زخم آسمان


+ به یاد تو در این روزهای خدایی

بسم المعشوق

یاد روزهایی مثل حالا که گرما و خنکی  در هوای شهریور  قر و قاطی می شوند  و  دلم را یه حالی میکنند  تا جائیکه  یکدفعه  هوری همینجوری واسه خودش   میریزد پایین  !.

دبیرستان که  یادت هست .   یادش بخیر  ماه مبارک رمضان که از راه میرسید  با هم روزه می گرفتیم . چه حالی می داد کلاس و کتاب و درس و رفاقت و زبان  و دهان خشک و لب تشنه و شکم گرسنه  با آن قیافه قشنگ و نورانی که چند تار ریش توی صورتمان  بیرون زده بود .  سر کلاس همه اش حواسم را پرت میکردند .  منکه وقتی به تدریس دبیرهایمان گوش می دادم  هی میگرفتم  و می کشیدمشان  !!

 لابد می پرسی عجب تمرکزی  ؟!!!

من شخصاً  ،  عادت داشتم تا جائیکه برایم جور باشد  حتی الامکان وضو داشته باشم وپیراهن سفیدم که رو شلوار می انداختم  اتو بزنم.

عکسهای آن سالهایم را که دوباره نگاه می کنم  حسرت چند باره آن لحظه های پاک به دلم می نشیند.

بعدش  همیشه عطر یاس و یا حداقلش دیگه  عطر حرم می زدم .  حالا  هم همین دوتا رو  به یاد آنروزها استفاده می کنم ، هرچند که بیشتر آدمهای این دوره زمانه به بوی عطر حساسیت دارند ولی به  ادکلن و الکلش اصلاً حساسیتی ندارند........راستی مگر نمی دانی که دوره وزمانه عوض شده است ؟!

 حالا برای این روزها یه وقت گیر ندی بگی مگه بوی عطر در ماه مبارک مکروه نیست بعدش منم بگم :  نه با با !    اون  بوئیدن رایحه گلهاست  !!!

 خلاصه دم غروب آفتاب که میرسید و صدای قرآن قبل از اذان که به گوش می آمد با هم می رفتیم مسجد امام جواد علیه السلام .  آن ایام چقدر بازیگوش بودیم  !  یادت هست ؟

همیشه تا امام جماعت برسد می رفتیم آخر مسجد مینشستیم  و با هم و بقیه بچه ها حرف می زدیم و چه حرفهای خوبی بود . بیشترش یاد خدا بود  ولی یک وقت هم  اونقدر می خندیدیم و ریسه می رفتیم  که داد خادم مسجد،   مرحوم حاج آقا دارابی در می آمد و می آمد دعوایمان می کرد.

 

خدا بیامرزدش !  فکر می کنم حالا در قبر دیگر کاملاً  به خاک  تبدیل شده باشد !

یادش بخیر ......!

 بیشتر وقتها موقع برگشتن  به سمت منزل عمداً  با تو و هیچکس دیگری برنمی گشتم. چرایش را سالهاست که برایت نگفته ام  و لی حالا بعد بیش از بیست و چندی سال میگویم  . عیبی ندارد . چرا که تو دیگر نیستی و حتی این متن را هرگز نخواهی دید  چه برسد به اینکه بخوانی  !!

بقیه هم ، نه من را می شناسند نه تو را      !!!

راستش در تمام آن سالها در طول راه و آن تاریکی شبها  به آسمان و  ماه زیبا و آنهمه ستاره ها   نگاه می کردم و  همه اش تا نزدیکیهای خانه گریه می کردم. و این کار هر شب من بود .

حتی ،  زمستان که می شد اشکهایم روی شال گردنم که دور دهانم میپیچیدم یخ می زد  !!!

توی هیئت  هم که دیگر نگو و نپرس  . اونجا بهشت دل ما بود  و هر وقت که که می آمدیم  ،  البته کنار هم می نشستیم  و  با هم سیر دلمان   تا جائیکه می خواستیم و جا داشت  گریه می کردیم.

چه حالی بود .....هنوز مزه آن  لحظه ها یادت مانده  است ؟!!!

 

من که چشمهای خیست هنوز یادم مانده است . راستی تو هم چشمهای من را بیاد داری ؟ ! همیشه می گفتی عجب چشمان نافذی داری. پس  حتماً هنوز یادت هست .

تا یادم نرفته می خواستم برایت بگویم که بعد از اینهمه سال که دبیرستان تمام شد و سالهای دانشگاه آمدند و رفتند ، عینکی شدم و آن چشمها را برای یادگاری پشت ویترین گذاشتم. یه وقت فکر نکنی فروشی هستند ؟.......اصلاً...........اونها را از روزگار نوجوانی به اینطرف فقط برای گریه پای روضه و توی هیئت واسه  اهل البیت علیهم السلام نگهداشتم و در تمام این سالها به هیچکس نه دادم  ،  نه فروختم  !!!  خودت که منظور مرا می فهمی  ؟! !!!  البته ناگفته نماند  حالا دیگر خیلی مثل آن روزها اشک ندارند ولی خوب   !........... بد هم نیستند و هنوز به کار می آیند .

 بگذریم......هرچند که یه چیزی حدود بیست و دو سه سالی میشود که چه بخواهیم و چه نخواهیم  قافله سرنوشت از میان  سرزمین خاطرات آنروزهای ما  گذشته است  !

 

بگذار خاطره ای  برایت تعریف کنم  : توی همان ایام یک روز که از همان عطرهای معروف به حساب خودم و اینبار البته  از جنس دیگری زده  و  از منزلمان  برای کاری بیرون اومده بودم  احساس کردم لباس سفیدم به نظر سیاه میرسد  !

یک لحظه به لباسم که نگاه کردم دیدم ......واویلا  !.........اینقدر پشه کوره رو لباسم نشسته که  نگو  !  همه اش هم به خاطر همان عطر بود که نمی دانم جنسش چه طور بود که باعث جلب توجه همه حشرات شده بود ؟ حالا بعد از اینهمه سال به حال و روز  آن موقع خودم خنده ام می گیرد .

 

امروز روز اولی است بعد اینهمه سال که برایت می نویسم . توی دلم غوغایی است . هزاران حرف نگفته برایت دارم که بزنم  ولی نمیدانم چطور ی  بگویم ؟

دلم شور میزند ! آیا  باز هم ادامه خواهم داد ؟ نمیدانم !

خیلی چیزها یادم هست خیلی چیزها یادم رفته است.  ولی من تلاش خودم را می کنم که مثل دوران دوستیمان که حرفهای خوب برای هم  می زدیم ، باز هم حرفهایی خوب بزنم . هرچند  می دانم که دیگر نیستی و لی حداقل برای آنهائیکه شاید بی آنکه ما را بشناسند خواندنش خالی از فایده نخواهد بود .....

شاید........

کسی چه می داند !!!

راستی این را هم گفته باشم که حالا دیگر  محاسنم دارند سفید می شوند... برادر   !............. شما چطور  !!!

 می دانم !.......... تو هم داری پیر می شوی  !.......... مگر نه عزیز  لحظه های خدایی من  ؟!!!

هرگز فراموشت نمی کنم .......هرگز   !

چقدر دلم می خواهد باز هم مثل آنروزهای آسمانی ،  به صداقت آئینه ها ، جاری در زلال تقوا باشیم  و بلکه بمانیم  !.......آری برادرم.......هرکجا هستی  روزگارت آباد خدا باشد !

با علی تا علی یا علی

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک