماز صبح ، زیارت عاشورا و طلوع آفتاب لحظه های ماندگار ذهن و دل من در این روزها از آن روزها ست .

چقدر دلم می خواست که یک لحظه و فقط یک لحظه دوباره می شد که به آن روزگار و حالها بر می گشتم !

در یکی از روزها به صورت اتفاقی خودم را در شیشه درب یکی از ورودیهای مشرف به حیاط منزلمان دیدم !

تصویر به نظرم کج و معوج بود !!

حالا تحفه ای نبودم ؛ ولی اینقدر هم قناسی نداشتم !!!

احتمال می دادم چشمهایم ضعیف شده باشند .

به چشم پزشک که مراجعه کردم ، احتمالم تبدیل به یقین شد و از آن به بعد من عینکی شدم !

از اول نارنجی بودم ! بعد عینکی !! و بعدها هم کپل شدم !!!

روزها یکی پس از دیگری سپری می شد ، تا اینکه بالاخره سررسید کنکور من هم سر رسید ...

گاهی با خودم فکر می کنم روزها چه زود می گذرند ، بدون اینکه خواست ما تاثیری در گذشت زمان داشته باشد .

ما با زمان متولد می شویم و در زمان رشد می کنیم و زمانی هم می میریم .

همه روزی متولد می شویم ولی سن بلوغ جسمی ، عقلی و روحی ما متفاوت است و اما مرگ !... بعضی ها به مر گ فیزیولوژیک می میرند ، برخی گرفتار مرگ عاطفی شده و برخی نیز به هر دلیل بالاخره می میرند و همه اینها یعنی تاریخ تولد و مرگ در کارنامه زندگی همه ما ثبت می شود .

البته در کیفیت و اثر بخشی روزگار ، یقین ما تاثیر گذاریم .تاجائیکه می توانیم زمان را منبسط نموده و به آن حجم بدهیم ولی در اصل موجودیت آن تا این لحظه ، فاقد تاثیر معنا داری هستیم مگر اینکه نسبت ها را تغییر دهیم ...نسبت زمین با خودش ، نسبت زمین با خورشید ، نسبت خورشید با خورشید و وووو

در هر حال دوران دبیرستان خیلی خوب گذشت .

شاید شما توقع داشته باشید که عرض کنم : خیلی خوش گذشت ، منتهی چون قرائت من از خوشگذرانی ، این معنای مصطلح فعلی خود نیست به همین دلیل خوشگذرانی ما جوردیگری بود و بهتر است از کلید واژه خوب گذرانی استفاده کنم .

خوشی ما و بلکه دلخوشی ما مسجد ، نماز و روضه و هیئت ، جبهه ، رزمندگان اسلام و شهدا و در کنارشان علم و دانش و درس خواندن و پاک بودن و به بیچاره و آستین پاره و بی کس و بی زبان کمک کردن و تا حد امکان گناه نکردن بود.

وحالا با اینکه سالها از آن سالها گذشته است ، اگر دوباره به نقطه آغاز برگردم ، همین راه رفته را خواهم رفت . هیچگاه از گذشته خود پشیمان نیستم و بسیار خوشحالم که این مسیر را انتخاب کردم .

وقتی که خودم را با بقیه مقایسه می کنم خیلی خدا را شکر می کنم و خیلی ممنون و منت بار حضرت علی علیه السلام و وابستگان بزرگوارشان که سلام خدا را به همه انها تقدیم می نمایم ، هستم .

یادش بخیر چقدر مواظب چشم ودل و زبان و در کل همه چیزمان بودیم .

چشممان روشن و دلمان آباد بود .

من فکر می کردم از ابرها سبک تر باشم !

خیلی راحت بودیم .

خیلی ....خیلی ...

گناه نمی کردیم و اگر گناهی ناخواسته می شد در حد صغیره بود و به کبیره نمی رسید .

صغیر و کبیر گناه برای ما بی معنا بود ، ما خدا را دوست داشتیم ، عاشق بودیم و خدا نکند که معصیتی می کردیم ؛ آنوقت توبه ها دیدنی و شنیدنی بودند . دمار از روزگار خودمان درمی آوردیم !

من فکر می کنم آنقدر که ما به خودمان سخت می گرفتیم ، خدا بر ما سخت نمی گرفت !!

منتهی سختی که بدی نبود ...

اینکه گناه کنی و بگویی خدا ببخشید ...فایده ای ندارد!

اینکه در وقت گناه به عشق خدای مهربان، بگویی عزیز دلم به خاطر شما ، لذت بی تو بودن و ماندن را حتی برای یک لحظه هم نمی خواهم .

بجز تو را برای کجای دلم می خواهم ؟!

من خدا را دوست دارم ...

وای که دلم دارد برای آن روزگار غش و ضعف می رود .

در همان ایام تقریبا تمام کتابهای شهید مطهری و شهید دستغیب را همه مطالعه کردم .

اصول فلسفه و روش رئالیسم ، داستان راستان ، جاذبه و دافع علی علیه السلام ، سیری در نهج البلاغه ، ولائها و ولایتها و ...شهید مطهری و کتاب معاد ، داستانهای شگفت و استعاذه شهید دستغیب را هنوز در خاطرم خاطره دارم .

همسایه روبروی ما که دبیر بود و البته بعدها همسر یکی از دختر خاله های من شد ، بسیار مرد با تقوا و متشرعی بود مکرر برای من کتب مذهبی علما و مراجع را فراهم نموده و من پس از مطالعه ، امانات را به ایشان برمی گرداندم .

 

در این فاصله چیزی که دلم را خیلی سوخت خبر ارتحال جانسوز امام خمینی رحمه الله علیه و امری که مرا بی نهایت خوشحال نمود انتخاب حضرت آیت الله سید علی خامنه ای برای جایگاه ولایت فقیه و رهبری بود .

 

ما در دوران دبیرستان تا وقتیکه حاجی تشریف داشتند اختیار داشتیم خطبه های نماز جمعه های تهران که جمعه شبها از تلویزیون پخش می شد را تماشا و خلاصه آنرا طی هفته بعد به دبیر امور تربیتی ارائه نماییم .

 

این امر در نهایت 5 نمره اختیاری داشت .

 

من با اینکه مکرر خطبه های نماز جمعه تهران را جمعه شبها دنبال می کردم ولی شاید دو یا سه بار بیشتر خلاصه نکردم ، چون اصلا دلم نمی خواست در ازای نمره ارزشهایم را معامله کنم .

 

خطبه های حضرت آیت الله خامنه ای را که آن روزها رییس جمهور بودند خیلی دوست داشتم .

 

شبی که امام خمینی رحمه الله علیه به ملکوت اعلی پیوستند من در خواب و عالم رویا یک پرنده سفید بسیار بزرگ را دیدم که از سطح کره زمین پر کشید و در آبی آسمان ناپدید شد !

 

بعد دیدم با امام خمینی و حاج سید احمد آقا رحمه الله علیهما وارد حرم حضرت معصومه علیها السلام شدیم . جمعیت بسیار زیادی در حیاط حرم بودند . همه جا مملو از مردم بود .همه سعی می کردند خودشان را به امام خمینی رحمه الله علیه برسانند .من با این نیت که مزاحم حضرت آقا نباشم رفتم و کنار دیوار ایستادم . امام خمینی به همراه حاج سید احمد آقا رحمه الله علیهما هر دو رفتند در وسط صحن حرم مطهر .

 

ناگهان از دور دیدم امام خمینی رحمه الله علیه از دور دارد به من اشاره می کند که بیا !!

 

و جمعیت همچنان موج می زد ....

 

هر طور شده خودم را به ایشان رساندم .

 

ایشان به من فرمودند : با هم می خواهیم به باغی در اطراف قم است برویم !

 

به اتفاق ایشان و مرحوم حاج سید احمد آقا ، جمعیت را ترک و با یک باغ بسیار زیبا وارد شدیم .

 

در آن باغ من تعدادی از علما و مراجع را دیدم که به نظرم آمد همه از کنده ها و استوانه های مرجعیت باشند .

 

همه در یک صف نشسته بودند .

 

امام خمینی رحمه الله علیه رفتند و در وسط صف ، جائیکه یک درخت قرار داشت و بالشی به آن تکیه داده بودند ، میان جمع علماء نشستند .

 

من هم به رسم ادب پس از آخرین نفر ، مستقر شدم .

 

همینکه سلام و احوالپرسی ها و تعارفات تمام شد و قرار شد مباحث اصلی شروع شود ، امام خمینی ره به من فرمودند شما می توانید تشریف ببرید .

 

من هم تشکر و خدا حافظی نموده و از باغ خارج شدم .

 

همینکه از در باغ بیرون آمدم ، حضرت آیت الله خامنه ای را دیدم که در دشتی بسیار وسیع و سرسبز تشریف دارند .

 

نا خود آگاه به سمتشان دویدم و وقتی به حضرتش رسیدم ، دست در گردنشان انداخته ، سرم را روی شانه مبارکشان گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن .

 

چه اشکی می ریختم ...!

 

دست خودم نبود که ...!!

 

ایشان دستی به سر من کشیدند و فرمودند : که با هم به منزل شما می رویم .

 

با حضرت آقا منزلمان آمدیم .

 

حضرت فرمودند : آلبوم روزهای جبهه هایت را که بوده ای بیاور تا ببینم .

 

عرض کردم : آقا ! ببخشید !! من هیچوقت جبهه نبوده ام .

 

حضرت آقا فرمودند : شما عکسهایت را بیاور !

 

آلبوم عکسها را که آوردم و تقدیم حضرت آقا نمودم ، ایشان همینکه باز فرمودند ؛ خودم را دیدم در حالیکه داشتم به طرف دشمن حمله می کردم !!!

 

صحنه های آتش و حماسه در هم آمیخته بود و من در این میانه همه بودم !!!

 

خودم بسیار تعجب کرده بودم !

 

بعد از این ماجرا ، از حضرت آقا خواهش کردم که از ایشان پذیرایی کنم .

 

امر فرمودند : اگر زحمتی نیست از انجیرهای موجود در یخچالتان برایم بیاورید !

 

و من که نمی دانستم در یخچالمان چه خبر است ، وقتی در یخچال را باز کردم ؛ دیدم بله ! انجیر هم داریم . آنهم چه انجیرهایی ...!!

 

خدمتشان پذیرایی کردم .

 

یکی دو عدد میل نموده و بعد از تشکر ، فرمودند : که می بایست به فلان محله و خیابان که من از گفتن نام آن معذورم برای سرکشی به کسی بروم .

 

عرض کردم : اجازه بفرمایید من بچه های سپاه پاسداران را که از دوستان من هستند برای حفاظت شما خبر کنم .

 

فرمودند : خیر ! ضرورتی ندارد . خودم می روم ...

 

ایشان تشریف بردند و از برکت آن دیدار ، تمام آن خانه بعدها تبدیل به هیئت شد !

 

الآن محل برگزاری محفل شمع زینب سلام الله علیها در همان محل می باشد که هر صبح جمعه شاهد تجمع نوجوانان و جوانان نورانی ، ولایتی و مومنی است که پای منبر علما و دم نفس مداحان اهل بیت علیهم السلام ، اشکهای آنان دیدن و ناله هایشان شنیدن دارد .

 

خلاصه تا چشم به هم زدم، روز امتحان ورودی به دانشگاه هم فرا رسید .

صبح پس از نماز صبح ، زیارت عاشورایم را خواندم و عازم جلسه امتحان شدم.

امتحان دوره ما در دو بخش صبح که شامل دروس عمومی و بعد از ظهر که شامل درسهای اختصاصی بود برگزار می شد .

رفقا و رقبا همه آمده بودند .

برخی از آنهاییکه شاگرد زرنگ بودند ، البته برخی ...با ژستی فریبنده قصد جلب توجه دیگران را داشتند .

تی شرتهایی با تصاویر مختلف نقش بسته بر سینه آنها ، زنجیر طلا بر گردن ، شلوار جین تنگ و مدلهای موی خاص و رفتار همراه با تفاخر !

برخی اضطراب داشتند و ظاهر همین عده شاگرد زرنگ را که می دیدند ، بیشتر نگران شده ، زیرا فکر می کردند چیزی بلد نیستند و اگر هم بلد بودند همین مقدار هم از یادشان می رفت .

من هر جوری که دستم می رسید و امکان داشت خودم را به آنها رسانده و سعی میکردم در آرامش آنها سهیم باشم .

مدل لباس و موهایم ساده بود .

موهای صاف . یقیه گرد با دکمه بسته که روی شلوار می انداختم . کفشهای ساده و همین .

وضعیت دارایی ما آنقدر خوب بود و آنقدر پول دار بودیم که می توانستم گران قیمت ترین لباسها و بهترین آرایشها را کنم .

ولی به شدت آدم معمولی بودم .

خصوصیت متفاوتی نداشتم .

آنها به همین دلیل به من اعتماد می کردند . زیرا منهم در ظاهر و باطن مثل آنها بودم . واقعیت هم همین بود .

همه یک قلب داشتیم ، همه دو گوش داشتیم . همه یک بینی داشتیم و همه تا حدی مثل هم پوشیده بودیم ....

ما همه مثل هم بودیم !

بیشتر همین بچه ها را دوست داشتم و تنها با شاگرد اولها اگر تعامل می کردم ، سر درس بود که رقابت می کردم ؛ ولی آنهائی را که ادعا داشتند به هیچ می گرفتم ...هیچ !!!

درب جلسه که باز شد همه به سالنی بزرگ هدایت شدیم .

شماره های داوطلبی مشخص بود .

بر روی صندلی ام که مستقر شدم ، زیارت عاشورا را که از حفظ بودم ، شروع کردم بسیار آرام زمزمه کردن .

در نوبت صبح دفترچه را توزیع و پس از توضیح ، دستور شروع امتحان را دادند ، و من چون از نظر علمی بسیار آماده بودم و از این مقدار آمادگی خودم متعجبم ؛ نیم ساعت مانده به اتمام جلسه دفترچه عمومی را تمام کردم و تحویل دادم !

نماز ظهر و عصرم را خواندم و آماده امتحان دروس اختصاصی که راس ساعت دو بعد از ظهر برگزار می شد ، شدم .

امتحان عصر کمی سخت تر بود ، ولی باز هم تستها را خیلی خوب زدم .

حد فاصل کنکور تا اعلام نتایج چند روزی فرصت بود .

.........

منتظر نتایج باید می ماندم .

بالاخره نتایج کنکور ورودی دانشگاهها را اعلام کردند .

آنروزها اسامی قبولی ها از طریق روزنامه منتشر می شد .

برای خرید روزنامه و اطلاع از وضعیتم از منزل خارج و در خیابانی که همواره دبیرستان می رفتم آرام آرام داشتم قدم می زدم که ناگهان یکی از اشنایان را دیدم، در حالیکه در صندلی جلوی تاکسی نشسته و تاکسی با سرعت در حال حرکت بود ، سر و دستش را از تاکسی بیرون آورده و خطاب به من با صدایی سرشار از هیجان فریاد زد : تبریک، تبریک ...قبول شده اید !

و من هم چون هیچ رشته ای را در برگ انتخاب رشته بجز پزشکی انتخاب نکرده بودم ، یقین داشتم قبولی رشته پزشکی ام قطعی است ، به همین دلیل و با اعتمادی که به راوی خبر داشتم از همانجا برگشتم منزل !!!

والبته بعد معلوم شد که در رشته پزشکی ، دانشکده پزشکی ، دانشگاه علوم پزشکی اصفهان پذیرفته شده ام .

برخی افراد که ادعایی داشتند را شنیدم که ره بجایی نبرده اند !

یکی از آنها که زیادی گرد و خاک می کرد ، کبوتری از بالای سقف سالن ، فضله را درست بر روی پاسخنامه اش رها و وقتی آمده بود آنرا پاک کند ، کلا پاسخنامه را آسیب رسانده بود !

به هر حال ...

داستان دبیرستان برای من تمام شد ...

داستان دبیرستان من هم تمام شد ...

داستان تابستان من هم البته تمام شد ....

12 تیرماه این داستان شروع شد و الآن 20 شهریور ماه است .

داستان تابستان چه زود گذشت !

فکر نمی کردم اینقدر زود بگذرد !

مثل داستان دبیرستان من !!

نمیدانم من این حالت را دارم یا همه همینطورند ؟!

جدایی سخت است ..

من که خیلی دلم می گیرد ، انقدر که گریه ام می گیرد ...

قدرت کنترل خودم را هم ندارم .

دست خودم نیست !

الآن هم همینجوری مانده ام !!

فقط خداخدا می کنم که خداحافظی نکنم وگرنه اشکهایم بی اختیار جاری می شود !!!

دلم خیلی زود و زودتر از خیلی زود می شکند و گریه ام می گیرد .

آنقدر که چکه چکه اشکهایم از چانه ام شروع می کند به چکیدن !

کارتون سرندیتیپی و آنهائیکه خودشان را با آن مقایسه می کنند ، صحرای کالاهاری در قلب آفریقا هستند در برابر دشت سبز آبی چشمان بارانی من ...

مانده ام برای پایان این قسمت پایانی چه چیزی بنویسم ؟!

 

فقط می نویسم ...بی پایان !

 


/ 3 نظر / 69 بازدید
masterazar

صادقانه بگم فقط 9 خط اول مطاله شد !!!

zakhmeaseman

والا منم موافقم ....خیلی برای همه خواندنی نیست ....فقط یک خوره دارد که وقتی موقعش برسد , خودش سروکله اش پیدا می شود !...حالا شما خیلی نگران نخواندن بعد از 9 خط این ماجرا نباشید !!!...کسی هست که برای هم آن 9 خط و هم بعد آن 9 خط شکم پاره کند ....!!!....در هر حال مطلب بیات نمی شود

ashkmahtaab

نصفش رو خوندم ولی خیلی طولانی بود. این نوشته ی کیه؟