خداحافظ

دوسه روز دیگر محرم از راه می رسد .

دلم از همین الان دارد مثل سماور محتویاتش قل قل می کند و هرچه هست و نیست در آن زیر و زیر بالا می شود .

جمعه است ؛ بزرگراهها خلوت و بعد از ظهر یکی از روزهای شهریور ...

بوی پاییز را می شود احساس کرد .

دلم یک حال نگفتی دارد !

در پرشیای سفیدم عازم بیمارستانم .

دلم بی اندازه مداحی می خواهد .

نمی دانم چرا نوحه وداع با محرم علیمی را انتخاب می کنم !

به جای اینکه از آسمان به زمین ببارد ؛ از زمین به آسمان می بارد !!

مردم همه به پیشواز محرم می روند و من به وداع !!!

با خودم می اندیشم که در دم رفتن از این دنیا ؛ آنگاه که آخرین نفسها برای شهادتین و آخرین لخظه ها برای مرور خاطره هاست ؛ چقدر دلم برای جدایی از مسجد و هیئت و منبر و مجلس روضه سیدالشهدا سلام الله علیه پارچه و پرچم سیاه عزاداری ها خواهد سوخت !

و تمام سالهایی که تا قیامت بی گریه بر کربلا در زیر خروارها خاک به امانت باید منتظر خودمان بمانیم !

ضبط ماشین را روشن کرده و تراک وداع را می آورم و حمید علیمی شروع می کند و ...من !!

آنقدر که گریه می کنم ؛ چکه چکه اشک روی لباسهایم فرو می ریزد !

خدایا ! اینهمه اشک از کجا می آید ؟!!

سالها بود که آرزو و حسرت چنین حالی را داشتم .

در نوجوانی و جوانی همین گونه و اینحالی بودم ؛ ولی بعدها آرزو به دلش ماندم !

نه یکبار و نه دوبار و نه سه بار ...!

کل بزرگراه نیایش ؛ صدر طبقاتی و صیاد را گریستم !

از خروجی صیاد که به سمت بزرگراه رسالت شرق می پیچم ؛ نرسیده به پل سید خندان می خواهم دکمه یقه ام را مرتب و کمربند ایمنی را بر روی کتفم جابجا کنم که اتفاقی دستم به پیراهنم می خورد ...

احساس تری می کنم ...

دست که روی سینه ام می کشم ؛ می بینم از بس که کریه کرده ام خیس خیس است...

خدایا ! حالا اینجوری باید بروم بیمارستان !

و همینگونه البته که می روم ؛ که می روم ...که می روم !!




/ 0 نظر / 80 بازدید