زخم آسمان


+ کوچه علی چپ

  

   

 کوچه « علی چپ » ؛ کوچه ای است که هرکس ، کسی را به هر دلیلی نخواهد ،  خودش را به آن راه می زند .

و برای نبودن و نماندن  ، از آن راه می رود که می رود که می رود... !!! 

کوچه ای که هرکسی در عمر خود حداقل یکبار از آن گذشته وصدالبته همه آدرس آنرا خیلی خوب بلد هستند ...!

 

***

 

 

والا خودم فکر می کنم که حرفی برای گفتن ندارم ...!

یعنی حرف حسابی برای گفتن ندارم ...!

واقعیتش این است که اصلا حرفم نمی آید ...!

به زور دارم یک « هلته ، پلته ای » می کنم  !

امروز صبح ، کلینیک هستم .

مریض دارم ولی مرض که ندارم !!

از کجا معلوم ؟!

 شاید هم مرض دارم که بیخودی می خواهم بنویسم و خودم نمی دانم ؟!!!

شاید ...!

دیوانه که خودش را نمی داند !!!

مست هم خودش را نمی فهمد !!!

شاید الان من هم ، یکی از اینها و شاید هم همه اینها باشم !!!

نمی دانم ...

و مگر من باید همه اینها را بدانم ؟!!

اگر می دانستم که حالا نبودم ....!

بگذریم ...

اواخربهمن ماه است و دارد از ابرها خورد خورد کریستالهای یخ می بارد ...

برف ...؟!

نه بابا !  یخ ....!!!

هنوز آنقدر ذهنم یاری می کند که بتوانم فرق بین « برف و یخ » را تشخیص دهم !

حالا خیلی کاری به کار دعوای بین « برف » و« یخ » ندارم !

نه « برف » پسر « خاله » من است و نه « یخ »  پسر « عمه » من !!

فقط می دانم در این « زمهریر » دارم « آلاسکا » می شوم .

از قضا امروز لباسی نازک پوشیده ام ...

رنگ تنه لباسم « نارنجی » شاد با نواری« آبی » بر روی سینه و یقه و آستینهایم « سورمه ای  » راه راه خوش رنگی است که ترکیب اینها خیلی به هم می آید و من فقط و فقط برای « قرتی گری »، دیشب که بیمارستان بودم ، پوشیدم !

می دانستم هوا سرد است !

ولی با این وصف باز هم پوشیدم !!

صبح هم یکراست آمدم کلینیک !

یعنی نرسیدم بروم منزل و ژاکت بپوشم .

حالا در اتاق پزشک یعنی اتاق خودم مستقر شده ام .

اتاق پزشک که نیست ؛ سردخانه است !

حالا خوب است در همین تهران هستم ...

اگراینجا « سیبری  » ، « اولان باتور » پایتخت « مغولستان »  و یا  « قطب شمال » بود چه گلی باید به سرم می گرفتم ؟!

اصلا گل برای به سر گرفتن پیدا می شد ؟!!

یا باید یخ و برف به سرم می گرفتم !

با این وصف اینجا و آنجاها فرقی برای من ندارد !!!

چرا ؟!!

چون هردو و همه در سیطره برف و یخ است ...!

من هم با این لباس «جیجی میجی» که نازکی آن با پوست «شپش» برابری می کند و فقط رنگ و لعاب متفاوتی دارد دارم مثل «بید» می لرزم .

باید هم بلرزم !

پس من « بیدی » هستم که با این « بادها » می لرزم  !!!

اجمالا همین حالا و با همین لباس دارم این متن را می نویسم ؛ در حالیکه دندانهایم « قرچ و قروچ  » به هم خورده  و انگار دارند با قیچی ؛ گوشت بدن من را ریزریز می کنند !

یکی نیست بگوید ؛  آخه پدر آمرزیده !  کلینیک به این مجهزی ، خوب برو یک اتاق دیگر که گرم و راحت تر است ...

مگر خودآزاری داری ؟!!

آدم رقاص یعنی همین دیگر ...

فقط به فکر خودنمایی است حتی اگر به قیمت از بین بردن خودش باشد ...!

واقعا اینک و اینجا دیگر کارم از این حرفها گذشته است !

چندتا مریض که می آیند و می روند ، بلند می شوم و کتم را می پوشم !

خیلی سرد است ...

حالا بدتر اینکه روپوشم را هم از بیمارستان با خودم  نیاورده ام ...

اگر روپوش سفید را روی لباس « فی فی » ام ، می توانستم که بپوشم حداقلش این بود که گرمتر می شدم .

اصلا ولش کن ..!

اگر من بخواهم به این چیزها همه اش فکر کنم که باید همینطوری سرجای خودم خشکم بزند و منجمد بمانم تا بمیرم  !

توقف و سکون و انجماد  یعنی مرگ !!!

جمود فکری و جمود نعشی ؛ فرقی در محتوا با هم ندارند ...

پس برای بودن یا علی از تو مدد ...!

با اجازه به نوشتن ادامه می دهم ...

و من می نویسم تا زنده مانده باشم ...!

آیا نوشتن مرا گرم می کند ؟!

شاید چون شعله ورم می کند ، گرم می شوم !!!

حین نوشتن ، سوخت و ساز بدنم ناخودآگاه بالا می رود ...

ومن اینگونه آتش می گیرم و شعله ور می مانم ...

اما جان کلام ...

آدمها همینکه پیش بینی پذیر نیستند ،این ابهام ناپایدارشان می نماید .

هرچند که داستانشان را برای خواندن و سرگرمی دیگران جذاب می کند !

ولی خود آدم ، اگر پیش بینی پذیر نباشد به « ده شاهی » و یک « پول سیاه » هم نمی ارزد !

حیف نان ...!

آدمی که پیش بینی پذیر نباشد ، نمی شود رویش حساب کرد .

اینکه کی خوش است و کی ناخوش ...

با چه چیزی خوشحال شده و چگونه دلخور و غمگین می شود ...

آدم حسابی را باید بطور کلی بشود در شرایط مختلف حدس زد و فهمید .

این امرخیلی در تعاملات خانوادگی و اجتماعی فرد معنی دار و تاثیرگزار است .

آدم درست ، فهمیده و فهمیدنی است . منظم است .

قابل پیش بینی است .

آدم تکلیفش با او روشن است .

حالا یا خوب ، یا بد ...

هرچه هست ؛ تکلیف روشن است .

آدم بی حساب هم ، آدمی شلخته پلخته است که مثل یک انباری شلوغ است .

شما ممکن است همه چیز در این انباری داشته باشی ، ولی مثلا یک پیچ گوشتی را اگر بخواهی عاجز می شوی ...

از آدم بی حساب و پیش بینی ناپذیر ، چیزی در نمی آید !

نه خاصیت دنیا دارند و نه خیر آخرت ...

اصلا این وضع هم دخلی به دینداری  و بی دینی شخص ندارد .

هر وقت اینها را می بینی تکلیفت معلوم نیست  !

خانه که می آیند ؛ با شادی و خوش آمد ،  به استقبال می روی ؛ می بینی که ای دل غافل !

امروز رونوشت مطابق اصل مجسمه ابوالهول هستند !!!

افتضاح ....!

برج زهر مار !

دفعه بعد همه چیز معمولی و شاید هم حوصله سر بر است ، یکهو می بینی طرف مثل این خل و چل ها ؛ شوخ و شنگ است ؛ آنقدر که آدم از این حال بی جا بیشتر از اینکه سر کیف بیاید ، لجش می گیرد !

شوت ....شوت  !

یعنی شما مرتب باید شرایط را با حال فرد و حال فرد را با اقتضاء محیط و اقتضاء محیط را با شرایط موجود و نمیدانم همه چیز و هیچ چیز دیگررا با هم ، جمع و تفریق و ضرب و تقسیم کنید و جذر و انتگرال گرفته و دیفرانسیل آنرا حساب کنید تا قدرمطلق آنها بشود همینی که هست و هستید  و دارید می بینید و دیده می شوید !

همینی که هست ؛ یعنی آش کشک خاله ...!!

آقا ! بخوری پاته ...!

نخوری هم البته که پات هستش ...!

حالا آن سیاه بختی که یکی از این « لولو خورخوره ها » از شانس خوابیده اش  در زندگی به « تور » او خورده و بدتر اینکه سپرش به سپر او گرفته  و با یاد شده هم اتاق ، همکار ، همنفس ، همسر ، همدم ، همسفر و چه می دانم ؛  هزار تا کوفت و زهر مار دیگر بشود ، چقدر درد و عذاب فکری و روحی خواهد داشت ؟!

این می شود که می گویند ؛ طرف از دق ، خودش را کشت ! و یا اگر هم نکشد ، طرف دیگر زحمتش را کشیده و او را دق کش می کند !!

در هر حالا به قول رعیت ها ؛ سه لنگه اش  ، یک خروار است !!!

اجمالا هر دو سر ماجرا جهنم است !!!

البته  این را هم گفته باشم که بنابرقول مشهور : « الجنس ، جاذب الجنس » .

پس به این ترتیب همانطور و همزمان که داریم « جوالدوز» به دیگران زده و دم به دقیقه هم می زنیم  ، یک « سوزن» هم سزاور است به خودمان بزنیم .

چه اشکالی دارد ؟

آسمان که به زمین نمی آید !

از حرف حق حتی اگر تلخ هم باشد نباید رنجید ...

درست مثل داروی تلخ ...

خوشمزه نیست ، ولی برای سلامتی گاهی لازم است .

از قدیم گفته اند ،« کرم » از خود « درخت » است  !!

خود آدم هم در این زمینه کم تاثیر ندارد ...

ما خودمان هم خیلی سلام الله علیه نیستیم ...

ما هرکس را انتخاب کرده و با یک سلام و یا لبخند ، درب دل و ذهن خود را چهارطاق و از دو لنگه بر روی او باز می کنیم ؛ بی تعارف معنایش تعارف برای ورود و دسترسی به داشته ها و داده های ما است !! 

تمام !!! 

مگر کسی می تواند به زور دیگری را تصرف کند ؟!

هرگز !!

حتی اگر جسمش را بشود یک جورهایی با تور قانون و طعمه طمع و چماق رسم و جبر شرایط به بند کشید ، نمی توان روح و فکر را  ابدا  اشغال کرد !

روح و فکر؛  آنجا که می خواهند می مانند و با سیم خاردار و کشیدن دیوار هم نمی توان کلان فرد را به اسارت گرفت و برد !

ولی نکته در اینجاست که وقتی خود فرد چیزی یا کسی را می خواهد ، دیگر کار از این حرفها گذشته است !

مگر کسی را که هرکس روز اول انتخاب می کند ،آنهم با عشق و از روی رضایت ، نیزه در حلقش فرو می کنند و می گویند ؛ همین وبس ؟!

خوب !

خودش خواسته است !!

و تا همه چیز گل و بلبل است ، حرفی نیست !

همین که این تعلق و تمنا عوارض جانبی  خود را نشان داد ، همه دنبال پرتقال فروش می گردند !!!

هیچکس هم ، هیچ چیز را به گردن نمی گیرد !

همه ، همه چیز را به گردن همه کس می اندازند ، بجز خود ...

در هر حال باید در قضاوت جانب انصاف را رعایت کرد .

حتی در مورد دشمن ...

بالاخره ما که در عالم هپروت زندگی نمی کنیم !

کاری به اینوری ها و آنوری های این داستانها هم ندارم .

ما هرکس و هر جا که باشیم ، شادی داریم و غم هم البته داریم ...

 برد و باخت داریم از ورزش بگیر تا معاملات کف بازار  ...

عاشق می شویم ...

عاشق هرچیزی که شما فکرش را کنید ...

متنفر می شویم ...

نفرت از هرچیزی که شما فکرش را کنید  ...

سلامت و بیماری داریم ...

دارایی و نداری داریم ...

تولد و مرگ داریم ...

عروسی و عزا داریم ...

آخه این چه « منطق آشغالی » است که بعضی ها دارند که می خواهند عقاید و توقعات و سلیقه خود را مثل « مسواک شخصی » که هر روز استفاده می کنند  ، بزور در حلق دیگری فرو کنند !

آنهم به اسم اخلاق و رسم و قانون ...

من این را نمی فهمم کسی خط قرمز ها و نرده های حریم جامعه خود را رعایت می کند چه لزومی دارد یک آدم درپیتی که پشتش با رویش خیلی فرق دارد می خواهد برای کسی دیگر خط و ربطی متفاوت و بلکه متناقض تعریف کند و او را مقید به قید پیش فرضهای ذهن خود کند ؟!

من بسیار دیده ام ...

در همه بخشهای جامعه هم اینرا دیده ام ...

آنهم آدمهایی را که با سایرین رابطه انگلی پیدا می کنند !

این امر بسیار امر خطرناکی است ...

من دیده ام کسانی را که خود سهمی از ناهنجاریهای روانی را به اشکال مختلف دارند و تلاش می کنند تا کسانی را که آنها هم به نحوی اختلالات شخصیت دارند به خود جذب نموده و از آنها بهره کشی کنند .

حالا به هر نامی که می خواهد باشد ...

آثار ، افکار و رفتار در دسترس کاملا قابل داوری است .

من اینجا قصد نقد فرد یا جریانی را به صورت مصداقی ندارم ، ولی حرفم این است که ما باید به خود و دیگران اجازه دهیم که همانگونه که هستیم فرصت رشد و بالندگی را داشته باشیم ، نه آنگونه که دیگران ما را می خواهند !!!

این بلای بزرگ و دردی بی درمان است که کسی در استخدام دیگری حالا یا قانونی یا شرعی یا قراردادی درآمده و فقط مثل مورچه کارگر و یا زنبورهای سرباز وظیفه حمالی برای وی را مثل طوق لعنت به گردن خود بیاویزد ، آنهم تا وقتیکه بمیرد و بپوسد و پودر شود !

من در کلینیک تخصصی اساتید دانشگاهی بسیار معتبر و نامدار مریض ویزیت می کنم .

 یک روز نمی دانم سیستم تهویه و یا برق این کلینیک دچار اشکال شد .

زنگ زدند به تاسیسات ...

جوانی برای اصلاح اشکال پیش آمده ، با نردبانی بر دوش و پیچ گوشی و سیم چین و انبر دست که هر کدام به گوشه ای از جیبهای لباس کارش آویزان بود مراجعه کرد ...

به این جوان و با آن سن و سال اصلا نمی آمد که کارمند دانشگاه باشد .

حین اینکه او حالا دیگر بالای نردبان رفته بود و مشغول کارش بود ، تعجب خودم را بایکی از پزشکان در میان گذاشتم ...

ایشان در پاسخ من اینگونه ادامه داد : که این آقا ؛ « خانه زاد !!! » فلان کسک از مسئولین کلینیک است ...!!!

اینها نسل اندر نسل پدرانشان نوکر پدران آنها بوده اند و هرکس به دنیا می آید خانه زاد آنها محسوب می شود !

من داشتم شاخ درمی آوردم !

پرسیدم : « خانه زاد » ...؟!!

جواب داد : بله  !!!

گفتم : مگر این آقا کارتل تامین و فروش « برده » داشته و یا « توله گربه » خانگی پرورش می دهد ؟!! که خانه زاد داشته باشد ؟

گفتند : همینی که هست ...!

حالا این خانه زاد مادر مرده طبق قاعده از خودش اختیار چندانی نداشته و می بایست در راستای منافع و توقعات ارباب خود عمل کند و اگر بخواهد روزی ول کند و برود ، مگر ارباب و سگهایش ولش می کنند ؟! 

این نکته را تا آخرعمرآویزان گوشتان کنید که لطف مکرر، می شود حق مسلم !!

 اگر بنده خدایی روزی نیت خیری داشته و خواسته خدمتی بکند و این خدمت را حسب امر اخلاقی در مواقعی دیگر هم اقامه نموده است ، یواش یواش می شود وظیفه اش !! و خریدار خدمت در این مورد کاملا دچار سوء تفاهم می شود !!!

خانه زاد هم که از آسمان نیفتاده است ! همینطوری به تدریج از کار خیر مستمر به  غلام حلقه به گوش و خانه زاد یک آدم « ایکبیری » که توالت شستن هم به سرش زیاد است ، تبدیل شده است .

پس این فرمول همواره یادمان باشد که : لطف مکرر می شود حق مسلم !

اگر خواستید خدمتی برای کسی بجای آورید ، در لطف هر باره ؛  سرفصل لطف خود را تغییر عنوان بدهید !

 

در غیر اینصورت یک لطف به صورت تکرار پذیر می شود حق مسلمی برای خدمت گیرنده و بعدها اگر نکنید از شما متوقع می شود و گرفتارتان می کند !!

من در اخلاق هم مکرر دیده ام که هر کسی نخواهد اینگونه باشد که مشهور است و مرسوم ومعمول ؛ قاعدتا باید پیه طعن و لعن و تکفیر و تفسیق را به تنش بمالد و آنکه اینگونه می کند خودش از تمام جهات محل نقد است ، منتهی پشت «چالدیوار» مقدسات پنهان می شود .

در عشق هم یک چنین وضعی گاهی برقرار می شود .

قاعدتا عاشق باید برای معشوق خود را خرج کرده و به سرمایه ، تملک و دارایی وجودی معشوق اضافه شود .

ولی بعضی ها باعث زحمت هستند .

وقت گیر هستند .

جلوی دست و پا را شلوغ می کنند .

معشوق را بلا نسبت به غلط کاری می اندازند .

خیری که ندارند هیچی ، شرشان کلافه کننده است .

من عرضم این است ، بالاخره معشوق هم یک بخشش عاطفه است .

یک سهمش احساس است .

یک قدرش خیال است .

این بنده خدا سیستم گوارش و گردش خون و اعصاب مرکزی و محیطی و اسکلت و عضلانی هم دارد .

هزار گیر و گور دیگر هم دارد .

درس دارد .

کار دارد .

اعصابش خراب می شود .

فکرش خراب می شود .

نمره اش خراب می شود .

کارش خراب می شود .

بحمدالله والمنه ، هزارتا « دخالت کن »  و « بپای »  آشنا و غریبه « آن تایم » و« آنلاین »  دارد که بیست و چهارساعته هیچ کاری نداشته و فقط دنبال گرفتن « گزک » هستند .

بالاخره عشق و عاشقی یک آپشن این آدم است ، هزار تا مکافات دیگر هم هست که باید به هرکس و ناکس پاسخ گو باشد .

حالا شاید یک وقتهایی هم سر حال نباشد .

گاهی هم سر کیف نباشد .

خوب ! این که نمی شود « مصب » طرف را درآوری که تو خودت نیستی !

بله ! به هزار و یک دلیل که آدم نمی تواند همیشه خودش باشد .

ما باید بپذیریم که اطرافیان ما متناسب با شرایط می بایست نقشهای گوناگونی را به عهده بگیرند .

این انعطاف پذیری یعنی سلامت روانی و معنوی فرد ...

منتهی در چارچوب عرف مشهور اجتماع .

من نمی دانم آخر بعضی ها « کلم بروکلی » یا « اسفناج » خورده اند که خیلی فرد و شرایط کسی جز خود را نمی فهمند یا خودشان را به آن راه می زنند !

همه چیز با گفتن درست نمی شود ...

خود فرد ، حالا هر کس که می خواهد که باشد باید یک جو شعور داشته باشد .

حکایت رفتار برخی با طرف مقابل حکایت پاکت آب میوه است که نی را در آن گذاشته و هورتی هرچه دارد و ندارد را یکنفس بالا می کشند !!

بعد تفاله اش را در زباله دانی انداخته  و یا اگر بی معرفت تر باشد همینطوری در محیط رها می کنند .

این بیچاره مصرف شده هیچ خیری که نمی بیند ، هیچی  ؛ شر هم گرفتار می شود !

حالا بیا و درستش کن  !

ما همیشه این تجربه ها را در ادوار مختلف عمر خود یا در مورد خویش یا در خصوص سایرین دیده و شنیده ایم .

چه باید کرد ؟!!

من نمی دانم !!!

ولی این را می دانم که این اتفاق به هرکسی بسیار نزدیک است، حتی نزدیکتر آز انچه که فکرش را می کند !

واقعا نسبت ها هم این مشکل را اساسا نمی توانند مدیریت کنند .

شعار زیاد است .

حرف بی مبنا تا دلت بخواهد هست .

یکی می گوید این پدیده در قالب خانواده قابلیت مدیریت شدن دارد .

دیگری مدعی است که معرفت مبنای سو گیری ها و زاویه دادن و زاویه گرفتن ها باید باشد .

آن یکی نوگرایی در سبک زندگی و نو اندیشی در نحو نگرش را ملاک می داند .

تا ایجای قضیه که هرکسی پهلوان نظر دادن و حرف زدن است ....

یعنی قهرمان درافتادن با « باد هوا » !

جالب اینجاست که هیچکدام هم به شکل معنا داری نسبت به تئوری رقیب ، قابلیت استنادی ندارند . 

وجالبتر اینکه خود نظریه پردازان اندر خم کوچه زندگی شخصی خود در تاروپود شرایط خود و بچه هایشان گیرکرده و به دام افتاده اند و از انچه که برای دیگران بافته و فرمایش می کنند ؛ اینجا دیگر کاری بر نمی آید ... !

من مکرر شده است که این موارد را خودم شاهد بوده ام که عرض می کنم .

یک وقتی آدم ظاهر را فقط نگاه می کند و آنقدر به شعارها اعتماد می کند که دیگر فرصت و امکان نگاه کردن به عمق یک ادعا را ندارد ، خوب بالاخره این تا وقتی اعتماد خراب نشده باشد جواب می دهد ، اما همینکه آستر اعتماد از بین رفت ، آنوقت مستورات ومکنونات مدعی ، خود را نشان داده و فرد ناظر و شاید به تعبیری داور ؛ قدرت داوری تازه ای پیدا می کند؛ از اینجا به بعد به قول قدیمی ها « خر بیار ! و باقالی بار کن !! ».

من همین روزها کسی را دیدم که کنده تنومندی از توحید و تقوا و در کل پرستش بوده و خودش آخر کلاس و طبقه بالا و شما بفرما « پنت هوس » مد روز و از بچه های یکی از محلات لوکس بالا شهر تهران است .

همین فرد بسیار مورد اعتماد و احترام است ، به یک آدم « کورفهم» و تازه به دوران رسیده ای که سر و پوزش سرجمع دوریال هم نمی ارزد و از قضا ، جزء قدیم ارادتمند این بزرگوار هم هست ، فرمودند : « من از تو می ترسم !  » و « من از شر تو به خدا و امیرالمومنین علیه السلام » پناهنده می شوم » . « برو ! دیگر هم دور و بر من پیدایت نشود !! » .

خوب این نتیجه همین کنار رفتن غشاء کاذبی است که پیشتر بحثش را کردیم .

اصیلها و نجیب زاده ها و با کلاس ها ، خیلی مشهور نیست که عریان مقصود خود را طرح موضوع کنند ، بلکه نجیبانه وبا ادبیاتی پرنیانی آنرا به مخاطب منتقل می کنند .

منتهی یکی می فهمد و البته زود هم می فهمد .

یکی هم اصلا در باغ نیست !!

تمام هم بشود ، به خبر نمی آید ...!!!

منتهی در این بین مصیبت بزرگ « به کوچه علی چپ » زدن توسط بعضی ها است .

یعنی با پاک کردن صورت مسئله وجعل راه مخفی فرار از زیر بار مسئولیت قهری اخلاقی ، شرعی و قانونی ؛ کاسه حقیقت را برگرداندن.

باید به خدا پناه برد ...

باید به امیرالمومنین علیه السلام پناهنده شد ...

باید تنهایی به موج نزد ...

باید مراقب بود ...

واقعا دیگر مغز من بیشتر از این فسفر ندارد که بسوزاند ...!!!

سرم را بالا می گیرم ...آرنج های هر دو دستم را بر روی میز گذاشته  و ساعدهایم را بلند نموده و درحالیکه انگشتان را در هم می تنم ، برای چانه ام تکیه گاهی فراهم می کنم .

 برف حالا دارد با شدت هرچه تمامتر می بارد ...

و من تقریبا مثل مترسکی منجمد و جامانده در میان مزرعه ای یخ زده ، بر جای خود بی حرکت ایستاده و همینطوری به نقطه ای نامعلوم در بی نهایت خیره شده ام !!

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک