زخم آسمان


+ یادت بخیر حاجی

بسم المعشوق

 

حاجی  جان سلام.........

 

حاجی خیلی بعید می دانم یادت مانده باشد چون من  آن روز ، سوم راهنمایی بودم  !

 

ولی من   دقیق یادم مانده است .  میدان شهدا بود که به اتفاق  دکتر فریدون امروز   و   فریدون دیروز شما را دیدیم .

 

من هنوز به دبیرستانی که شما تدریس می کردید نیامده  بودم یعنی سنم اجازه نمی داد  بیایم  ، چون  مدرسه راهنمایی می رفتم .

 

بگذریم که من و دکتر فریدون حالا همکاریم ولی آن روز  رفیق  هم محل و هم مسجد و هم پایگاهی و هم هیئتی بودیم.

 

هرچند او دبیرستانی بود و از بچه مثبتهای شاگرد شما  توی دبیرستان امام خمینی (ره)   .

 

آن روز فریدون می خواست  به فردایش برود جبهه .

 

مرا  که معرفی کرد پشت بندش  سفارشم  را به شما کرد....

 

آنروز گذشت و سال بعدش که آمد  ،  تا نگذشته و نرفته بود پریدم و  آمدم دبیرستانی که  شما دبیرش  بودید ثبت نام کردم .

 

حاجی  عزیزم  !

 

خیلی به گردن من حق داری .......

 

اشکهایم را .....چشمهایم را.......دلم را.........نوجوانی ام را...........گذشته  هایم را ............دبیرستانم را..........روءیاهایم را........درسهایم را........نماز جمعه هایم را........راهپیمائیهایم را...........مراسم شهدای دبیرستانم را...........شب بیدار ماندنهایم را........... سجده های  پر از خاطره نماز جماعتهای مسجد  امام جواد علیه السلام ...........و باز هم  خدا خدا خدا  گریه هایم را  .......  از آتش بازی  نگاهت  و از  حجم جاری  از زلال  سینه ات و نمک یادت   یادگاری   گرفتم.

 

حاج آقا  !  شهادت محسن یادت  هست ؟ شاگرد گل و عزیزت بود.

 

شب  اول قبرش  آنقدر که گریه کردی   چشمهایت  سرخ شده بود و اشکهایت تمامی نداشت  .   دیر وقت شده  بود  . تاج گل را سر قبر خاکی اش  با شمع های سوخته    به قیامتی  کشاندی که هنوز وقتی بعد  اینهمه سال یادم می آید  دلم را می لرزاند.

 

آن شب  مرا با زور همراه محمود با دوچرخه فرستادی منزل .  مرحوم پدرم سر کوچه منتظرم ایستاده بود  . محمود از همان دور تا پدرم را دید مرا پیاده کرد وبا دوچرخه پا به فرار گذاشت  و پدرم  با داد و فریاد به دنبال سرش .... او رفت و من ماندم و بقیه اش را خودت می توانی حدس بزنی و بهتر است  بنده  چیز بیشتری عرض نکرده باشم  چون ممکن است ریا  باشد و ثوابش کم بشود  !!!

 

آن شب گذشت ..... چه گذشتنی    !!!

 

والبته شبهای دیگر هم گذشتند  و رفتند.

 

حالا قبر محسن برای خودش در بهشت شهدا کنار مرقد بقیه شهدا  جلوه ای دارد و می بینم نوجوانها و جوان هایی  می آیند  می نشینند  و فاتحه می خوانند و آرام  بلند می شوند  و بعد هم می روند....

 

پاییز است  .......باد به آرامی می وزد  ........پرچم بالای قبور شهدا  در آسمان تکان می خورد ......چهره محسن را در آخرین روزهای  زندگی اش در حیاط مدرسه که با رفقای جبهه ای  دور هم جمع شده بودند یادم می آید.

 

چقدر بین آنروز محسن  و امروز این نوجوانها  و جوانها  شباهتهای آسمانی  وجود دارد   ، فقط فرقش در این است که این بچه ها نبودند تا این همه بی تابی و بیقرای  شما و شاگردانتان را برای خدا ببینند.

 

راستی حاجی عزیزم یک سئوال  ؟ ! :    تا خدا چند سال دیگر راه مانده است ؟!!!

 

گریه ام می گیرد  و سرم را پایین می اندازم و آرام آرم اشکهایم را که می بارند  در تنهایی خودم می شمارم  !

 

با علی تا علی یا علی

 

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک