زخم آسمان


+ نامه یک پرستار به مترون بیمارستان

بسم المعشوق

 

روزی که آمدم ، چقدر دلم با دلت احساس نزدیکی داشت.

نمی دانم یادت هست یا نه ؟ !

زمستان یکی از همین سالها...

هوا چقدر سرد و یخزده بود ...

گاهی تک و توکی از برگهای قهوه ای و خشکیده  ، دو دستی آن بالاها  ، شاخه ای را چسبده بودند تا از گزند بادهای سرگردان و آواره که در میان شاخه های برهنه می پیچیدند در امان بمانند.

درختان چنار  بلند ، تنومند و کهن اطراف حیاط به آن بزرگی بیمارستان ،  در میان حجم سرمای زمستان آن سالها ، در لابلای پوسته های ورقه شده ،  ترک برداشته و خشکیده  تنه هرکدامشان ، یک کتاب پر از خاطره های  تلخ و شیرین از گذشته های پزشکان و پرستاران و بقیه کارکنان جامانده بود . وه...!  که چقدر بخاطر دیروز  و برای همین امروز و به پاس فردا و فرداها ، آنها حق به گردن همه ما دارند !......اگر که بدانیم !!!

و کاجها که هنوز سبز مانده بودند ، برایشان خیالی از زمستان نبود  !

کلاغهایی که دردانه  آواز و شادی برای روزهای تنهایی شاخه های برهنه و بی برگ و شاید هم با برگ و منجمد درختان ، در آن فصل محسوب می شدند، یادشان بخیر که چقدر حس به بیننده ها می دادند آنهم در روزگاری که هیچ پرنده دیگری جراءت دلبری در میان آنهمه سوز و سرما نداشت  !

و بعد هرچه بود پوشال لانه های خالی پرنده ها بر روی شاخه ها در آن بالاها بود  که حالا دیگر تبدیل به یک سبد پر از برف سفید شده بودند.

چقدر دلم برای آسمان آن ایام  و ابرهایی که روزها به رنگ فیلی - استخوانی و شبها  قرمز اسرارآمیزی می شدند تنگ شده است..........راستی سهم و سرانه ات از شهر آسمان یادت هست ؟!

شبهای برفی بیمارستان را می گویم....  !     حیاطی که یکپارچه سفید پوش شده بود ، چراغهای حباب دار  رنگارنگی که هرچه فاصله شان بیشتر بود در میان کولاک و بارش بی امان برف و در آنسوی مه ، از دور  چشم انداز روءیایی و بسیار زیباتری به همه جا می بخشیدند هنوز در یادم مانده است.

 

همه این قشنگیها در لطافت فیروزه ای صبح یک روز پر خاطره از من و تو یک همدلی و صدها و بلکه بیشتر همنفسی را می خواست که تا باهم بخوانیم دفتر خاطره ای را که شاید خیلیها ، با اینکه جلو چشمشان بود از یاد برده بودند تا حتی ببینند چه برسد به اینکه روزی آنرا بخوانند !

هیچوقت فراموش نمی کنم قصه ناتمام کوچ سرمه ایت را در میان آن همه خوانده و ناخوانده و دیده ونادیده دنیای سپید پرستارانی که هر روز در آن یخبندان صبح  سبز آبی  مه گرفته  شاعرانه در سراسر باغ آسمان می پیچید و فاصله های بین طلوع قیامت بودن با تو را تا دم دمهای غروب سرشار از گرگ ومیش مانده در پشت پلک چشمان من پر می کرد. 

درست یادم هست که تو هر روز صبح طبق عادت زودتر می آمدی و آن دورها از کنار درختان چنار و کاج و اقاقی ها که حالا در جشن آئینه بندان سوز سرمای شب قبل شاخ نبات شده بودند ،  با آن صلابت سرشار از تقوایت ، زلالتر از نسیم در میان بخشهای بیمارستان مثل یک سردار و فاتح بزرگ با وقار هرچه تمامتر می گشتی و می رفتی تا به آن همه دنیاهای مختلف آدمهایی که زیر دستت و بلکه خیلی خیلی پائینتر از چلچراغ دستهای  بهشتی ات بودند ، سری بزنی و همزمان ، نظارت و پایش روزانه و به قول ماها  راند  کنی .

 ....آنهائیکه هنوز که هنوز بود خوب سبز مانده بودند و نیز آنهائیکه دلشان یک کوره گداخته از آتش و حرارت عشق بود....سبزسبز....گرم گرم...... و..... آنهائیکه در خود خشکیده و درمانده بودند و نیز حتی آنهائیکه آنقدر  سردبودند که خیلی بدتر از زمستان آن سالها می رفتند تا تمام قد قندیلی از یخ روزمرگیها بسته باشند.....خشک خشک....سرد سرد...  !

و تو در آنجا و با آنها و با همه آن دیگرانی که من نمی دیدم و نمی دانستم ، چقدر مهربان می شدی......ظریف تر از حریر نازک خیال  ! .....مگر نه قهرمان .....!

و تمام اینهمه روزها این من بودم که می آمدم تا همیشه در اینسوی دیواری از عایق بی رحم شیشه ها و در محدودیت ناتمام و خفه ء قاب آلومینیومی  پنجره های این بالای فرو رفته در خود ،تلاطم طوفان هر روز تو را با احترام ، تمام قامت ایستاده از دور نگاه کنم .تا بیائی و به بخش ما برسی .

 و تو همواره به افتخار غرور فولادی ات  بی آنکه چیزی بنام ارتفاع را به حساب صلابت بی انتها بلندت بیاوری و بنویسی  ، مرا می پیمودی و حجم شفاف نگاهم  را گلباران می کردی  و  نرم می گذشتی.

و من  اینرا چه خوب  می دانستم همه چیز را می دانی و می بینی  و هیچوقت به روی سپید خودت و سیاه من نمی آوری و صد البته نمی خواهی که بیاوری....و چقدر با بزرگواری ات ، رازدارانه  خیلی بهتر از من و حرفهایم تسلط بی پایان خودت را بر همه چیز من و آن دیگران زیر دستانت رخم می کشیدی....که میدانی و می پوشانی و می گذری....

هرچند که خیلی دیر یعنی روز آخر از تو شنیدم که می گفتی : « بهتر این است که بعضی چیزها را به ابتذال سخن نکشید  »  و بعد  خندیدی و رفتی .....

سوختم.... و فرو ریختم..... و آخر سر من ماندم و یک حجم خاکستر از خودم که بر روی دستانم برای همیشهء  بی تو  جا مانده بودم  !!!

و چشم به راه باد سرگردانی که بیاید و با خودش ذرات غبار خاکستری مرا به آن نمی دانم کجاهای نا پیدای  قصه ها  ببرد.......!

 

آنروزهای آغازین نه من چیزی گفتم و نه تو !

و چه خوب شد که هیچکدام حرفی از هم و با هم نزدیم .

چقدر آن روزها زود گذشتند.

چقدر برایت و به خاطرت گریه کردم.

با لحظه ها تکرار می شوم....

در  نوزایش  خویش ،  با تو  ، آئینه در آئینه تکثیر می شوم  و هزاران بار در حلزون خیالم میچرخم و دور  آبی گردابی آسمانت می گردم تا در دهلیز هزارتوی  یادها  برای همیشه من و یادت ، فارغ از محدودیت ابعاد هرچه حجم جا تنگ کن و  فضاگیر  دلگیر  خود و به غیر از خود ، جاودانه مانده باشیم.

و باز  این منم که در سایه روشن  جاده های آهنی و بی انتهای روءیاها ، قطار دلم سوت می کشد و میرود تا در پیچ سرنوشت برای همیشه بپیچد و از چشمها بیفتد .....

چه می توان کرد در این  گیر و دار  وسط  وانفسای میدان معرکهء قصه ماندن و رفتن...!!!

 

بالاخره زمستان آن سال رفت و زمستانهای سالهای بعد هم از پی هم آمدند ورفتند ....

بهار که آمد همه چیز زیباتر از آنچه بود جلوه  می کرد .

چه بهار همان سال و چه بهار سالهای بعد.....

ماه اردیبهشت  ! .....

روز یازدهم  .... روز پرستار

روزولادت حضرت زینب سلام الله علیها آمده بود ...

روز عشق و حماسه...

و روز......

سالروز تولدم 12 اردیبهشت است و لی  امسال من یکروز روز زودتر از تولدم به دنیا آمدم  !!!

فکر بی تو شدن  و ماندن خیلی کشنده تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم .

من می خواستم در اینروز جایی بروم  و لی  دلم نیامد....!

شاید دلش نیامد که با من بیاید و خواست که برای همیشه با تو بماند... !!!

یادت هست  که همه جا چقدر زیبا بود و همه چیز  چقدر قشنگ ؟!

فصل اردیبهشت بود و همه دشتها و کشتزارها سبز و خرم شده بودند.

بر روی قلهء کوههای بلند بنفش رنگ  ، کلاه سفیدی از برفهایی که از زمستان به جا مانده بودند از آن فاصله های زیاد خودنمائی می کرد.

در آن دور دستها تپه های سبز رنگی به چشم می خورد که چند روستا در دامنه آنها آرام و بی صدا قرار گرفته بودند و جاده مارپیچی که بر روی تپه خطوطی در هم را رسم کرده بود.

پرستوها با شادی در آسمان پرواز می کردند.

در میان شاخ وبرگ درختان حیاط ، پرنده های مختلفی با صداها و رنگهای متنوع مشغول آواز خواندن و جست وخیز بودند.

گاهی آسمان صاف و آبی است  و گاهی که دلش ابری می شود زود گریه اش می گیرد و بعد هم باران می بارد.

ترکیب  نارنجی  دیوارها  و  آبی  سقف شیروانی  با  سبز روشن چمنهای باغچه  و  قرمز بوته های گل رز و برگهای  درختان چنار و کاج و اقاقی و سپیدار که سرتاسر حیاط بیمارستان را پوشانده اند هر بیننده ای رامشتاق خود می کند.

همه پرسنل خوشحالند....

همه چیز اینجا رونق دارد.

لبخندهای تو و آرزوهای ما  ، بهار  را دیدنی تر می کند.

اینجا همه با هم دوستند  .

همه پرستاران با هم مهربانند.

فرقی بین کسی نیست  .

و تقریباً همه راضی اند.

گلایه و توقعی هم اگر باشد با دوستی و حسن نیت درست می شود.

روز پرستار است...

و حالا دیگر آفتاب می رود که غروب کند...

بلند می شوم ومی روم از پنجره بیرون را نگاه می کنم . هوا تقریباً تاریک شده است.

صدای تلاوت قرآن را می شنوم .

چیزی تا اذان مغرب نمانده است...

دلم برایت تنگ می شود...

بهار است.

حالا تازه اذان شروع شده است.

بقیه حرفهایم بماند برای روزهای با تو بودن ...

روزهایی هم خواهد آمد که برای هیچکس می نویسم و فقط  این متنها را خودم خواهم خواند و ....دیگر هیچ !!!

گریه ام می گیرد...

طاقت نمی آورم.....بلند می شوم تا وضو بگیرم و نماز بخوانم....

راستی اگر اشک چشمهایم با آب وضوی صورتم قاطی شود حکم وضویم چه می شود ؟!

در بین زمین و آسمان یک لحظه تمام خاطراتت برایم زنده می شود...و مثل برق از جلوی چشمانم می گذرد.

خدا را به بزرگی و پاکی ستایش میکنم.

و در بی نهایت آرزوهایم آنطرفتر از پرچین هیچستان سنگواره  آدمها ،برای همیشه چشم انتظارت می مانم.... !

یک چیزی دور و نزدیک به ابدیت.....

مترون عزیزم ....روزت مبارک !

همیشه برایت دعا می کنم...و هیچوقت فراموشت نخواهم کرد....

از طرف : یکی از پرستاران بیمارستان

 

 

با علی تا علی یا علی

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک