هیئت و باران

دیروز اول ماه صفر بود .

دل ما هم مثل ذرتی که می خواهند پف فیلش کنند ، توی ظرف روی شعله ، هی بالا و پایین می پرید .

چارم ناچار شده ، نمی دانم چه حالی داشتم و از روی بیقراری و شوریدگی در زخم آسمان ، اینستاگرام و شبکه های اجتماعی کلی دلنوشته ، سخنرانی و مداحی بار گذاری کردم .

منتهی می دانستم درمان دوای درد فطرت من ، هیئت است .

من می بایست هیئت می رفتم تا درست شوم و این نیازی بود که باید جنسش جور می شد .

عصر همان روز بدون هیچ زمینه قبلی و ذهنیتی ، یکی از آدمهای اسم و رسم دار با من تماس گرفتند که امشب هیئت ما تشریف بیاورید !...گوسفند بار گذاشته ایم !!...چه گوسفندی !!!

من پیش نیاز و شرط قبول این دعوت را ، معیت و همراهی یکی از علما و برادر روحانی عزیزی ضروری دانستم که در خدمت ایشان به جلسه یاد شده برویم .

خدمت حاج آقا تماس گرفتم که دانشمند یاد شده فرمودند : امشب در جای دیگری مجلس ساده ای با تعدادی جوان برقرار است و مضافا ایشان نیز بنده را به آن مجلس دعوت فرمودند .

من ترجیح دادم خدمت حاج آقا باشم و به مجلس ساده بروم .

حالا دیگر شب فرا رسیده است .

آسمان ابری است .

به صورت پراکنده هم قطراتی باران از آسمان می بارد .

پاییز است و حالش مثل حال ما دم دمی است !

سینه من هم برای خودش شبیه سماور قل قل میکند و دم به دقیقه می جوشد .

ساعت کار کلینیک که تمام می شود ، به اتفاق حاج آقا اول منزل ما می رویم و من کیف و کتاب و مهر پزشکی را در خانه می گذارم .

حکایت ما پزشکان وصف مطربها و تار و تنبکشان است . هرجا که می رویم مهر پزشکی و روپوش سفید و گوشی پزشکی پشت قباله ما هستش!

مانند زنی حامله که فارغ شده باشد ، خنزر پنزرهای پزشکی را زمین می گذارم و بال در بال نسیم با حضرت آقا مسافر آسمان در همین زمین و سرزمین خودمان می شویم .

یکی دو بزرگراه و چند خیابان را طی می کنیم تا به محل قرار برسیم .

حالا دیگر باران شدیدتر شده است .

هوا تاریک و مه آلود است .

خودرو ها با سرعت به سوی مقصد نامعلومی می تازند !

بالاخره به آدرس مورد نظر می رسیم .

کل هیئت با ما دو نفر ، شش نفر می شویم !

دو تا روحانی ، یک دانشجوی دکترای برق ، و دو جوان نورانی دیگر و من که پزشک بودم و همین !

زیارت عاشورا ، روضه و شام که خورشت قیمه بود و همین !

ولی خدایی عجب حالی داشت !

من که سیر دلم گریه کردم .

راستی ؛ چقدر این بزرگواران خوش نمک بودند !!

با این جلسه زیارت عاشورا ، روضه و دیدار برادران دینی که واقعا می درخشیدند ، خیلی حال من خوب شد .

من از خداوند تشکر می کنم که چنین توفیقی به من داد تا در این جلسه زیارت عاشورای دوست داشتنی شرکت کنم .

جلسه که تمام شد و بیرون آمدیم ، بارش باران شدیدتر شده بود .

موقع خداحافظی بود . باران حالا دیگر به صورت رگبار می بارید و آسمان رعد و برق مهیبی می زد .

این پدیده آنقدر شدیدبود که تعجب همه ما را برانگیخت .

خلاصه در محضر علما ، حین وداع خیس و خمیر رحمت الهی شدیم...!

فایل صوتی بالا ، خاطره آن لحظه جدایی است ...

شوخی های معصومانه خوبان و عزیزان خدا واقعا شنیدنی و به یاد ماندنی است ...

آنهم در این روزگار و با این آدمهای خدا خوب کرده ....!



/ 0 نظر / 31 بازدید