زخم آسمان


+ به یاد همکلاسی شهیدم علیرضا...

بسم المعشوق

 

 زمستان بود.....!

 

برفی که از شب قبل  باریده  ،  همه جا را فراگرفته بود......

 

قندیلهای یخ از ناودان ها آویزان شده بودند .

 

درختان دبیرستان در توده یخی که از سرمای شب قبل و برفی که باریده بود  مثل بندهای

انگشتان کسی که دستانش هنگام دعا در نیمه راه آسمان منجمد شده باشد در فاصله میان

آسمان و زمین از فرط سرما خشک شده بود . کلاغهای سیاه در میان شاخه ها درختان چنار و کاج

قارقار می کردند و با زحمت به  روی این شاخه و آن شاخه می پریدند . ابرهاهی آسمان مثل

بالشتی که پاره شده باشد روی پهنه آبی آنجا  از هم پاشیده و پراکنده شده بودند.

گوشهایم از سوز زمستان گز گز می شد . دماغم حسابی سرخ شده بود و مرتب آب دماغم را بالا

می کشیدم و صدای فین فین خودم را  کاملاً می شنیدم و حال اینکه دستمال از جیبم را درآورم

نداشتم !!! 

 

 

 دستهایم کرخت شده بودند و وقتی تو را آن روز صبح دیدم دیگر توانی برای دست دادن برایم

نمانده بود  و توهم  هم خیلی وضعیتت بهتر از من نبود .  بقیه دانش آموزان

هم خیلی تفاوتی  با ما نداشتند .

با هر زحمتی بود سر صف ایستادیم و چه روزی بود آن روز  ! .  کاش می دانستم آخرین روز دیدار

ماست  !

 

تو هم رفتی جلوی صف و برای دانش آموزان مثل همیشه  با آن صدای  گوشخراشت

نوحه خواندی و چقدر این روز  علی الخصوص  نوحه ات  را افتضاح  خواندی !!!

 ما هم هر جور بود با نفس بی خودت که از سرمای آن فصل یخ تر بود با رودربایستی  دم گرفتیم

و  زورکی سینه زدیم و  کمی اجباراً  گرم شدیم !!1

عصر که شد .....یک چیزی حدود غروب آفتاب با سپاهیان محمد صلوات الله علیهم اجمعین

عازم جبهه شدی . درب سالن و بین  قافله رزمندگان اسلام  یادت هست که دست در گردن هم

انداخته بودیم چقدر با هم گریه کردیم ؟

 .....راستی چند سالمان بود؟! .....فکر کنم 15 و یا حداکثر 16 سال .

عجب حالی بود   !.

تازه تو که رفتی آمدم خانه یک عالمه برایت گریه کردم.

آن روز شب شد و شبهای دیگر هم آمدند و رفتند ولی تو نیامدی.

جنگ هم تمام شد و لی باز هم تو نیامدی.

مدرسه هم به همین ترتیب تمام شد . دانشگاه ما هم تمام شد و لی باز هم تو نیامدی ...!

ولی روزی که برگشتی تنها  جمجمه ای شکسته بودی و چند تا استخوان خاک گرفته....

یاد شعری که روی میز مدرسه جائیکه همیشه با هم آنجا می نشستیم افتادم که نوشته بودیم

: ای خوشا با فرق خونین در وصال یار رفتن        سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن

تو رفتی و بعد از آن دیگر هیچکس دیگر بجایت  پشت  میز در کنار ما ننشست ( البته من و

مجلسی راه ندادیم  !!1 ) و جای خالی تو را برای ما پر نکرد (حداقل آن صدای نتراشیده و

نخراشیده ات را  !!! )

برای آن سال جایت خالی ماند و خدا می داند من و مجلسی در آن میز بی تو چه ها که

نکشیدیم (  البته خدایی اگر  از حق نگذریم بعد از آن  جایمان خیلی باز تر شد  که از این بابت  

واقعاً  از شما تشکر می کنیم  !  )

آن زمستان هم گذشت و تو تا سالها در بیابانهای جنوب مهمان بهار بودی و وقتی که برگشتی

چقدر من خوشحال شدم . البته مجلسی را خبر ندارم  ...!

فدای جمجمه شکسته ات ......

راستی چقدر اینروزها دلم برای صدایت تنگ شده است  !!!

از حق نگذریم بعد تو  بین مداحان دیگر هیچ صدایی مثل صدای تو در تمام طول عمرم

نتوانستم بشنوم ....

صدایت هنوز هم که هنوز است در میان همه شان تک است ....!!!

یادت بخیر .....

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک