گرمای مرداد و هوس خواندن کتاب داستان

دوازدهم مرداد است ...

ساعت بین یک و نیم و دو بعد از ظهراشعه های آفتاب مثل نیزه هایی تیز در وسط فرق کله آدم فرو می رود ؛ خاصه اینکه امروز من موهایم را کوتاه کرده و بالاتر اینکه باید با تاکسی به کلینیک بروم ....!

کنار خیابان برای تاکسی ایستاده ام ...

گرمای هوا کلافه کننده است ...

کت تنم دمای بدن من را بیشتر از اینها بالا برده است ...

این پا و آن پا می کنم ...

منتظرم تا تاکسی برسد ...

بالاخره یک تاکسی خالی و سبزرنگ از راه می رسد و جلوی پای من می ایستد .

سلام می کنم و سوار می شوم.

نمی دانم راننده جواب سلامم را داد یاخیر ؟!

حواسش جای دیگری بود ...

به نظرم خیلی حوصله سلام و خوش آمد نداشت ....!

من هم اصراری به کش دادن احوالپرسی نداشتم ...

هر دو در سکوت را می سپردیم و هریک غرق در افکار خودمان بودیم ...

نمی دانم کی به مقصد رسیدم !!

کرایه راننده را پرداخت کردم و دوباره من ماندم و تابش بی وقفه اشعه خورشید !

مسافتی کوتاه را تا کلینیک می بایست پیاده طی کنم ...

کمی مسیر سر بالایی دارد ...

به سایه دیوار پیاده رو پناه می برم ....

در این حال و با این احوال من ؛ نمی دانم چرا دلم می خواهد کتاب داستان بخوانم !!!

تابستان مخصوصا مرداد ماه جان می دهد برای کتاب خواندن...

شاید همین امروز فردا شروع کردم ....

حالا به کلینیک رسیده ام ...

در اتاق پزشک پشت میز قرار می گیرم ...

کولر اتاق نسیم خنک و فرح بخشی را در فضا می پراکند ...

و من به کتابی که باید بخوانم فکر می کنم ....


/ 0 نظر / 27 بازدید