زخم آسمان


+ برای میلاد

بسم المعشوق

 

دیشب که زنگ زدی  ، تمام ذهن مرا به هم ریختی .

 

شب قبل هم شماره شما را دیدم ، منتهی  اصلاً حدس نمی زدم خودت

باشی ، برای همین بی خیال شدم  و گفتم هرکس که باشد  و کاری داشته

باشد ، دوباره زنگ می زند که البته چه خوب شد که  باز هم تماس گرفتی .

 

تقریباٌ داشتم  یواش یواش آماده می شدم  تا فردا روزی برای شهید شهرام

چیزی بنویسم  که خلاصه دیشب پس از تلفنت تمام خاطرات دانشگاه

برایم زنده شد و تند و سریع و زود  ، تصاویر آن روزها فلاش بگ خورد و

برگشتم و برگشتم و آمدم تا رسیدم به برگهای  آلبوم مصور خاطراتم در

آن سالهای دور  و شروع کردم به ورق زدن آن دنیای  مه آلود و روءیایی در

حجم خیال خودم   .

 

دلم خیلی بهاری شد.

 

خیلی خوشحال شدم.

 

صدایت را که شنیدم ، نسبت به آن سالها خیلی تغییر کرده بود.

 

آنروزها که یادت هست ...............؟!

 

من وقتی از در دانشکده وارد می شدم تا به کلاس بروم  گاهی شما را با

دوستان آن روزهایت می دیدم که در  کوریدور دانشکده ایستاده و مشغول

چشم چرانی و شیطنتهای  دیگر  دوران  جوانی خود بودید .

 

من شخصا ً عادت نداشتم که هیچوقت اول وقت  به دفتر اساتید بروم و

یکراست  می آمدم سمت کلاس درس به همین خاطر بود که غالباً چند

دقیقه ای زودتر سر کلاس می رسیدم که با ساعت استراحت دانشجویان

یکی می شد و همین خودش قسمت بود تا شما را در آنروزها  میان

آنهمه  دانشجو پیدا کنم .

 

به دلم افتاده بود که خیلی زمینه تقوایت عالی است منتهی گرفتار نارفیق

شده ای  و فعلاً  تعطیلی.... !!!

 

در آنروزها کاری به کارت نداشتم و همینطوری با کمتر از یک نگاه از کنارت

عبور می کردم و می رفتم سمت کلاس و درس و تدریس و دانشجویان

کلاسم و باقی داستان.

 

و روزگار گذشت تا اینکه تقدیر آمد و یک ترم درس با من گرفتی .

 

یادت هست که  یک روز  هنگامیکه  سر کلاس مشغول درس گفتن بودم

و دانشجویان هم داشتند یاداشت بر می داشتند و سر همه پایین بود  ، با

نرمی  آمدم  از کنارت  گذشتم و بدون اینکه کسی بفهمد انگشتر عقیقم

را روی  جزوه دست نویست  گذاشتم و رد شدم .

 

شما هم آرام آنرا برداشتی  بدون آنکه  حتی چیزی بگویی و اصلاً نگاهی به  بالای سرت

کنی  !1!

 

بعد از آن چه بین شما و خدا گذشت  که اینقدر عوض شدی ، بماند  بین

شما و خدا .

 

همین شد که بعدش هئیتی شدی و اهل اشک و سینه  ، نماز جمعه ات

که ترک نشد و  آنهمه رفیق دنیایی را با دوستان و برادران بهشتی  اهل

منبر و روضه عوض کردی و بسیجی خدایی و آسمانی شدی که نورانیت و

اخلاصت جنس  شهدا شد  و البته ماند.

 

راستی الان به محدوده دکترای تخصصی  رسیده ای می روی تا یک استاد

دانشگاه با تقوا و ولایتی باشی .

 

دیشب سفارشات لازم را برایت پشت گوشی تلفن گفتم .

 

من که دیگر نیستم.

 

سالهاست که از آن داستان هم می گذرد .

 

شما هم برای خودت یک وزنه  علمی و ارزشی  شده ای .

 

دعای استاد در حق شاگردش مستجاب است.

 

پس برایت دعا می کنم تا فدایی ولایت باشی و  بمانی و در فتنه های

روزگار  پروردگار شما را حفظ کند  .

 

انشا الله روسفید و در بندگی خدا موفق باشی.

 

التماس دعای سعادت و شهادت

 

با علی تا علی یا علی

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک