زخم آسمان


+ بیچاره من و دلم ...

داستان اصفهان به قسمت « نه بعلاوه یکم » رسید و آرام آرام « فیل » من یاد « اصفهان » می کند و دلم می خواهد قسمت « دهم » را شروع کنم ...

دل دل می کنم که بنویسم ...

زمان زیادی ندارم ...

باید از کلینیک یکراست به بیمارستان بروم ...

شاید فرصتی شد ، مثل همیشه در دل شبها و سکوت بیمارستان ، قسمت دهم را هم شروع کردم ...

قسمت « نهم » هم شهد انگبین بود و هم زهر هلاهل ....!

خودم نفهمیدم چی شد ...

آنقدر که خواننده سینه چاک و عاشقان جگر پاره خاطرخواهش بودند ، همانقدر هم دشمنان خونی و قسم خورده داشت  !

و بیچاره من و دلم که این وسط ، مابین موافقین و مخالفین شده بودیم گوشت دم توپ !!!

عاشقان دیوانه وار هورا می کشیدند و من را تشویق به ادامه شرح ماجرا می کردند ...

عشق ستیزان و در کل عاقلان و ریاضی مزاجان هم  مانند غیظ جهنم  تنوره کشیده و من را به ترکه و دسته بیل و کمربند انتقاد سیاه و کبود کردند ...

خلاصه ما شده بودیم مثل این کتک خور فیلم سینمایی ها ...!

در حالیکه یکی نبود از هر دو طرف دعوا بپرسد :  اصلا شما را « سننه » !!!

من عاشق شده بودم و نمی دانم چرا اینها اینجوری ، یکجوری شده بودند ؟ !!!

اینوری ها « درود بر ... »  و « زنده باد ...»  می گفتند و  مرا شیر می کردند  ...

آنوری ها  « مرگ بر ... » و « مرده باد ...» می گفتند و مرا محکوم می کردند ....

خلاصه عاشقانه ای شیرین بود که حین مزمزه شدن ، کوفت و زهر مارم شد ...!!

حالا ببینم بالاخره می توانم و یا از دست این حضرات موافق و مخالف اصلا می شود  که قسمت دهم را شروع کنم یا نه ...؟!

امید به خدا ....

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک