زخم آسمان


+ اصفهان ( داستان ) - قسمت دهم

اصفهان ( داستان ) – قسمت دهم

من آن روز مادرم را با لیست کتابهای ترم آینده ام به درمنزل خانم دکترفرستادم .

خیلی نمی توانم تصور کنم در آن وقت چه حالی داشتم ، ولی احتمالا احساسی شبیه دلشوره و اضطرابی خوشمزه آمیخته با چاشنی خجالت بوده است !

شاید ...!!!

شاید فکر می کردم وقتی دستخط من را ببیند او هم همان احساس شعله وری را خواهد داشت که من داشتم !

در خیالم تجسم می کردم که او به خطم خیره شده و وجودش لبریز از محبت خواهد شد ، مثل همه آن وقتهای قبلی ، که هنگام دیدن من ، همینطور می شد ...

دلم می خواست این احساس را « الاستین » وار کش بدهم ، آنقدر که هیچ وقت نه قطع شده و تمام هم نشود !!

دلم می خواست احساس و زمان جنس ژلاتین داشتند !

واقعیت همین است...

نه کمتر و نه بیشتر ...

« تئوری و نظریه شاذ » من در این زمینه یعنی پدیده « چسبندگی های روانی » اینگونه است  که ما وقتی اینهمه مصداق زده می شویم اساسا  برداشت متداول برای این تعلق صدق نمی کند ...

شاید قول مشهور این باشد که : طرف را عشق برداشته است !

ولی واقعیت این است که ما خود را ارتقاء داده وبه سطح جدیدی از انگیزه و افق تازه ای از زندگی ، تغییر شرایط می دهیم .

شاید این تحول نوین روانی حسب اعتبارو قول مشهورنامش عشق باشد ولی معنایش منهدم شدن در هویت دیگری نبوده ، بلکه قرار گرفتن در میدان اثری القایی شبیه مغناطیس است که هرچند چیزی از ظرفیت مبداء کم نشده ولیکن باعث تکامل درکلیت لوازم و معدات وجودی متاثر می گردد .

کاری ندارم ...

بابت این موضوع ما خیلی سنگ طعنه خوردیم ...

گذشت ...

آنروز مادر در حالی برگشت که برخلاف تصور و پیش بینی من خانم دکتری در کار نبود !

همین امرباعث شد که حسابی دمغ شوم ...

بله ...

خانم دکتر اصلا در ان تابستان به خانه برنگشته بود و ترجیح داده بود ، ترم تابستانی بردارد ...

مادر کاغذ را به خانواده اش داده بود که برایش خوانده و او هم کتابها را به آدرس منزل خودشان پست و در نهایت با دو واسطه که مانند « خارمغیلان »  در سر راه ما قرار گرفته بودند به من برسانند .

حسابی حال ما کنسرو شد ....!

دیگر حتی دلم نمی خواست تابستان ثانیه ای بیشتر ادامه پیدا کند !

دلم می خواست همین حالا تابستان تمام می شد ...!

بی حال و حوصله بقیه تعطیلات را با بی میلی هرچه تمامتراسراف کردم ...!!

هر طور بود تعطیلات تابستان تمام و سال تحصیلی جدید بالاخره فرا رسید ...

اواخر شهریور بود که برای شروع کلاسها به اصفهان برگشتم .

کلاسهای دانشگاه چند روزی زودتر از اول مهر و در اواخر تابستان شروع می شد .

یکی دو روز زودتر هم برای گرفتن خوابگاه به دانشگاه مراجعه کردم  ....

این بار به ما که حالا دیگر سال دوم حساب می شدیم ، در مجتمع خوابگاهی خیابان « جی » خوابگاه دادند .

حالا دیگر وضع فرق می کد ...

اتاقی که به من دادند واقعا عالی بود !

اتاق ما دونفره بود ...

هم اتاقی ام هم بسیار پسر دوست داشتنی و متدین و خوبی بود .

از حسن اتفاق ، هم اتاقی ام ، با من همکلاسی هم بود .

بقیه همشهری هایم که در واقع هم اتاقی های سال گذشته ام بودند ،  متناسب حال و تمایلاتشان با آنهاییکه اشتراک اعتقادی ، فکری ، عاطفی و آرمانی داشتند هم اتاق شدند و بدین ترتیب آخرین میخ نیز بر تابوت نعش رفاقت ما محکم با چکش روزگار کوبیده شد و ما راهمان برای همیشه از هم جدا شد ....

القصه ...!

اتاق ما مثل دسته گل بود .

مرتب و منظم .

می درخشید .

وقتی وارد می شدی بوی بهشت به مشام می رسید ...

واقعا غرفه ای از غرفات بهشت بود ...

همه چیز خوب بود ...

من وهم اتاقی ام خیلی با هم مهربان بودیم ...

او اهل یکی از شهرهای استان اصفهان بود ...

دانشجوی پزشکی باسواد ، با هوش ، سخت کوش ، متشرع وبا تقوا و مهربانی بود .

خیلی خوشحال بودم که یک چنین لطفی را خدا به من کرده است .

او ترجیح می داد که وقتهای آزادش را در اتاق سپری نموده و درسهایش را بخواند یا بخوابد و آخر هفته ها را به شهر خودشان برگردد !

البته نماز جماعتها و مناسبتهایی را که در نمازخانه خوابگاه مراسم برپا بود همواره شرکت می کرد .

در کل پسری دوست داشتنی و قابل قبول بود .

من هم تقریبا شرایط مشابهی با او داشتم .

ولی به نظرمی رسید نسبت به او از جهت اجتماعی تا حدی فعال تر باشم .

خودم که اینطور فکر می کردم ...

حالا دیگر تقریبا حدود سه  ماهی از شروع سال تحصیلی گذشته بود .

آذر ماه بود ...

هوا گرفته تر از همیشه  به نظر می رسید ...

بادهای پاییزی سردی که می وزید نوید فرا رسیدن زمستان سختی را با خود به همراه داشت ...

ابرهای باران زا در آسمان همه جا به چشم می خوردند .

پاییز با تمام زیبایی اش همواره غمی خاص را با خود به همراه دارد که این زیبایی همراه غم طرفداران خود را دارد !

مخصوصا اگر باران هم ببارد ....

غمی خوشمزه در زمینه ای بسیار زیبا از طبیعت ...

به نظرم هیچ فصل دیگری به اندازه پاییز توان برانگیختن این همه احساس و شور در انسان را ندارد ...

و این امر تنها اختصاص به پاییز دارد و بس ...

فکر می کنم دهم آذر ماه  ، شب بود که دیدم پیج خوابگاه اسم من را اعلام می کند که جواب تلفن را بدهم  !

آنوقت شب چه کسی می توانست باشد ؟!

خیلی تعجب کرده بودم ، چون من کسی را در این حد به خود نزدیک نداشتم که در آنوقت شب با من تماس بگیرد !

شاید ته دلم می خواست که خانم دکتر باشد !!!

بنابراین با عجله خودم را به اولین تلفنی که در راهرو خوابگاه بود رساندم ...

در حالیکه خودم را برای شنیدن صدایی نرم و دلبرانه آماده کرده بودم ، در کمال تعجب صدایی نتراشیده و نخراشیده و زبرمثل سنباده از آن سوی گوشی تلفن احساساتم را خش انداخت  و من را دچار تنشی ناخواسته کرد !!!

خیلی توی ذوقم خورد ...

ذوق مرگ شدم ...!!!

حالا شما بگو چه کسی بود ...؟!

از این همه پیغمبر « جرجیس » !!!

هنگامیکه نامم را پرسید که آیا فلانی هستم ، به علامت تایید جواب دادم بله خودم هستم ...

بعد از سلام ، با سردی هرچه تمامتر پرسیدم ، جنابعالی ؟!

گفت : دکتر....هستم . رییس دانشگاه علوم پزشکی ...

انگار سیم برق لخت را به من وصل کردند !

سه متر به هوا پریدم !

نزدیک بود ایست قلبی کنم !!

بعنی چه کار با من داشت ...؟!

آنهم با من که دانشجوی « سال دوم » پزشکی یا همان « کلاس چهارده » بیشتر نبودم .

آخه من « الف بچه » کجا و زنگ زدن شخص رییس دانشگاه کجا ...!

خیلی عذرخواهی کردم که به جا نیاورده ام ..

ایشان گفتند : اشکالی ندارد .

و بعد ادامه دادند : من خودم خواستم شخصا به شما زنگ بزنم .

فردا فلان ساعت تشریف بیاورید دفتر رییس دانشگاه ، به مسئول دفترم سپرده ام که برای شما وقت پیش بینی کند ، منتظر شما هستم !

وبعد با من خداحافظی کرد و من هم تشکر کردم ...

سپس صدای بوق گوشی تلفن که در دستم بلاتکلیف مانده بود همینطوری ممتد به گوش می رسید !

و من هم مانند مرده هایی که مومیایی شده اند ، سیخ همینطوری سر جای خودم خشکم زده بود !!

آن شب را تا صبح خوابم نبرد !

فردا وقتی آفتاب طلوع کرد طبق  قرار ملاقات با رییس دانشگاه ، به دفتر ریاست رفتم .

در ساختمان ریاست از آسانسور خبری نبود !

تا رسیدم به طبقه چهارم ، قلبم توی دهانم آمد ...

در راهروی طبقه چهارم اندکی استراحت نموده و نفسی تازه کردم ...

یکی دو مرتبه طول راهروی ریاست را طی کردم تا به شرایط به عادی برسم ...

بالاخره بعد از چند دقیقه به داخل دفتر ریاست وارد شدم ، وقتی خودم را معرفی کردم منشی انگار از قبل منتظر من باشد ، برخورد گرمی با من نموده و سپس به داخل اتاق رییس رفته و هنگامیکه برگشت من را به سمت اتاق مربوطه مشایعت نمود !

وقتی وارد اتاق شدم ، ریسس دانشگاه را دیدم که پشت میزبزرگش نشسته بود .

مردی متقی با قامتی متوسط ، محاسن کوتاه ولی پرپشت ، چهره ای نورانی و بسیار مودب و با شخصیت .

بلافاصله تا من را دید از پشت میزکارش بلند شد !

خیلی شرمنده شدم ...

بزرگواری استاد من را خیلی تحت تاثیر قرار داد ...

به نحویکه نه تنها آن خاطره را هرگز از یاد نبرده ، بلکه بعد از اینهمه سال خود را موظف می دانم که در برابر و جلوی پای مراجعه کنندگانم تمام قد بلند شوم ؛ چه هنگامیکه سمت مدیریتی داشته و چه زمانیکه در دانشگاه به دانشجویانم درس داده ام ، چه هنگامیکه در مراکز درمانی بیماران را ویزیت و درمان نموده و چه وقتیکه در شرایط مساوی با سایر آدمها در محیطی غیر مرتبط با حرفه ام بوده ام ...

بسیاری اوقات ، رفتار بیش از کلام انسانها را تحت تاثیری ماندگار قرار می دهد .

و ما درسهای اخلاقی خود را اغلب به صورت نانوشته از روی دست الگوهای خود اینگونه تمرین می کنیم ...

پیش دستی کردم و به رسم ادب به استاد سلام کردم .

با مهربانی خاصی جوابم را داد و چند قدمی به استقبالم جلو آمد و بعد مرا برای نشستن بر روی صندلی چرمی تعارف نمود ....

از نگاه مهربانش دلم آرام گفت ...

احساس می کردم در پشت عنوان و نامش دلی آرام و زلال درست مثل لاجوردی آسمان جاری است .

به آرامی  و با نرمی خاصی درست روبرویم و بر روی صندلی چرمی قهوه ای دسته داری نشست ...

شاید هرکس دیگری بود پشت میز کارش مستقر می شد ، اما او با این کار خود درس دیگری به من داد که هنوز که هنوز است در خاطرم مانده و سعی کرده ام هرجا مسئولیتی داشته ام  و تا جاییکه بتوانم ، آنرا تکرار کنم  !

من تازه جوانی بیش نبودم و این سبک رفتار برای من بسیار آموزنده بود و مانایی بسیار بالایی می توانست داشته باشد که همینطور هم شد ...

الآن پس ازسالها که پزشک با تجربه ای شده و انواع سمتهای آموزشی و اجرایی و درمانی را در کارنامه حرفه ای خود داشته ، در حالیکه این متن را می نویسم احساس بسیار خوبی از آن روز و رفتار دارم ...

آیا من هم توانسته ام حتی کمی از آن خوبی ها را با دیگران در این سالهایی که گذشته است به اشتراک بگذارم ؟!

آیا خانواده ؛ دانشجویان ، بیماران و همکاران و برادران و خواهران ایمانی هم این گونه خاطرات ماندگار را از من بیاد سپرده اند یا خیر ...؟!

نمی دانم ...

خدایا !

دستانم خالی است و از آسمان کوتاهتر !!

آبرویی و آرزوی چندانی ندارم ...

شما برای آن سالهای رفته و این سالهای مانده از عمر ، من را نزد همه شفاعت و ضمانت بفرمایید ...!

بگذریم ...

رییس دانشگاه علاوه برای اینکه به منشی زنگ زد که برای من چایی بیاورند ، به معاونت دانشجویی خود هم که دکترای بیوشیمی بود اطلاع داد و او هم که وارد اتاق شد با همان محبت و خوشرویی با من بر خورد کرد ...!

رییس دانشگاه خطاب به معاونش گفت : ایشان همان آقای دکتر ... هستند که در باره شان قبلا صحبت کرده بودیم !!

و من نمی دانستم که آنها قبلا در مورد من چه صحبتی کرده بودند !!!

ولی می دانستم که هر دو افرادی اخلاقی و البته مانند هم و بسیار ملکوتی و خوب داشتند .

من تصورم این بود که از قبل من را یک جورهایی باید شناخته باشند .

ویژگی خاصی نداشتم !

لشگر و ارتش و زور و پولی هم نداشتم !!

پسر بچه نوزده ساله لاغر اندامی بودم ، با لباسی ساده و ته ریشی کم پشت ...!

همین !!

سرم را پایین می انداختم از خوابگاه به دانشکده پزشکی می آمدم و به همان شکل هم به خوابگاه برمی گشتم ...

اصلا به دخترهای همکلاسی و سایر رشته ها نگاه نمی کردم !

می ترسیدم با نگاهم به نامحرم کفران نعمت چشمانم را نموده و رزق اشک پای روضه و مجلس عزای امام حسین علیه السلام را از دست بدهم ...

این را سنگفرش سالن ها و راهروها و در و دیوار دانشکده باید روز قیامت شهادت بدهند !

همین الآن اگر یکی و فقط یکی و نه بیشتر از همکلاسهای دختر آن روزهای دانشجویی من را که الآن همه پزشکانی نامدار و موفق هستند شاهد مثال بیاورند ، همین الان آنها را نخواهم شناخت !!

یعنی روز اول ورودم به رشته پزشکی با روز آخر فارغ التحصیلی ام هیچ فرقی نداشت و من مطلقا با هیچ دانشجوی دختری نه هم کلام و نه همگروه شده ، نه هیچوقت به بهانه جزوه دادن و جزوه گرفتن بده بستانی کردم و تا آخر هم همینطوری بود .

به هر حال رییس دانشگاه و معاونش بعد ازسلام و احوالپرسی ، جزییات دیگری را از من پرسیدند که من هم متناسب با پرسش ها ، پاسخهای مرتبط را می دادم .

بیشتر سئوالات هم حول و حوش مسجد و هیئت و اخلاقیات و شرعیات بود ...

از من پرسیدند که تمایل به شرکت در هیئتهایی که در سطح شهراصفهان برگزار می شود دارم ؟!

که من علاقه ام را به این قبیل امور عنوان نمودم .

بعدها من مکرر با معاونت دانشجویی دانشگاه دو نفرمان با هم و با ماشین شخصی آقای معاون ، شبها به هیئت های مختلف منجمله مجلس یکی از حضرات آیات که در حال حاضر نماینده مجلس خبرگان رهبری اصفهان است  و آن موقع حجه الاسلام بود می رفتیم ...

و من می دیدم که در طول مسیر معاون دانشگاه چگونه حین رفتن به هیئت  اشک می ریخت !!!

اینها برای من درسهایی گرانبها بود که شاید در این سالها باید می آموختم ...

سالها و خاطراتی که هیچکدامشان دست من نبود !!

در هر حال یکی از مواردی هم که مطرح شد این بود که به من گفتند که روز شانزده آذر که روز دانشجو است ، به نمایندگی از دانشگاه علوم پزشکی اصفهان به صدا و سیما رفته و در یک گفتگوی زنده تلویزیونی شرکت کنم ...

من دانشجوی سال پایین بودم و از میان آنهمه دانشجوی دانشگاه مادر ، من را به نمایندگی خود در این میزگرد برگزیده بودند جای تعجب و البته بسی خوشحالی توام با غرور برای من داشت ...

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک