زخم آسمان


+  

بسم المعشوق

چقدر هادى دردم، چه خسته ام، سردم

تكم غريب و غريقم، شكسته ام، زردم

در آن شب متلاطم! در آن عبور سپيد

دريغ! كشتى روحم به بندرى نرسيد

دريغ! پاى عبورم هنوز در خواب است

دريغ! كشتى روحم قرين گرداب است

پر از شكفتن شعرم! پر از تف آتش

پر از شكسته كمانهاى صد هزار آرش

بپرس از چه زمانى به يادت آمده ام

به فصل قحطى باران و بادت آمده ام

چقدر رد شده ام فصل فصل در پاييز

بپرس از اين تن رنجور و اين عصاى عزيز

بپرس از شبح برفى بهارانم

چگونه رد شده ام از غرور يارانم

چه دوره هاى بعيد ت  شكسته و زود است

هواى رابطه هايت چه دود آلود است

چنين غبار گرفته به عيش نامده ام

بپرس از چه ديارى و از چه آمده ام

من از خدا و شهيدان ،هرآنچه می آيم

از استواى شلوغ شلمچه می آيم

سلام حضرت مغرب! منم عليل شما!

سرى تكان بده قربان! منم دخیل شما!

مگر قطار چه وقت از غرور ما رد شد؟

از ايستگاه شلوغ شعور ما رد شد؟

مگر از آن همه شهر شهيد نگذشتيم؟

چرا دوباره به اين شوره زار برگشتيم؟

بگو چگونه گرفتار اين خطا شده ايم؟

ميان سيل سياست، چنين دو تا شده ايم؟

چه ساده نزد شما" بوده"ها  "نبوده" شده ست

شب شلمچه از اذهانتان زدوده شده ست

چه ساده شوق  «بهشتى»  به "غصه" ها برگشت

چه ساده  «كاوه»  دوباره به "قصه" ها برگشت

دوباره  «باقرى » و  «باكرى»  چه خاموشند

ميان هزار توى افسانه ها فراموشند...

هلا شما كه به امروز خويش زنجيريد!

چرا سراغى از آن روزها نمی گيريد؟

هلا ميان زلال  زمان  سبوترها!

چه خلوت است مزار شما كبوترها!

در اين كشاكش بى همتى و بى دينى

مرا بهل! بهل! اى مرتضاى آوينى!

گرسنه، خسته، رهايم  ميان رخوت و خواب

مرا بهل! بهل! اى حاج اصغر محراب!

مرا بهل كن اگر خسته ام، بهل اى مرد!

رها كن اين تن رنجور را، رها، برگرد!

مرا بهل كن الا همت بلند زمين

براى ماندن در اين سكوت مرگ آيين

رها شدم چه به ياوه، ميان اين برزن

ميان اين همه چكها، ميان اين همه زن

رها شدم به چرا در بهشت  گم به نشيب

در اين فرود مردد ، ميان گندم و سيب

منم بسيجى ديروز و اينك اما دير

منم جوانى جبهه و اينك اما پير

شب جنون هزاران هزار مرگ آگاه

شب سکوت مسلسل، شب حسادت ماه

از عاشقانهء  راز تگرگ برگشتم

من از سواحل آغاز مرگ برگشتم

چكيدن شب و اندوه من   ز سقف بهار

دوباره اين من و ارديبهشت شصت و چهار

چقدر گريه كهنه به دادم آمده است

چه خاطرات عجيبى به يادم آمده است

چو صبحم اى شب رفته! چه خالى از رنگم

سبك چو روح شهيدى در عشق آونگم

ببار باران! باران! ببار بر روحم!

كه من نه غرقه طوفان، كه غرق در نوحم

هلا تمام شما بى نشانى و بى نام!

شما! ملا ئک خوشبخت در كنار" امام"!

از آدم از خلفا آخرين براى شماست

امام راز مگوى زمين براى شماست

طلوع طوفان در كام بادبانها بود

امام رونق انسان در آسمانها بود

هواى تازه براى غروب نسل هلا ك

شروع بارش باران خاك در افلاك

امام" ، پرده اى از نور و آسمان و سكوت

عبور سرزده  و  شاعرانه ملكوت

"امام" ، هیمه بر آتش در حكومت سرد

يگانه  واحه ی  سرسبز در صحارى درد

"امام"! داغم چو داغ رفتنت تازه است

شبيه صبر تو غم هاى من بى اندازه است...

چه روزهاى عجيبى! چه جزر و مد  بدى

چه آسمان فجيعى! چه فصل بى عددى

چه ساكتى! چه خموشى! مگر نمى بينى؟

سلام تهران! بارى !  چه خواب سنگينى!

سلام تهران! بى روح آهنين پيكر!

سلام پونك! تجريش! شوش! تهران سر!

سلام اى همه جا مانده هاى غافله ها!

سلام نسل چك و سفته و معامله ها!

غريو موشك شبهاى دور يادت هست؟

سلام تهران! آيا غرور يادت هست؟

در عمق خلوت اين جاده های  بى عابر

خلا صه مى رسد از راه  اين آخر شاعر

نه شاعرى ز علفزار شمع و پروانه

غريق بارش يكريز جام و افسانه

نه شاعرى كه مديح خيانت و خاك است

نه شاعرى كه سترون، كه شب، كه ناپاك است

به "ذوالفقار" رها  از غلاف،  دل داده

مى آيد از شب بى  رهگذرترين جاده

در آن زمان كه نه وقت گزافه خواهد بود

چقدر سر كه  به  تن ها اضافه خواهد بود

چه طعم خون كه به اين كام ها چشيده شود

چه چشم ها كه ز حدقه برون كشيده شود

چقدر خاتمه ام  من! چقدر مختصرم

چقدر گريه ام امشب! چقدر مختصرم

شادی روح شهدا صلوات

شاعر: محمد حسین جعفریان

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک