فیال - داستان

اذان صبح روز یکشنبه 12 اردیبهشت سال 1350......

کوچه سبز پوشها ...محله بحرالعلوم .

چقدر باید هوا لطیف باشد .

تصور آن هم خوشایند است ، چه برسد به تجربه آن .

سحر حدود نیمه اردیبهشت .

آسمان آبی در شفافترین حالت خود قرار داشته و لکه های سفید ابری بر روی سینه آن  درست مثل گل سینه خانمها و یا دستمال سفیدی که اقایان در جیب سینه ای کت خود می گذارند  ؛ خودنمایی می کنند .

گلها به مستانه ترین شکل در آن صبح زیبا ،عطر و رایحه خود را در فضای رویایی منتشر می نمایند .

درختان سر به فلک کشیده سپیدار ، شکوفه های گیلاس  ، گلدانهایی شمعدانی با گلهای قرمز و صورتی که در اطراف حوض وسیع و نسبتا کم عمقی که با رنگ آبی وسط آن رنگ شده  ، درخت تاکی که سر شاخه های افشانش مانند گیسوهای شوریده ای بی قرار بر روی داربستی چوبی به هر سوی درآویخته  ، درخت بید مجنونی که در مقابل این همه عشق تعظیم کرده و زلفهای چلیپای خود را به ناز دستان نرم نسیم سپرده  ، گلهای رز زیبا و خوش قد و بالایی که با افسونگری همه را شیفته خود نموده و پرندگان خوش صدایی که عاشقانه آواز می خوانند .

صدای اذان فضا را روحانیتی خاص بخشیده است .

محله ای قدیمی که خانه های بزرگ و کاهگلی دارد . درب چوبی با کلون قوی و یک راهروی بلند که به حیاط ختم می شود . حیاط بزرگی که همه این بهشت را که گفتم در خود جای داده است .

و اینگونه بود که من مهمان این ساعت و روز و محله و خانه شدم .

یعنی  ...!

من در اذان صبح روز یکشنبه 12 اردیبهشت سال 1350 در کوچه سبز پوشها ...محله بحرالعلوم ...خانه ای قدیمی و مجلل مانند بهشت... به دنیا آمدم .

شاید بعد اینهمه سال  از آن همه زیبایی و وسعت منزل محله بحرالعلوم ، خیابان فروردین ، کوچه سبز پوشها  ، علاوه بر بهشت عمارت باشکوه و وسیع و دل انگیز آن  ، تسبیح ، چادر سفید و سجاده نماز همیشه به رونق آنجا را نیز به خاطر داشته باشم  .

حالا که سالهاست از آن روز گار می گذرد ، من دلتنگ آن روز گار می شوم . گاهی که فرصتی پیش می آید به آن محله قدیمی سر می زنم و در خیال خودم ، همان کودکی می شوم که چهار دست و پا راه می رفت و با تسبیح و مهر آن سجاده خوشبو که همیشه خدا بوی گل محمدی می داد بازی می کرد .

راست آدمی چقدر به خاطراتش وابسته است !

ما تا هسیتم خیلی قدر چیزهایی را که داریم نمی دانیم و وقتی که آنها را از دست می دهیم  در حسرت از دست دادنشان همیشه می سوزیم و آتش آنها را در دلمان تا جائیکه بتوانیم ، شعله ور نگه می داریم .

من هم از این قضیه خودم را مستثنی نمی دانم ....

به این ترتیب آن روزهای زیبا به سرعت سپری شدند و من در یازده ماهگی همراه با پدر و مادرم به منطقه ای اعیان نشین در بالای شهر نقل مکان کردیم .

پدر من پلیس بود و وضع زندگیمان خوب . به همین دلیل می شد تصور کرد که این جابجایی قابل تصور باشد ، آنهم برای پیشرفت و آینده نگاری من که تنها فرزند پسرشان بودم  و البته تنها خواهرم که چند سال بعد به دنیا آمد .

ولی نمی دانم چرا من محله قدیمی را بیشتر دوست داشتم و هنوز هم همینگونه است .

زندگی همین است !

خیلی چیزها دست خود آدمی نیست . ما همیشه اختیار دار سرنوشت خود نیستیم و در تقدیر ما عوامل زیادی نقش بازی می کنند و معدل همه آنها بعلاوه خود ما می شود ، همین که الآن هستیم و دوباره برای بعدها ، همین آش و همین کاسه ....!

 

محله جدید ما ، تازه های خودش را داشت . آدمهای جدید . فرهنگ های متفاوت . سبکهای گوناگون زندگی .....

 

ومن می بایست خودم را آماده کنار آمدن با همه اینها می کردم .

 

مدل خانه جدید ما علیرغم وسعت ، خوش ساختی و توازن خود ، چون باب طبع خانواده نبود ناگزیر آنرا با سبک مهندسی روز مجددا تجدید بنا کردند . خیلی چیزهای دیگر هم از این سونامی تغییرات در امان نماند  و من هم بدون اینکه خودم بدانم یکی از همه این چیزها بودم که می بایست تغییر می کردم . افکار من می بایست به شکل حجم هندسی آن خانه رویایی ،  زاویه دار می شد . رفتار من باید با پیش فرض از قبل تعریف شده ای که من نمی دانستم  چرا ؟ هماهنگ باشد . عادات و عبادات می بایست طبق نظم ونسق خود و بر مبنای تطبیق نعل به نعل قواعد شرعی و قوانین عرفی به جاِی آمده و هرگونه انحرافی به هیچ وجهی توجیه پذیر نبود ! و فقط فقط در هر بار تغییر که شکل می گرفت ، احساس می کردم من دارم گونه ای دیگر می شوم ...آرایش موها ، طرح و رنگ لباسها ، براقی کفشها ،  آداب معاشرت در خانواده و اجتماع و هزار و یک دگردیسی که وقتی به خودم آمدم دیدم مانند لوبیای سحر آمیز قد کشیده ام و از آن بالا ، حتی بالاتر از ابرهای آسمان خیالم ، دارم افق دیگری را که کاملا برایم تازگی داشت نگاه می کنم !

 

کودکی من خیلی شاد و توام با وقار و با برنامه می گذشت . تقریبا همه آنچه را که می خواستم ، همانگونه که می خواستم برایم فراهم بود ؛ منتهی به شرط انجام درست مسئولیتهایی که بر عهده ام گذاشته می شد .

 پیروزی و شکست معنایی نداشت وفقط میزان و نوع احساس انجام وظیفه در برابر تعهدی که برایم الزام آور بود ، پدر و مادرم را وادار به نوع واکنش متناسب با نوع این احساس می کرد .

حالا که سالها از آن روزگار می گذرد و پدرم در میان خروارها خاک در آرامستان سرشار از روءیای سرزمین زیبای فیال  در دامنه کوهستان سربه فلک کشیده گرین با قله های پر از برف و رودخانه های پر آب و خروشان و دشتهای سرسبز و وسیع  ،  کشتزارهای  حاصلخیز  و باغهایی پر از انواع میوه ، درست مثل بهشت  ، برای همیشه به خوابی ناز فرو رفته است ؛ می فهمم که چقدر درسهای آن روزهایش به کار این روزهایم می آید .

دلم می خواست همین حالا در کنارش بودم و سرم را بر سینه ستبر و مردانه اش می گذاشتم و بی هیچ دلیلی سیر دلم گریه می کردم و او با دستان مهربان خود موهای نرمم را به آرامی آرام نوازش می داد و یا حداقل ایکاش می شد که  بر آرامگاهش باشم و لبهایم را بر سنگ قبرش گذاشته و در خیال خودم صورت ماه او را با تمام وجود می بوسیدم !! ولی چه کنم که زمان و مکان بین ما سالها و کیلومترها فاصله انداخته اند ، به نحویکه از دست هیچکداممان کاری بر نمی آید !... چه فاصله جانسوزی !!!

پدرم به من قول داده است که حتی در زیر خاک هم برایم دعا می کند و من تازه امروز می فهمم که چقدر محتاج دعای پدرم هستم ....

کم کم که بزرگ می شدم دنیایم هم با من بزرگ می شد .

اولین چیزی را که حفظ کردم اسامی نورانی و متبرک چهارده معصوم علیه السلام بود که مادرم به من یاد داد . چقدر احساس غرور می کردم . گمانم این بود که نردبان بین زمین آسمان را دوتا یکی و چند تا یکی بالا می روم !

من آسمان را خیلی دوست دارم . بخصوص اگر ابرها را هم مانند گل سینه سفید با خود داشته باشد .

بعدها وقتی علاوه بر اسامی معصومین علیهم السلام ، مادرم نماز و قرآن خواندن را هم به من یاد داد ، گاهی در حیاط ، لابلای گلها و بر روی چمن سبز مخملی باغچه  ، رو به آسمان دراز می کشیدم و دستانم را مانند بال پرنده ای که منتظر بی انتهای آبی آن است ؛ از هم باز می کردم و آیات الهی را می خواندم  و سرشار از احساسی نامعلوم ، در بی نهایتی از پاکی حل می شدم !

خوشبختی من تمامی نداشت و احساس نجیب زاده ای را داشتم که در قصر افسانه ای خود مالک همه چیز است .

هم در بیرون و هم در درون خودم احساس رضایتی جاودانه را داشتم .

دلم می خواست زودتر بزرگ شوم .....

گمانم این بود که همیشه همینگونه خواهد بود !

ما انسانها تا وقتی که کودکیم ، آرزو می کنیم زودتر بزرگ شویم و وقتی بزرگ می شویم ، آرزویمان این است که ای کاش به روزگارکودکی برمی گشتیم !!!

در هر حال روزها به سرعت سپری می شدند و من در گذر رنگواره  فصلهای سبز ، قرمز ، زرد و آبی هر سال  ، سالی بر سالهای عمرم اضافه می شد . تا جائیکه وقتی چشم باز کردم هفت ساله شده بودم و خواه ناخواه باید خودم را آماده ورود به مدرسه می کردم .

هرگز روزی که پدرم برای اولین بار مرا به مدرسه « ناصر خسرو» برد را فراموش نمی کنم .

لحظه ای سراسر هیجان بود !

موقع رفتن به کلاس ، اولین تجربه جدایی برای هردوی ما غیر قابل وصف بود . خودم که اینگونه بودم و مطمئنم که احساس پدرم نیز دست کمی از من نداشت ، با این تفاوت که من فرزند بودم و او پدر !! و چقدر از این منظر ما با هم مختلف بودیم !!! .

 در آخرین لحظه ای که من می بایست وارد کلاس شوم ناخود آگاه برگشتم و با بغض به پدرم نگاه کردم ،  نگاه من و پدرم در هم گره خورد . در چشمان هردویمان اشتیاق و اضطراب را می شد فهمید . قطرات اشک را دیدم که از گوشه داخلی چشم و بر روی مژه های بلند و کشیده اش مانند کریستال مذاب شکل گرفته و آرام بر روی گونه هایش می لغزید و سپس خطی خیس را از خود بر جای می نهاد .حالا دیگر سفیدی کره چشم او به سرخی متمایل شده بود و من هم بی آنکه خودم متوجه باشم صورتم غرق اشک شده و چکه چکه قطره هایی داغ بود که از انتهای چانه ام به پایین می چکید ...

این اولین تجربه جدایی برای من محسوب می شد و تا این روز من هیچگاه چنین حسی را لمس نکرده بودم . شاید در آن لحظه هرگز باور نمی کردم که روزی خواهد آمد که این احساس نه برای من که برای هرکسی بارها تکرار خواهد شد و ما زیباترین و تلخ ترین تابلوهای ماندگار زندگیمان را از بین همین تصاویر برای همیشه بر روی دیوار دل و ذهن خود کوبیده و به یادگار نگاه خواهیم داشت .

 

همکنون که دارم این جملات را می نویسم و شدیدا تحت تاثیر عواطف خود هستم ، عصر جمعه است و من در بیمارستانم و لابلای رفت و آمد پرتردد بیماران برای بارگذاری مطالب فردا صبح ، از لپ تاب روی میزم  ، متن را آماده می کنم که پدری همراه پسربچه ای خرد سال با کلاه لبه دار آبی تیره  ، تی شرت آبی روشن ، شلوارک سرمه ای  و یک جفت کتانی مشکی وارد مطب می شوند . این صحنه مانند بنزین که بر اتش بریزند مرا صد چندان شعله ور می کند و بی اختیار دلم پدر می خواهد ! ذهنم به سرعت صحنه را بازسازی نموده و من در خیالم پسر بچه ای می شوم که دستانم در دستان پدرم قرار دارد و لی لی کنان به دنبال او راه می روم و از خوشحالی روی پاهایم بند نمی شوم !...

چه می توان کرد که تمام اینها آرزوهایی هستند که دیگرسالهاست که از ما بسیاردور شده اند و صد البته مانند دو خط موازی ریل قطارهیچگاه هم به هم نخواهیم رسید !!!

 معلم کلاس اول مدرسه ام به همان اندازه خاطره روزاول مدرسه برایم به یاد ماندنی است .

خانمی بسیار بسیار مهربان ....

من رسم مهرورزی را در اجتماع از معلم کلاس اولم یاد گرفتم .

او فرشته ای بود که من صمیمانه دوستش داشتم .

برای اولین بار بود که در محیطی رسمی ، تک و تنها مجبور بودم حضور داشته باشم و این برای من تجربه ای بود که همراه یک فرشته شروع شد .

آن فرشته آنقدر احساس خوبی نسبت به کلاس و درس خواندن برایم فراهم کرد که سالها از آن بهره مند شدم و حالا هرچه هستم و هر کجا که هستم بخاطر آن خاطرات بی نظیر است .

نمی دانم الآن معلم عزیزم کجاست ؟!

زنده است یا درگذشته است ؟!

ولی هرچه هست یاد آن فرشته با من و در قلب من است .

 
به تدریج دوستان خوبی نیز در همان سال و البته سالهای بعد پیدا کرده که با یکی از همانها همین الآن در یک گروه اجتماعی ارتباط بسیار نزدیک و برادرانه ای دارم . همکلاسی که سابقه دوستی اش با من به سال دوم ابتدایی یعنی سال 1358 برمی گردد که به عبارتی می شود حدود 38 سال !!!
38 سال رفاقت خیلی خوب است ...!
چند وقت پیش بین ما گفت و شنودی  رد و بدل شد که من عین آن گفتگو را در اینجا بازگو می کنم :
 
-         « بنام خدا. حاج آقا مهرداد عزیزم سلام گرم و صمیمانه اینجانب را پذیرا باشید.
از سالیان همکلاسی بودن ما در مدرسه ناصر خسرو بیش از سی و هشت سال وبلکه گمانم بیشتر است که می گذرد.
دلم برایت و برای همکلاسی های آنروزهایمان خیلی تنگ شده است.
وقتی عکست را نگاه می کنم که موهایت جوگندمی شده است، باور می کنم گذشت روزگار را...
 راستی برادر چقدر ما تا همین حالا هم دیر شده ایم و به همان نسبت هم چقدر پیر شده‌ایم؟!
یاد روزهای مدرسه بخیر...»
 
-         « سلام بر داوود عزیز...از بهترین دوستان قدیم و بزرگوارم. دوست٬ قدیمش خوبه٬ گوهره٬ بهشته٬ روحم رو آروم می کنه...
??❤️
تحفه ای یافت نکردم که دهم هدیه به دوست
جز سبدی پر از گل که کند شاد دل دوستانم ...
????»
 
 
-         « مهرداد جان از سبد زیبای گلت خیلی لذت بردم. بخاطر تمام مهربانی هایت ممنونم.
نمیدانم چرا تمام خاطرات سال دوم ابتدایی با شما به یکباره برآیم زنده شد.
هنوز ساعت سیکو 5 نقره ای و بزرگی را که به دست می بستی و آن دم آستینهای تا خورده پیراهن آبی نارنجی تمیزی که شما را از بقیه دانش آموزان ممتاز می کرد خوب به خاطر دارم.
همیشه فکر می کردم مرحوم مادرت خیلی بیشتر از همه مادرهای سایر بچه ها دوستت دارد.این را از روی نوع تربیت و ظاهر همیشه آراسته ات می شد فهمید.
می دانم واژه مقدس مادر چشمانت را خیس باران مهربانی می کند.
راستی اگر اینروزها مرحومه والده شما در قید حیات بود می دانم که از ذوقش سراپایت را گلباران می کرد.
اما افسوس که این تندیس دلسوزی سالهاست که در میان خروارها خاک به نرمی آرمیده است و می دانم روح نورانی ایشان در آسمانها برایت همیشه بهترینها و زیباترین ها را از خدا طلب می کند.  »
 
-         «  خیلی خیلی ممنون. خیلی قشنگ گذشته ی دورمون رو مرور کردی. ماشالله جزییات خوب یادته. خدا حفظت کنه
?????? 
خدا همه رفتگان رو رحمت کنه و به همه پدر مادرها طول عمر و سلامت و عزت و عاقبت بخیری بده.
از پدر مادر عزیز خودت واسم بگو؟ »
 
-         «  پدر ما بیست سالی می شود که به رحمت خدا رفته اند و مادرم هم با اینکه حالا پیر و ناتوان شده ولی هنوز خادم دستگاه اهلبیت علیهم السلام است.   »
 
-         «   ای بابا من بی خبر بودم شرمنده. تقریبا
۵ سال بعد از مادر من. روحشون شاد. خدا مادر عزیزت رو حفظ کنه. سلامت و با عزت باشه و عاقبت بخیر.  »
 
 
-         « می دانم داغ مادر سخت است ولی مهرداد جان مادر بزرگوار شما با همه فرق داشت. همان اوایل شما را مثل یک شاهزاده آراسته و تربیت کرده بود و بعدها در دوران دبیرستان و حتی حالا هم همین سبک تربیت را حفظ کرده ای »
 
-         «  ممنوووون داوود عزیز و بزرگوار. سلامت و سربلند باشی و اهل کمال و عاقبت بخیر. تقدیم به شما دکتر عزیز:
« آوای خوش هزار تقدیم تو باد
سر سبز ترین بهار تقدیم تو
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد  »
 
من و مهرداد در حال گفتن این خاطره ها بودیم و تازه داشت بحث ما شعله ور می شد که یکی از برادران شیرین و خوش قریحه گروه ، وقتی فهمید ما همکلاسی و دوست صمیمی از زمان دوران ابتدایی هستیم ، متن زیر را به اشتراک گذاشت که حسابی خندیدیم و نوستالژی مشترکمان به همین راحتی سرد و لخته شد ... !!
 
«  روباهه داشت با موبایل شماره میگرفت
 زاغ گفت اینجا آنتن نمیده بده تا از بالای درخت برات بگیرم
روباه موبایلو انداخت بالا
زاغ گفت: این به جای اون پنیری که دوم دبستان ازم دزدیدی
??  »

 

عجب فکری به سر این آتیش پاره رسید و چقدر به موقع حس ما را  ذلیل نمرده عوض کرد.....!!!


  
من سه تا خاله دارم .

 

خاله بزرگم نامش «  پری  »  بود !

 

سالها پیش هنگامی که من کودکی بیش نبودم به رحمت خدا رفته و دنیای ما را ترک نمودند .

در همان دنیای کودکی چهره دلربای او را به یاد سپردم از بس قشنگ بود . عروسکی بود که فکر می کردم خدا تنها برای دل خودش درست کرده باشد !

چهره نورانی او برایم یادآور راهبه هایی بود که در نقاشی قدیسان آنها را به تصویر  می کشند .


بانویی بلند بالا و خوش اندام ، با پوستی سفید و لطیف به لطافت پرنیان ، انگشتانی ظریف و کشیده که وقتی شاخه ای گل سرخ را به نرمی در میان آن انگشتان بلوری ،  شفاف  و مهربان خود می فشرد انسان گمان می کرد تمام گلهای سرخ محتاج احساس آرامش جاودانه دستان نرم و لطیف و ابریشمی او هستند ! 

 

موهایی بلوند ، چشمانی سحر انگیز و نگاههایی  پرحرارت ،  چهره ای بسیار زیبا ومتقارن ، ظاهری آراسته و اشرافی ، رفتار و برخوردی اصیل  ؛  او جدای از ویژگیهای فردی ، همسر بزرگترین حاکم و خان منطقه بود .

 

با اینکه به تمامی معنا برای خودش یک فرشته بی همتا به شمار می رفت ، ملکه خاندانی مورد اعتماد و احترام مردم بوده و همه گونه بر همه چیز و کس در خانه و جامعه پیرامون خود حکومت می کرد ولی به همان نسبت هم پرهیزگار ، با تقوا و مطهر و خوش اخلاق  بود .

 

در زمانیکه کمتر کسی مقید به قید آداب شرعی بود ایشان چه به لحاظ فردی و چه به جهت اجتماعی  حدود احکام الهی را با دقتی باور نکردنی رعایت می نمود و فرزندانش را نیز به این امر تشویق می کرد  .

 

ایشان بانویی متشرع ، مومنه ، صالحه ، عالمه و معصومه و عاشق امیر المومنین علی علیه السلام ، فدایی حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها و سرشار از محبت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بودند .

 

مرتب مسجد می رفتند ، سالی به دوازده ماه مجلس روضه شان برپا بود . منزلشان  محل رفت و آمد علما و معتمدین بود .  ثروت بی حساب و قدرت بی رقیب همسر و خانواداه اش را وقف مردم ، علماء شیعه و حوزه های علمیه ، نیازمندان  ، فقرا ، آستین پاره ها ، بی کس ها ، بی سرو زبانها و مظلومین می کرد . هرکس امیدش کم فروغ می شد ، کسانی که به هر دلیل دستشان خالی میشد ، آنها که حاجتی داشتند و می دانستند دیگر دادرس و یاوری  نیست ؛ همه روانه خانه امید خاله من می شدند و این زن با سخاوت هیچکس را نمی گذاشت که تحت هیچ شرایطی دست خالی برگردد .

 

خودش ، همسر نامدار و بانفوذ خود و فرزندانش و بستگان و معتمدینی را که می شناخت ملزم به حل مشکلات مردم کرده بود و همه هم خیلی جدی احساس وظیفه می کردند .

 

پسر خاله و دختر خاله های این خاله ام بعدها دست کمی از مادرشان نداشتند .همه آنها مردان و زنانی با شخصیت ، متین ، متدین  ، دادرس و مورد احترام و علاقه مردم شدند ، درست مثل پدر بزرگوار و مادرشان که در واقع خاله دوست داشتنی و مهربان من بود . یکی رییس مدارس غیر انتفاعی کل کشور و سپس نماینده مجلس شد و دومی و سومی و ....     .


خاله دیگرم مقیم روستا بود ،  کشاورزی داشتند و دامداری ؛  بالتبع پسر خاله هایم هم در مزرعه پدری خود مشغول زندگی و کار بوده و هرچند درس هم می خواندند ولی بیشتر زمان خود را صرف کشت و کار می کردند .

خانواده این خاله ام ، بسیار ساده و قانع بودند . نه منتی بر کسی داشتند و نه زیر بار منت کسی بودند . روزی شان از عرق پیشانی و پینه های دستانشان در می آمد .

خوبی شان این بود که سالی به دوازده ماه لبخند بر روی لبان همه شان بود . اگر چیزی داشتند یا نداشتند ، عید بود یا عاشورا ، تابستان بود یا زمستان ، عصبانی بودند یا خوشحال ،  شب بود یا روز ،  عزا بود یا عروسی ؛ همیشه خدا شاد بودند و این شادی را سخاوتمندانه با دیگران تقسیم می کردند ! 

پسران و دختر این خاله ام با من دوست بودند ولی دشتهای وسیع ، علفزارهای خیال انگیز ، مزارع سرسبز ،  گاوها ی رنگارنگ با لکه های شیرقهوه ای و گاهی مشکی بر روی زمینه سفید ، گله گوسفندها و سگ قدرتمند سفید شان که بسیار به آن افتخار می کردند را بیشتر از هر چیز و کس دوست داشتند.

 

آنها آزاد بودند  و آزاد بار آمده بودند درست عین گلهای زیبای وحشی که در دامن طبیعت می رویند .

سگ سفید بزرگ آنها در بین اهالی روستا اسم و آوازه ای داشت و سالها بود سگی به این تنومندی ، قدرت ، نترسی و وفاداری کسی در ان منطقه بیاد نداشت . هنوز هم که هنوز است پس از اینهمه سال نام آن سگ زبان به زبان می چرخد و بچه ها نام آن را از پدران خود بیاد سپرده و مردم در داستانها از آن یاد می کنند .

من خیلی این خاله ام را دوست داشته و هنوز هم دارم . او زنی ساده و مهربان ، زحمتکش و کم توقع ، پاکدامن و دلسوز است که اکنون دوران کهولت خود را سپری می کند و از شیرزنی بلند بالا به پیرزنی شیر اوژن و نیمه خمیده تغیر شمایل داده است .

این درس روزگار است که هر ایستاده ای را روزی وادار به

/ 0 نظر / 26 بازدید