خواب و بیداری

ما گاهی خودمان را خیلی قبول داریم و در همان حال هم همزمان با خودمان , آنروزهای خودمان و قبول داشته هایمان را با زرنگی و شاید کمی رندی دور می زنیم ...

بعد بارها و سالها , حالا دیگر عادت کرده ایم که خودخواهی ها و رودربایستیها و رفاقتها و پنهان کاریها و بازاری گری , ما را به یک طرف بکشاند و فطرت و دل صاحب مرده, ما را به طرف دیگر !

معمولا هم در این آوردگاه , دل پیروز می شود !!

ولی لعنت به مای بی معرفت که همیشه آخرش با اینکه می دانیم کار این زبان بسته درست بوده است , ولی دعوایش می کنیم و گریه اش می اندازیم !

یعنی به جای تشویق برنده ای که مدال پیروزیش را جوانمردانه و سخاوتمندانه تقدیم سینه ما می کند , ناجوانمردانه سیلی محکمی به صورتش می زنیم .

هر چند که بعدش شدیدا احساس گناه می کنیم که باید هم ابنجوری باشد , ولی اینهم البته به درد عمه مان می خورد !

بالاخره این هم برای خودش یکنوع نامردانگی ماست که چرخ روزگار دست بعضی هایمان داده است ...!

افسانه همواره فوران و پاشیدگی برزخ خواب ساعت یازده و بیست دقیقه و بیداری سه و چهل و هشت دقیقه از همین گونه است .

و آدمیزاد در دست انداز و چاله چوله مانایی مصلحت و حسابگری و رهایش و آیش یاغی زنحیر بریده و شوریده قفس سینه یا به عبارتی دل بدبخت مادر مرده, در این بگیر و ببند, مگر خوابش می برد ؟؟؟!!!

چه خوابی ؟!

مگر خواب مرگ !!!

کسی که نزدیک بیست سال تمام عادت کرده است هر شب با خواندن آسمان بخوابد , حالا اگر آسمانش را نخواند و اصلا آسمانی نباشد مگر خوابش می برد ؟!

یک شب از خواب می پرد , می بیند ساعت دو و بیست دقیقه است ...

آسمانی نیست ....

همه جا خلوت و خاموش و تاریک است ...

اول بر باعث و بانی بیداریش لعنت می فرستد و دوباره خودش را به خواب می زند !

و مگر می شود خوابید ؟!

کدام خواب ؟!

همان خواب مرگ را می پرسید ؟!!

مگر بدن درد و دلشوره می گذارد که آدم کپه مرگش را بگذارد ؟!

دستنوشته های مانده و نخوانده آن همه همیشه , چه می شود...؟!

آدمی که آسمان به ابن بزرگی را گم کرده , مثل خمره ترشی لیته و هفت بی جات , هی دلش جوش می زند و زیر و زیر بالا می شود ...!

تازه شب بعد که بدتر ....

ایندفعه سه و چهل و هشت دقیقه !!!

یعنی از یازده و بیست دقیقه تا سه و چهل و هشت دقیقه عینهو ابن معتادهایی که مواد بهشان نرسیده دم به دقیقه از این پهلو به آن پهلو و هی بدن درد و ذق ذق مفاصل و هی فکر خراب و ....آخرش می بینی نمی شود و بلند می شوی و گشتی می زنی , ...توی آشپزخانه , سرقابلمه , در یخچال !!! .....ببینیم چیزی گیرت می آید یا نه ؟!

بالاخره چند تکه آسمان که یک پدر آمرزیده ای برای همین وقتهایت پیش بینی کرده بود گیرت آمده و مثل آیه و فراز متون مقدس عهد عتیق می خوانی و دلت خنک که می شود, دلشوره ات هم تمام می شود , آنوقت است که سر مبارک را بر ناز بالش می گذاری و ....انالله و اناالیه راجعون ....



/ 1 نظر / 66 بازدید