زخم آسمان


+ برای حاج علی آقا

بسم المعشوق

 

می بینم گوشه جیگرت  به یاد شهید شهرام   ، بدجوری  سوخته !

 

اینقدر بزرگوار و با معرفت و مهربانی که  همیشه  سفارش یاد خاطره های  شهرام را می کنی   ....

 

ولی خوب خودت چی  ؟!

 

درسته که هنوز دم و بازدمی داری و اکسیژن ها را به دی اکسید کربن  تبدیل می کنی  و به حساب   ماهای   رسوب شده در  اینور دیواره  خاکی دنیا  ،  نفسی می کشی  که   «  فرو بردنش  ممد حیات است و برآمدنش مفرح ذات  »  می باشد و هنوز ملکه  مرگ خدمتتان تشریف فرما نشده اند  و ثبت احوال هم شناسنامه مبارک را غول نکشیده و باطل نکرده است  اما اینها  دلیل نمی شود از پوشه نام و یاد شهدا  اسمت  را جدا کنیم .

 

علی عزیزم  !  هیچکس در این دنیا   نوشته های صفحه آخر شناسنامه اش را هرگز نخوانده است  و گاهی که پیش می آید  و  آنرا ورق میزنی  حداقل وقتی برای گرفتن کپی  می روی ،  آن صفحه را خوب نگاه کن  !

 

حیفم می آید  که حرفها یی  را از روزهای  نوجوانی ات بازگو نکنم  !

 

گوشهایت  که  مثل  آینه   موتور وسپا   بودند  ( گوش بل )  و بسیار بازیگوش و زبر و زرنگ  و شیطان - بلا  بودی.

 

روزی صدتا  دعوا  بین بچه های مسجد و هیئت راه  می انداختی  بی آنکه خودت اصلاً درگیر ماجرا باشی  یعنی بزن و بخور کسانی دیگر بودند و جنابعالی گارگردان همه این ماجراها  !!!

 

چفیه ای سفیدی که توی هیئت به کمرت می بستی و سینه می زدی  با شلوار خاکی هنوز یادم مانده است  و صورتی که خیس اشک می شد.

 

راستی نمی دانم هنوز آن بادگیر آبی ات را  که تنت می کردی داری یا نه ؟

 

یک شب که ساعت از  نیمه شب  گذشته بودو من از  از اصفهان تازه رسیده  بودم  . یکی از  شبهای احیاء بود . گمان می کنم  شب شهادت آقا امیرالموء منین  علی علیه السلام بود .  زمستان سختی بود. هوا وحشتناک سرد  و تاریک بود  . سوزسرما بیداد می کرد .

آنچنان برفی سنگینی  باریده بود  که توده های  بزرگ یخ  و برف  ،  مثل شیشه شده  و  سراسر کف خیابانها و کوچه ها را پوشانده بود ند. انگار ماه و ستاره ها هم  منجمد شده بودند.

 

برای رفتن به مسجد با هم وعده داشتیم  .

 

من که  نرفتم منزل و اول آمدم سراغت تا با هم هیئت مسجد  برویم  .  دم درب  منزلتان که رسیدم   در آن سکوت و تاریکی شب  یخبندان  وقتی می خواستی بیرون بیایی حین راه رفتن  روی برفهای توی حیاط  صدای پایت  «  گروپ گروپ  ، گروپ گروپ »  به گوش می رسید.

 

اول یک نایلون  پلاستیکی  که چیزی داخل آن بود  از بالای در به سمت  آسمان کوچه  پرتاب کردی   که من آنرا در میان زمین و آسمان قاپیدم تا روی برفها نیفتد !  و بعد خودت  از لای در پریدی بیرون . !!

 

اول فکر کردم  در آن نایلون  ، چیز خوردنی است که با خودت آورده ای ولی با توجه به  روحیه خسیس و خنسی  که الان هم داری  یقین کردم که از این بخارها از شما بلند نمی شود و نخواهد شد  که البته نشد که نشد که نشد  !!!

 

بعداً معلوم شد لباس مشکی است که  با خودت آورده ای .

 

آخر  تک پسر که بودی   ،  مادرت سرهنگ  ارتش که بود  ، پدرت سرگرد  ارتش که بود  ، در این وانفسا حق لباس مشکی  پوشیدن  هم که نداشتی .

 

 ولی خوب  حسابی  در عوض هیئتی بودی .

 

 

وقتی دیدم در آن شب  سراسر سرد ودر میان آنهمه برف  و یخ  ،  لباش  رنگی ات را با لباش مشکی در میان کوچه عوض کردی  به غیرتت آفرین گفتم......

 

و خلاصه روزگار گذشت و گذشت  تا امروز ......

 

امروزی که من و شما  رازها و خاطراتمان را برای  دل  هم  می گوئیم.

 

 با علی تا علی یاعلی

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک