زخم آسمان


+ احساسات سرمه ای

بسم المعشوق

   حالا دیگر پاسی از نیمه شب گذشته است.

همه جا را سکوت وهم انگیزی فرا گرفته.

در انتهای  جاده پرپیچ تنها ئی و بیرنگی ام ، یک بی نهایت از  ته مانده رنگ  سرمه ای در سینه قاب شکسته خاطره بر چهاردیواری دلم یادگاری برای همیشه خدا ، همینطوری آویزان  مانده است.

وه !  که چقدر از همه رنگها و بیرنگیهای آدمها و دنیای همان آدمهادمهاآ ، دل عاشق من این رنگ را  بیشتر دوست دارد.

چه می توان کرد  ؟!.....دل است دیگر....

فضای اتاق را صدای سوخته مناجات پاکتر از همیشه کرده است.....« و اعنی بالبکاء علی نفسی = کمکم کن تا به حال خودم گریه کنم »

برای چندمین بار در طول امروز و امشب دوباره و چندباره گریه ام می گیرد .بغضم ترک برمی دارد و در حجم سینه ام در هم می شکند ....نمی دانم چه کار کنم؟!  راستی اگر شما به جای من بودید چه می کردید  ؟!   کسی از دل دیگران چه خبر دارد ؟ ...بگذریم...

عینکم را روی بینی ام جابجا می کنم تا اشکهایم راحت از زیر فاصله آن تا صورتم عبور کنند.

پوست چین بین پلک چشمها و بینی ام که راهروی عبور اشکهایم به شمار می رود ، خیلی می سوزد تا آنجا که یک لحظه فکر می کنم نکند زخم شده باشد ؟

از عصر امروز به اینطرف باران یکسره مشغول باریدن است.

به گمانم بغض مانده بر سر دل آسمان هم  امروز و امشب که یک سبد پر از احساس غمناک ابرهای خاکستری است ، بدجوری ترکیده است ؟ .....بمیرم برای دل آسمان و بغض مانده بر روی دلش.....کاش می بودی و می دیدی اشکهایش را....!!!

راستی چه کسی می خواهد و می تواند معادله اشک را با باران موازنه کند ؟!

ناخودآگاه ، دم پنجره می روم و به آسمان نگاه می کنم.

از لابلای بخار این سوی شیشه ها ، خطوط جاری باران ، کج و معوج به هر سو جاری اند.

راستی آنها با این سراسیمگی و عجله ، به کجا می خواهند بروند ؟!

پنجره را باز می کنم.

باران  توی حفره چشمهایم می پاشد.

خنکی باران با داغی اشکهایم قاطی میشود و احساس متناقضی سرشار از آبی و قرمز به من دست می دهد.

با زحمت لابلای ابرها را برانداز می کنم تا شاید سو سوی  ستاره ای دوردست را ببینم.

چقدر حجم سیاه شب لطیفتر و زلالتر از همیشه به نظر می آید  !......مشکی براق !!!

نسیمی خنک که سرشار از بوی نم خاک خیس خورده است با بوی عطر شب بوها و شکوفه های سفید، صورتی و زرد بهاری بهمراه رایحه جوانه تازه باز شده درختان و چمنهای سبز کم رنگ کنار خیابان ،  وسط بلوار  و داخل پارکها به هم می آمیزد و می آید و در کوچه ما می پیچد و  بعد گونه های سرشار از التهاب گریه ام را به نرمی خیال یک مخمل سرمه ای نوازش می دهد و اینگونه مرا مست سکوت روءیایی شب می کند و بعد هم به آن نمی دانم کجاهای دیگر کوچ می کند و می دود و می رود تا بلکه به موقع برسد !

شاید آنجا کسی دیگر منتظر باشد....!!!....کسی چه می داند...!!!

خانه ما در طبقه سوم قرار گرفته است و زاویه آن به گونه ای است که من از اینجا می توانم براحتی یادمان و چراغهای اطراف مرقد شهدای گمنام را بر فراز تپه شهدا ببینم.

به قیامت عشق و حماسه  ،  یک شاخه  سلام  به احترام زخم آسمان از دل پاره پاره ام به ابدیت ارواح تمام شهدا و مراجع تقلید و اولیاء خداوند ، می چینم و از دور هدیه می کنم.

بر می گردم ...

مناجات همچنان در فضای اتاق نسیم بهشت را می پراکند.

و من در حجم احساسات سرمه ای خاطره هایم غوطه ورم ...

با علی تا علی یا علی

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک