من و یک شب زمستانی

زمستان است ...

غروب یکی از روزهای دی ماه است ...

حالا دیگر در این ساعت ؛ سیاهی شب غروب را بلعیده و همه جا کاملا تاریک است .

در مغازه ای شیک خانمی نسبتا جوان در حالیکه چند شاخه گل در دست دارد وارد می شود و در حالیکه شاخه گلی را به سمت فروشنده گرفته ؛ خطاب به او و با لحنی خاص می گوید : کمک به حیوانات بی سرپناه شهر ؟!!! 

فروشنده انگار که غافل گیر شده باشد ؛ با تعجب و خیره فقط به او نگاه می کند !

نور لامپهای نئون همه جا را به رنگ مهتابی شاعرانه ای در آورده است .

جنسهای مرغوب و با کیفیت ویترین مغازه نگاهها را نا خود آگاه به سوی خود می کشد ....

ومن در انتهای تونلی از خیال ؛ در آنسوی همه چیز ؛ به دنبال خودم می گردم !!!

چشمهایم همه چیز را می بینند ولی درک مغزی از آنچه می بینم ندارم  !

بدون آنکه خرید کنم به مقصد نامعلومی از مغازه بیرون می زنم ....

هوا سرد است ...

حالا دیگر شب همه جا را کاملا در سیطره خود گرفته است ...

و من در خودم سرگردانم ....

شما تا الان دیده اید که کسی به دنبال خودش بگردد ؟!

در لابلای زمان ...

در دور و نزدیک خاطره ها ...

در هزار سوی رویا ء ...

پریش پریش برف می بارد ...

کریستالهای یخی برف ؛ آدم را یاد پشمک می اندازد که گولیچ گولیچ از آسمان  ببارد ! 

وقتی هم که بر سر و صورت می نشینند ؛ شبیه  پوپکهایی رها  در آسمان یک کشتزار می باشند که به پوست گونه آدم برخورد نموده  و دل آدم را یک حالی می کنند ...

اصلا من اینجا و اکنون به دنبال چه آمده ام و در این دل شب از خودم چه می خواهم ؟!

شاید من از خودم ؛ خودم را می خواهم !!!

آیا این خودخواهی است ؟!

من که خودم را از دست داده ام  !!!

دیگر از جان خودم چه می خواهم ؟!

لایه نازک و خیسی از بلورهای برف آب شده ؛  گونه هایم را پوشانده و بر روی پوست صورتم ماسیده است ...

به شاخه های درختان چنار کنار خیابان نگاه می کنم ...

هیچکدام برگی ندارند ....

فقط اگر آدم خوب دقت کند ؛ شاید تک و توک برگهایی خشک و قهوه ای را بتوان دید که در لابلای شکاف سرانگشتان استخوانی درختان ؛ از پاییز جا مانده اند !

خودروها و آدمها با بی تفاوتی از کنار هم عبور می کنند ...

من هم یکی مثل همه آنها !

شاید آنها هم به دنبال خودشان می گردند ؟؟؟!!!

نمی دانم ...!!!

فقط می دانم که زمستان است ....

ناخودآگاه به نقطه ای نامعلوم  در بی نهایت خیره می شوم ....

 

آرام آرام نور چراغهای  نئون فروشگاهها   و   زنون خودروها  مات می شود و همانند شش ضلعی ها و دایره های رنگی در لابلای هم  و در مقابل چشم من به حرکت در می آیند ....همه جا پروانه ای می شود ...

رنگ در رنگ ....

رنگ وارنگ ...

 

حواسم به خودم است !

راستی چرا صورتم داغ شده است ...؟

و ...آیا من دارم گریه می کنم ....!!!

خوب ! ...

حتما دارم گریه می کنم !!!

اینرا از مزه شورش فهمیدم ...!!

 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید