عاشقانه ....!

پاسی از نیمه شب گذشته است ...

از کلینیک باید به منزل برگردم ...

دقایقی فرصت هست که به خودم بیندیشم ...

هر روز بیمار ....

هر شب بیمار ....

یکسره تفکر و مطالعه و نوشتن ....

عمر دارد می رود ....

خودم را در آینه نگاه می کنم ...

دلم برای خودم تنگ می شود ...!

چه زود گذشتم ...!

من هم دارم تمام می شوم ...

عجب...!

گاهی خودمان را یادمان می رود ....!!!

یادهایمان بخیر ...

توی همین پرشین بلاگ طوفان به پا می کردیم ...

اما حالا حسرت به دل یک خاطره ایم ...

فقط با تار عنکبوت خاطرات است که عاشقیم ...

همه عاشقان رفته اند ...

حالا دیگر از عاشقان قدیمی هیچکدام بیدار نیستند ...

اگر هم باشند دیگر در پرشین بلاگ نمی آیند ...

می روند در شبکه های مجازی تا فلسفه و اخلاق و سیاست و ادبیات و معارف را با سایر فسیلها به اشتراک بگذارند ...

دیگر حالی و شوقی برای عاشقی نیست ...

خبری نیست ...

باید من هم بروم ....!!!

/ 0 نظر / 9 بازدید