زخم آسمان


+ نامه ای به هیچکس

25 بهمن 1383

خواستم بگویم صداقت فوق محبت است ...

اگر کسی رفاقت را با موضوع محبت جلوی صداقت انداخت بازنده بازی زندگیست...

مواظب باش پوست موز زیر پای دلت نباشد ...

چه دلت بیاید و چه دلت نیاید لیز می خوری و محکوم می شوی به سرنگونی ...

 

عزیز!

 

 درد من درد با تو بودن یا نبودن نیست ...

درد من درد خداست ...

و دغدغه خدا در روی زمین برای خودش توحید و برای من و تو عبودیت میباشد...

به درد خدا می خوری یا نه ... ؟!

من دوست دارم که تو در اردو گاه الهی مرد در گیری در جبهه تقابل تکوینی عالم بین حق و باطل به نفع خاکریز حق باشی ... .

چرخ ارابه قدرت خدا در آفرینش باید روان بچرخد ...تو چه می گویی و چه می خواهی و چه   می کنی ؟!!

من نیامده ام تملق تو را بگویم و بی خودی قربان و صدقه ات بروم ... .

خوبی برای همه کس در ابتلای به بلای الهی است... .

 من تو را مرد خدا می خواهم ... هیچ چیز دیگر را هم جز این قبول ندارم ... .

 

هستی یا نیستی ؟!!!

 

آنکه با تو بنای عشق بازی را دارد ولاف رفاقت میزند و می خواهد تو را به رشوه ای به نام هدیه ولو به طعم دین و رنگ بدل خدا معامله کند دارد به تو خیانت می کندو به جای خدا تو را به خویش معتاد می کند .......

 این وسط تکلیف من را روشن کن خدا پرستی یا آدم پرست ؟!!!

 

اگر شیر سر زمین تو حید هستی یا علی ...!!!

این تو و این میدان حدود و احکام و تکالیف خدا وند و حماسه ولایت آقا امیر المومنین علی (علیه السلام ) که تو را برای یک ابدیت به خود می خواند....

اگر اهل لاس زدن و هوس بازی و خوشگذرانی هستی و با لعاب دین وآستر تظاهر به تقوا می خواهی کثافت باطن آنرا ماست مالی کنی آن هم امریست علی حده .....

تازه آنوقت کار ما شروع میشود... برمن و سایر نو جوانان و جوانان و غیرتمندان پاک و نورانی ولایتی و بسیجی و هیئتی واجب می شود  تا نفس داریم با تو و آفات پیرامون تو بجنگیم که در سرزمین خدا فساد نکنی ....

مدتی است که خیلی نا را حتم ....

به چشمان خودم می بینم که داری به اسارت میروی ....

تو در این سلسله نه اولینی و آخرین هم نیستی ....

بترس از خدا

از آدم ربا ها و بچه دزدهای خیابان و کوچه های دلفریبی بترس ....

 

 نگرانت هستم

 

من از آدم لوس و ننر و قرتی خیلی خیلی خیلی بدم می آید ....

کسی که تورا اینگونه می خواهد خائن است ....

 می فهمی ؟!!!

خائن !

هر کس که می خواهد باشد! و هر اسمی که می خواهد داشته باشد !

 

دلاوری و مردانگی و غیرت و نترسی و و معرفت و عبادت و شهادت و علم وادب همگی خاص بندگان خداست و خاص الخاص هنر شیعیان بسیجی امیر المومنین علی (علیه السلام ) از شهدای رفته گرفته تا شهدای مانده است .... 

و اینها خرجی خداست و نه هیچ کس دیگر....

اصلا دوست ندارم آدم زده شوی ....

افکار و احوال و رفتارت را باز تعریف کن و گرنه بلغ ما بلغ ....

این آخرین باریست که گفتنی ها را می گویم....

و از این به بعد هر چه باشد عمل است ....

دیگر خود دانی .... 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یادشان بخیر ...

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دل و دلبر

قدر این دلهای شوریده را بدانید ...!

خدا این نعمت را به همه نمی دهد ...

شما شاید که نه ! حتما جزء آن کمتر کسانی هستید که خدا دلتان را شعله ور خواسته است . 

بقیه آدمها را ببینید ! 

سرد ...!

سنگ ...!

همین می شود که خیلی ها دلشان می خواهد که دل شما را ببرند !!!

دل شما داغ و گرم است و مثل دل خیلی ها بیات و سرد نیست !

اجازه ندهید دلبران دل شما را به هر کجا که می خواهند ببرند !

دلبری برای بعضی ها یک نوع کاسبی مانند باربری است !!

دل شما را به هرکجا که می خواهند می برند ...

شما را با خود نمی برند ...

فقط دلتان را با خود می برند ...

بعضی ها دل خوارند !!!

مثل زمین خوار ....!

یک وقت به خبر می آیید ، می بینید که دیگر خبری از دلی که داشتید نیست !!

دلبران ؛ برده اند و خورده اند و رفته اند !

آنگاه شما می مانید و خودتان و خودتان ...

سالها ...

بی هیچ کس ...

نه دلی و نه دلبری ...

تنها یک خیال !

و همین وبس ....

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ توصیه ای برای عاشقی

توصیه ام به همگان این است که با کسی که شما را نمی خواهد خیلی معطل نمانید  و لنگ نکنید!

گاهی آدم ، زیادی منتظر کسی می ماند که از اول دلش جای دیگری و با کسان دیگری است .

هرچند خود « لاکردارش » در روز روشن انکار می کند و می زند زیر همه چیز ؛ ولی خوب !  « او » نمی داند که « همه »  این را خوب می دانند که « آدمها » همدیگر را بو می کشند و« همه چیز »  را بدون اینکه به روی هم بیاورند ، می فهمند  !

درست مثل سگهای زنده یاب !!!

شبیه « زیر آوار مانده ها » و کسی که« سیگار » کشیده و یا « مشروب » خورده ؛ بوی « تعلق » به دیگران را هم می شود خیلی « زود»  با « غریزه » از وجود فرد احساس کرد و فهمید .

حضرات !

دنبال کسی زیاد رفتن را زیاده روی نکنید !

اگر کسی شما را بخواهد حتما و آنقدر منتظرتان می ماند تا برسید ؛ حتی اگر روزگار به درازا بکشد و یا حداکثرش این است که او روزی به خاطر شما بر گردد.

نه اینکه برود و شما را هم بیهوده تا ناکجا بکشاند و بعد همانجا رها وناگهان بخار شده و ناپدید شود .

درست مثل این شعبده بازها و تردست ها که چشم بندی کرده و هست را جلو چشم شما نیست می کنند ، در حالیکه هنوز هم هست  !

ولی چه می توان کرد ؟!

باید در ظاهر پذیرفت که نیست ، در حالیکه شما یقین دارید که هنوز هم هست !!!

زندگی گاهی لای همین تناقض ها گیر می کند ...

در حد فاصل هست ها و نیست ها ...

زندگی سراسر آدین شده با گلهای زیبای بهاری عشق است .

وحس عشق زیباترین است .

 همین احساس شادمانه حتما هم و برای همه هم  قابل تکرار است .

این احساس متعلق به شماست ...

این احساس مقدس است ...

این احساس را هر طور شده در درون خود نگه دارید ...فقط مثل آبکش « بالاغیرتا » نریزیدش !

درضمن حواستان هم جمع باشد !  اشتباهی که همه کرده و هنوز هم می کنند ، شما نکنید !!

یعنی در بیرون خود دنبال پیدا کردن مصداق لمسی این حس قدسی نباشید !

حالا شاید بعضی ها یک سهمی از آن را با شما روزی و یا دوره ای در یک شرایطی به اشتراک بگذارند ولی بالاخره اینها هر چه باشد ، فصلی است .

واقعیت این است که شما خالق این احساس هستید .

فریب دروغگوها را نخورید !!! 

 

بعضی معشوق ها دروغگو هستند ...

 

کسانی که مثل این « نمکی » و « نان خشکه خر » و « ضایعاتی بخر » دوره گردند .

خاطرات شما را به کمترین قیمت ممکن فروکاهیده و« لش خر» می کنند .

معشوق نیستند ؛ بازاریهایی هستند که دنبال خر مرده می گردند تا نعلش را بکنند .

بعضی وقتها معشوق بودن انسان را دلال و دروغگو می کند .

انسانی که لیاقت معشوق بودن را ندارد و فقط ادا و اصول این حقیقت را نقش بازی می کند ، سوداگری است که حقیقت را سیاه و کبود می کند.

فقط مواظب باشید ، «لامروتها » از نقطه ضعف رقت قلب مقطعی شما سوء استفاده نکرده و شما را با تهدید به جدایی و طمع وصال ، فریب نداده و یا نترسانند !

اگر بند را آب ندهید ؛ بقیه اش درست می شود .

شما با کسی دوست باشید که دوستتان دارد .

این آدم حتما در جاده سرنوشت منتظر شماست ...

خداوند  در ذات هر کششی ، یک « گرانشمندی » را پیش بینی نموده است .

به خدا اعتماد کنید !

خدا خودش عاشقترین است ...

این که شما هستید ، جاری همواره اوست ...

عشق ، جاری همیشگی خدا در آفرینش است .

به گلها و پروانه ها و پرنده ها و آهوها و آدمها و زندگی نگاه کنید  !

نگران خدا نباشید !!

خدایی که شما مدت کوتاهی است دارید خط و ربط جور شدن کارهایتان و حاجتهایتان را برایش دیکته نموده و مرتب فرمایش می کنید ، هزاران میلیارد سال است که برای آفرینش و عاشق و معشوقهایی مانند جنابعالی و امثالهم دارد خدایی می کند و کارشان را آنگونه که دوست دارند و از او می خواهند راه می اندازد !!

حتی اگر دوتا « آشغال » مثل « ابن ملجم » و « قطام » در طرفین مرافعه ای بنام عشق و به قیمتی بنام علی علیه السلام باشد !!!

دیگر چه بگویم ؟!!!

شما با خدا دوست باشید !

بقیه اش حل است ...

فرض کنید شما می خواهید خدمت امام رضا سلام الله علیه در مشهد برسید .

اصلا خیال این را هم نمی کنید که حین عبوراز جاده های شمالی کنگر بخورید و لنگر بیندازید و بفرمایید همینجا خوب است  !!

بنابراین دل خوش کردن به متوسطی از آن دلخوشی اصلی ، ضرری است اصلی  .

ببین جانم ! یک خط در میان  ابراز علاقه کردن معشوق به شما  یعنی طعمه گذاشتن  برای افتادن در درون دامی که شما را گرفتار و به عنوان هیزم شعله محبتی استفاده کند که با دیگری و دیگرانی که دورش نشسته اند ، گرم خوشان باشند !

شما می سوزید و خاکستر می شوید ، آنهم جلوی چشمش !!! اتفاقی قدیمی که بارها رخ می دهد ، منتهی از بس « عاشق خاک بر سر» سنسورهای حرارتش بد کار می کند ، این سوختن را تعبیری شاعرانه نموده ! و زنده زنده به خاطر یک قلچماق ، تاپوی ، بی وفای ، بی صفای ، بی معرفت به نامردی هدر می رود !!!

من دارد حنجره ام پاره می شود ، آنقدر که  خطاب به شما فریاد بی صدا  می زنم  !

مواظب باشید ! معشوقهای تقلبی و بدلی شما را گول نزنند .

شمال شهری و جنوب شهری ندارد ...

مقنعه شتری و بدحجاب هم ندارد ...

ریش قندشکنی و ریش بزی و بی ریش نیز ندارد

این همه آه و ناله و سوز و گداز را در شبکه های مجازی و موتورهای جستجوگر اینترنت ببینید !

اینها صرفا آه و ناله و سوز گدازی ساده  که نیست . اینها ضجه هایی گوش خراش از سر درد است که در اتمسفر و لابلای  ابر اطلاعات ، منتشر و همه هم بی پاسخ مانده است .

مانند گودال جهنم که در میان داغ و درد و دود و آتش ، قربانیان بی هدف فریاد می زنند ...

و فریاد رسی هم نیست .

« درد واژه ها » همه جا منتشر است .

و معشوقی هم در کار نیست !!!

هیچ خبری نیست !!!

هیچکدام از این « مادر مرده ها » به جایی نرسیده و همه مال باخته و دستشان خالی است .

کدام معشوق ؟!!!

همان غبار شبیه سازی شده ذهن ؟!!!

وقتی کسی ازبیخ و بنیاد با شما نباشد ، اسمش که معشوق نیست !

اسمش « غلط بزرگی » است که شما کرده اید و با یک حرکت جزئی ،هدف کلی را باخته که چه عرض کنم به باد داده اید !!

منتهی بدتر اینکه آن انسان خبیثی که این بدبخت احمق عاشق را می داند که عوضی گرفته ومضافا اینکه این « خرفت » را هم نمی خواهد  و خوب می فهمد همه چیز یک سوء تفاهم است و نمی گوید ، این دیگر اسمش بازی با احساسات نیست .

نام این جنایت علیه بشریت است !

مگر گیاه عشقه با تکیه گاهش به سوی یک موجودیتی مشترک تعالی ندارند ؟!

این چه بدبختی است که به غلط نام آنرا عشق نهاده ، در حالیکه یکی به احساس خودش فقط دارد احترام می گذارد و یک آشغال دیگری با هزار کس و ناکس همین جنایت را می کند که با این بدبخت و بیچاره دارد خیانت می کند .

این پدیده که عرض کردم شایع در بین خوبها و بدها ؛ هر دو است ...

هر دو هم از هم بدتر ...

خود دانید !!!

وابستگی وسواس گونه و مرضی زمان را از شما می گیرد  ...!!!

کسی هم که شما را نمی خواهد و یا تظاهر می کند که می خواهد و زوج و فرد می زند ؛ آخرش رفتنی است .

پس چه بهتر شیب به آن ببندید که زودتر برود .

امروز برود بسیار بهتر است تا فردا ...

به زور هم نگه ندارید ...

دنبالش هم راه نیفتید ...

خدا بزرگ است ...

به خدا اعتماد کنید ؛ خیلی زود بهترش را به شما می رساند ...

خدا خودش « عاشق ترین  » است !

او شما را خوب می فهمد ...

راستی نماز فراموشتان نشود ...!

خیلی خوشمزه است !!

حالتان را خیلی خوب می کند ...

می خواستم همین جا تمام کنم که یک دفعه داستانی از سالها قبل که در ذهن داشتم  یادم آمد !

با اینکه وقت گذشته است ، ولی حیفم آمد آنرا تقدیم نکنم . 

 عرض شود که گوهرشاد یعنی کارفرمای همین مسجدی که در حرم امام رضا سلام الله علیه به نام این بزرگوار مشهور و به ایشان منسوب است ، همسر شاهرخ یکی از پادشاهان مغول بود .

آدم  را باید اینجا و اینجوری شناخت ونقد کرد .

سرتان را درد نیاورم ...

پروژه مسجد که در حال ساخت بود ، سرکار خانم هر روز جهت نظارت بر پیشرفت کار تشریف فرما می شدند !

حالا کلاه ایمنی زرد و یا قرمز آن موقع بوده یا نبوده و ایشان اصلا دانش آموخته رشته عمران  گرایش ساختمان و یا معماری و اینکه از کدام دانشگاه بوده است را کار ندارم !!!

اجمالا یکی از این کارگرهای « گوش بل » ؛ سر ساختمان ، حاج خانم را یواشکی می پاییده و همچین بفهمی نفهمی دزدکی نگاهی می انداخته است ...که الهی چشم و چارش  آب مروارید و آب سیاه بگیرد تا کور بشود و دیگر این « ولد چپش »  از این غلطهای منکراتی نکند !!!

بگذریم ...

پسره عاشق حاجیه خانم می شود ...!

حالا بیا و درستش کن !!

من نمی دانم حاج خانم آبش کم بوده یا نانش و یا دل درد داشته که هر روز خودش بلند می شده و می آمد سر ساختمان ؟!

آخه یکی نبوده بپرسد ، « آباجی  » !  این کارها به شما چه ربطی دارد ؟!

سر سیری ؟!

دم پیازی ؟!

حالا شما سر خیر این کار خیر شده ای ؛ خیلی خوب ! خدا امواتتان را بیامرزد !  دست شما هم درد نکند ! لطفا بنشین در خانه ات !!!

بقیه اش را لطفا بگذار کننده های کار ، کارشان را انجام بدهند !

 چه عرض کنم والا  ؟!

اتفاقی که نباید بیفتد ، افتاد ...

بالاخره گند کار درآمد و آبروریزی شد ؟!

همه فهمیدند این « قوزمیت با آدم نبرده » عاشق حاج خانم شده است .

اجمال قضیه اینکه گوهرشاد خانم که این آتش از گور او و در نتیجه رفت و آمد بیجایش به سر پروژه بلند شده بود ، قضیه را با همسرش شاهرخ مطرح کرد...

حالا باید بپذیریم که شاهرخ یک چیزیش بوده و گرنه هرکس دیگری جای او بود یقین در جا  Extensive MI می کرد  !!!

در هر حال قرار بر این شد که جناب آقای عاشق برود مثلا خیر سرش چه می دانم مثلا گفته اند چهل روز نماز بخواند و بعد برای تعیین تکلیف تشریف بیاورد  !

از اول هم معلوم است که فرستادنش دنبال نخود سیاه !

خوب ! اگر خانم می خواهی جواب «نه »بدهی همان اول به این بیچاره راستش را بگو !

می خواهی هم جواب« بله »بدهی ، این چهل روز دیگر چه جور گربه رقصاندنی است ؟!

پس معلوم است جواب جنابعالی« نه »هستش !!

خیلی خوب !

والسلام نامه تمام !

یک کلام ، ختم کلام : « نه »!!!

حالا طرف می خواهد نماز خوان بشود یا نشود و یا عشق الهی را به جای عشق زمینی برگزیند ، دیگر شما لازم نکرده ذهنیت ها را مهندسی بفرمایید !

شما اگر « پند زن » بودی ، اول پندی به خودت می زدی که دانسته هر روز سر این « خراب شده  » نمی رفتی و جوان مردم را از راه به در نمی کردی که حالا بخواهی اینجوری ماست مالی اش کنی و سناریو و صحنه را به نحوی طراحی کنی که در آخر داستان شما بشوی « خوبه » ، آن بدبخت بشود « بده » و مجبور بشود یک ماه و ده روز برود و نه برای خدا که فقط و فقط برای دل خوش کنک جنابعالی  نماز زوری بخواند   !!!

 پسرکارگرقصه ما رفت و در مدت معلوم دوباره به قصه ما برگشت در حالیکه  بخار عشق او حالا دیگرسرد شده واز کله اش بیرون رفته بود و آخرش هم یا در اثر نماز یا پی بردن به بی معرفتی باعث و بانی این ماجرا و یا از رو رفتن و قید این بیچارگی را که به اسم عبادت بارش کرده بودند زده و فرمودند که خیلی ممنون ! ما دیگرعلیا مخدره را نخواستیم !!

 نماز خوب است !!!

خدا خوب است !!!

به همین راحتی  !!!!!!!

حالا اینکه از کار بیکار و اخراجش کردند و فرستادنش پیش خداجونش تا بقیه نمازهایش را بخواند  !! و یا بلایی دیگر سرش آمد ؛ خبر دیگری از او ندارم ...

بگذریم ...

شادی روح مرحومه  خانم گوهرشاد و مرحوم شاهرخ و کارگر داستان ما ، حمد و سوره و انا انزلناه و سلامی به امام حسین علیه السلام  هدیه بفرمایید ...

 

با تقدیم یک سبد گل زیبا از بهترین آرزوها به شما

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آدم بهتر است اینها باشد و نباشد ...

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یادش بخیر ...دلمان !

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دلهای بیقرار و بی قرار

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ موضوعات و میوه جات و تره بار

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دعای خیر

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اشک و قلم ...

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ داستان ما انسانها

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ روزگار من و زخم آسمان

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ غزلیات سعدی ...دلهای آشفته و شوریده و شیدا

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حدیث جان

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کوچه دلبر ...

delbar.jpg

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زخم آسمان و من ...هردو آرام !

3.jpg

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آرامش

purple.jpg

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ هنگامیکه می ترسم ...

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حرم حضرت معصومه علیها السلام تا مسجد جمکران

قم، حرم حضرت معصومه، مسجد جمکران

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من و پروانه وشمع

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کوچه علی چپ

  

   

 کوچه « علی چپ » ؛ کوچه ای است که هرکس ، کسی را به هر دلیلی نخواهد ،  خودش را به آن راه می زند .

و برای نبودن و نماندن  ، از آن راه می رود که می رود که می رود... !!! 

کوچه ای که هرکسی در عمر خود حداقل یکبار از آن گذشته وصدالبته همه آدرس آنرا خیلی خوب بلد هستند ...!

 

***

 

 

والا خودم فکر می کنم که حرفی برای گفتن ندارم ...!

یعنی حرف حسابی برای گفتن ندارم ...!

واقعیتش این است که اصلا حرفم نمی آید ...!

به زور دارم یک « هلته ، پلته ای » می کنم  !

امروز صبح ، کلینیک هستم .

مریض دارم ولی مرض که ندارم !!

از کجا معلوم ؟!

 شاید هم مرض دارم که بیخودی می خواهم بنویسم و خودم نمی دانم ؟!!!

شاید ...!

دیوانه که خودش را نمی داند !!!

مست هم خودش را نمی فهمد !!!

شاید الان من هم ، یکی از اینها و شاید هم همه اینها باشم !!!

نمی دانم ...

و مگر من باید همه اینها را بدانم ؟!!

اگر می دانستم که حالا نبودم ....!

بگذریم ...

اواخربهمن ماه است و دارد از ابرها خورد خورد کریستالهای یخ می بارد ...

برف ...؟!

نه بابا !  یخ ....!!!

هنوز آنقدر ذهنم یاری می کند که بتوانم فرق بین « برف و یخ » را تشخیص دهم !

حالا خیلی کاری به کار دعوای بین « برف » و« یخ » ندارم !

نه « برف » پسر « خاله » من است و نه « یخ »  پسر « عمه » من !!

فقط می دانم در این « زمهریر » دارم « آلاسکا » می شوم .

از قضا امروز لباسی نازک پوشیده ام ...

رنگ تنه لباسم « نارنجی » شاد با نواری« آبی » بر روی سینه و یقه و آستینهایم « سورمه ای  » راه راه خوش رنگی است که ترکیب اینها خیلی به هم می آید و من فقط و فقط برای « قرتی گری »، دیشب که بیمارستان بودم ، پوشیدم !

می دانستم هوا سرد است !

ولی با این وصف باز هم پوشیدم !!

صبح هم یکراست آمدم کلینیک !

یعنی نرسیدم بروم منزل و ژاکت بپوشم .

حالا در اتاق پزشک یعنی اتاق خودم مستقر شده ام .

اتاق پزشک که نیست ؛ سردخانه است !

حالا خوب است در همین تهران هستم ...

اگراینجا « سیبری  » ، « اولان باتور » پایتخت « مغولستان »  و یا  « قطب شمال » بود چه گلی باید به سرم می گرفتم ؟!

اصلا گل برای به سر گرفتن پیدا می شد ؟!!

یا باید یخ و برف به سرم می گرفتم !

با این وصف اینجا و آنجاها فرقی برای من ندارد !!!

چرا ؟!!

چون هردو و همه در سیطره برف و یخ است ...!

من هم با این لباس «جیجی میجی» که نازکی آن با پوست «شپش» برابری می کند و فقط رنگ و لعاب متفاوتی دارد دارم مثل «بید» می لرزم .

باید هم بلرزم !

پس من « بیدی » هستم که با این « بادها » می لرزم  !!!

اجمالا همین حالا و با همین لباس دارم این متن را می نویسم ؛ در حالیکه دندانهایم « قرچ و قروچ  » به هم خورده  و انگار دارند با قیچی ؛ گوشت بدن من را ریزریز می کنند !

یکی نیست بگوید ؛  آخه پدر آمرزیده !  کلینیک به این مجهزی ، خوب برو یک اتاق دیگر که گرم و راحت تر است ...

مگر خودآزاری داری ؟!!

آدم رقاص یعنی همین دیگر ...

فقط به فکر خودنمایی است حتی اگر به قیمت از بین بردن خودش باشد ...!

واقعا اینک و اینجا دیگر کارم از این حرفها گذشته است !

چندتا مریض که می آیند و می روند ، بلند می شوم و کتم را می پوشم !

خیلی سرد است ...

حالا بدتر اینکه روپوشم را هم از بیمارستان با خودم  نیاورده ام ...

اگر روپوش سفید را روی لباس « فی فی » ام ، می توانستم که بپوشم حداقلش این بود که گرمتر می شدم .

اصلا ولش کن ..!

اگر من بخواهم به این چیزها همه اش فکر کنم که باید همینطوری سرجای خودم خشکم بزند و منجمد بمانم تا بمیرم  !

توقف و سکون و انجماد  یعنی مرگ !!!

جمود فکری و جمود نعشی ؛ فرقی در محتوا با هم ندارند ...

پس برای بودن یا علی از تو مدد ...!

با اجازه به نوشتن ادامه می دهم ...

و من می نویسم تا زنده مانده باشم ...!

آیا نوشتن مرا گرم می کند ؟!

شاید چون شعله ورم می کند ، گرم می شوم !!!

حین نوشتن ، سوخت و ساز بدنم ناخودآگاه بالا می رود ...

ومن اینگونه آتش می گیرم و شعله ور می مانم ...

اما جان کلام ...

آدمها همینکه پیش بینی پذیر نیستند ،این ابهام ناپایدارشان می نماید .

هرچند که داستانشان را برای خواندن و سرگرمی دیگران جذاب می کند !

ولی خود آدم ، اگر پیش بینی پذیر نباشد به « ده شاهی » و یک « پول سیاه » هم نمی ارزد !

حیف نان ...!

آدمی که پیش بینی پذیر نباشد ، نمی شود رویش حساب کرد .

اینکه کی خوش است و کی ناخوش ...

با چه چیزی خوشحال شده و چگونه دلخور و غمگین می شود ...

آدم حسابی را باید بطور کلی بشود در شرایط مختلف حدس زد و فهمید .

این امرخیلی در تعاملات خانوادگی و اجتماعی فرد معنی دار و تاثیرگزار است .

آدم درست ، فهمیده و فهمیدنی است . منظم است .

قابل پیش بینی است .

آدم تکلیفش با او روشن است .

حالا یا خوب ، یا بد ...

هرچه هست ؛ تکلیف روشن است .

آدم بی حساب هم ، آدمی شلخته پلخته است که مثل یک انباری شلوغ است .

شما ممکن است همه چیز در این انباری داشته باشی ، ولی مثلا یک پیچ گوشتی را اگر بخواهی عاجز می شوی ...

از آدم بی حساب و پیش بینی ناپذیر ، چیزی در نمی آید !

نه خاصیت دنیا دارند و نه خیر آخرت ...

اصلا این وضع هم دخلی به دینداری  و بی دینی شخص ندارد .

هر وقت اینها را می بینی تکلیفت معلوم نیست  !

خانه که می آیند ؛ با شادی و خوش آمد ،  به استقبال می روی ؛ می بینی که ای دل غافل !

امروز رونوشت مطابق اصل مجسمه ابوالهول هستند !!!

افتضاح ....!

برج زهر مار !

دفعه بعد همه چیز معمولی و شاید هم حوصله سر بر است ، یکهو می بینی طرف مثل این خل و چل ها ؛ شوخ و شنگ است ؛ آنقدر که آدم از این حال بی جا بیشتر از اینکه سر کیف بیاید ، لجش می گیرد !

شوت ....شوت  !

یعنی شما مرتب باید شرایط را با حال فرد و حال فرد را با اقتضاء محیط و اقتضاء محیط را با شرایط موجود و نمیدانم همه چیز و هیچ چیز دیگررا با هم ، جمع و تفریق و ضرب و تقسیم کنید و جذر و انتگرال گرفته و دیفرانسیل آنرا حساب کنید تا قدرمطلق آنها بشود همینی که هست و هستید  و دارید می بینید و دیده می شوید !

همینی که هست ؛ یعنی آش کشک خاله ...!!

آقا ! بخوری پاته ...!

نخوری هم البته که پات هستش ...!

حالا آن سیاه بختی که یکی از این « لولو خورخوره ها » از شانس خوابیده اش  در زندگی به « تور » او خورده و بدتر اینکه سپرش به سپر او گرفته  و با یاد شده هم اتاق ، همکار ، همنفس ، همسر ، همدم ، همسفر و چه می دانم ؛  هزار تا کوفت و زهر مار دیگر بشود ، چقدر درد و عذاب فکری و روحی خواهد داشت ؟!

این می شود که می گویند ؛ طرف از دق ، خودش را کشت ! و یا اگر هم نکشد ، طرف دیگر زحمتش را کشیده و او را دق کش می کند !!

در هر حالا به قول رعیت ها ؛ سه لنگه اش  ، یک خروار است !!!

اجمالا هر دو سر ماجرا جهنم است !!!

البته  این را هم گفته باشم که بنابرقول مشهور : « الجنس ، جاذب الجنس » .

پس به این ترتیب همانطور و همزمان که داریم « جوالدوز» به دیگران زده و دم به دقیقه هم می زنیم  ، یک « سوزن» هم سزاور است به خودمان بزنیم .

چه اشکالی دارد ؟

آسمان که به زمین نمی آید !

از حرف حق حتی اگر تلخ هم باشد نباید رنجید ...

درست مثل داروی تلخ ...

خوشمزه نیست ، ولی برای سلامتی گاهی لازم است .

از قدیم گفته اند ،« کرم » از خود « درخت » است  !!

خود آدم هم در این زمینه کم تاثیر ندارد ...

ما خودمان هم خیلی سلام الله علیه نیستیم ...

ما هرکس را انتخاب کرده و با یک سلام و یا لبخند ، درب دل و ذهن خود را چهارطاق و از دو لنگه بر روی او باز می کنیم ؛ بی تعارف معنایش تعارف برای ورود و دسترسی به داشته ها و داده های ما است !! 

تمام !!! 

مگر کسی می تواند به زور دیگری را تصرف کند ؟!

هرگز !!

حتی اگر جسمش را بشود یک جورهایی با تور قانون و طعمه طمع و چماق رسم و جبر شرایط به بند کشید ، نمی توان روح و فکر را  ابدا  اشغال کرد !

روح و فکر؛  آنجا که می خواهند می مانند و با سیم خاردار و کشیدن دیوار هم نمی توان کلان فرد را به اسارت گرفت و برد !

ولی نکته در اینجاست که وقتی خود فرد چیزی یا کسی را می خواهد ، دیگر کار از این حرفها گذشته است !

مگر کسی را که هرکس روز اول انتخاب می کند ،آنهم با عشق و از روی رضایت ، نیزه در حلقش فرو می کنند و می گویند ؛ همین وبس ؟!

خوب !

خودش خواسته است !!

و تا همه چیز گل و بلبل است ، حرفی نیست !

همین که این تعلق و تمنا عوارض جانبی  خود را نشان داد ، همه دنبال پرتقال فروش می گردند !!!

هیچکس هم ، هیچ چیز را به گردن نمی گیرد !

همه ، همه چیز را به گردن همه کس می اندازند ، بجز خود ...

در هر حال باید در قضاوت جانب انصاف را رعایت کرد .

حتی در مورد دشمن ...

بالاخره ما که در عالم هپروت زندگی نمی کنیم !

کاری به اینوری ها و آنوری های این داستانها هم ندارم .

ما هرکس و هر جا که باشیم ، شادی داریم و غم هم البته داریم ...

 برد و باخت داریم از ورزش بگیر تا معاملات کف بازار  ...

عاشق می شویم ...

عاشق هرچیزی که شما فکرش را کنید ...

متنفر می شویم ...

نفرت از هرچیزی که شما فکرش را کنید  ...

سلامت و بیماری داریم ...

دارایی و نداری داریم ...

تولد و مرگ داریم ...

عروسی و عزا داریم ...

آخه این چه « منطق آشغالی » است که بعضی ها دارند که می خواهند عقاید و توقعات و سلیقه خود را مثل « مسواک شخصی » که هر روز استفاده می کنند  ، بزور در حلق دیگری فرو کنند !

آنهم به اسم اخلاق و رسم و قانون ...

من این را نمی فهمم کسی خط قرمز ها و نرده های حریم جامعه خود را رعایت می کند چه لزومی دارد یک آدم درپیتی که پشتش با رویش خیلی فرق دارد می خواهد برای کسی دیگر خط و ربطی متفاوت و بلکه متناقض تعریف کند و او را مقید به قید پیش فرضهای ذهن خود کند ؟!

من بسیار دیده ام ...

در همه بخشهای جامعه هم اینرا دیده ام ...

آنهم آدمهایی را که با سایرین رابطه انگلی پیدا می کنند !

این امر بسیار امر خطرناکی است ...

من دیده ام کسانی را که خود سهمی از ناهنجاریهای روانی را به اشکال مختلف دارند و تلاش می کنند تا کسانی را که آنها هم به نحوی اختلالات شخصیت دارند به خود جذب نموده و از آنها بهره کشی کنند .

حالا به هر نامی که می خواهد باشد ...

آثار ، افکار و رفتار در دسترس کاملا قابل داوری است .

من اینجا قصد نقد فرد یا جریانی را به صورت مصداقی ندارم ، ولی حرفم این است که ما باید به خود و دیگران اجازه دهیم که همانگونه که هستیم فرصت رشد و بالندگی را داشته باشیم ، نه آنگونه که دیگران ما را می خواهند !!!

این بلای بزرگ و دردی بی درمان است که کسی در استخدام دیگری حالا یا قانونی یا شرعی یا قراردادی درآمده و فقط مثل مورچه کارگر و یا زنبورهای سرباز وظیفه حمالی برای وی را مثل طوق لعنت به گردن خود بیاویزد ، آنهم تا وقتیکه بمیرد و بپوسد و پودر شود !

من در کلینیک تخصصی اساتید دانشگاهی بسیار معتبر و نامدار مریض ویزیت می کنم .

 یک روز نمی دانم سیستم تهویه و یا برق این کلینیک دچار اشکال شد .

زنگ زدند به تاسیسات ...

جوانی برای اصلاح اشکال پیش آمده ، با نردبانی بر دوش و پیچ گوشی و سیم چین و انبر دست که هر کدام به گوشه ای از جیبهای لباس کارش آویزان بود مراجعه کرد ...

به این جوان و با آن سن و سال اصلا نمی آمد که کارمند دانشگاه باشد .

حین اینکه او حالا دیگر بالای نردبان رفته بود و مشغول کارش بود ، تعجب خودم را بایکی از پزشکان در میان گذاشتم ...

ایشان در پاسخ من اینگونه ادامه داد : که این آقا ؛ « خانه زاد !!! » فلان کسک از مسئولین کلینیک است ...!!!

اینها نسل اندر نسل پدرانشان نوکر پدران آنها بوده اند و هرکس به دنیا می آید خانه زاد آنها محسوب می شود !

من داشتم شاخ درمی آوردم !

پرسیدم : « خانه زاد » ...؟!!

جواب داد : بله  !!!

گفتم : مگر این آقا کارتل تامین و فروش « برده » داشته و یا « توله گربه » خانگی پرورش می دهد ؟!! که خانه زاد داشته باشد ؟

گفتند : همینی که هست ...!

حالا این خانه زاد مادر مرده طبق قاعده از خودش اختیار چندانی نداشته و می بایست در راستای منافع و توقعات ارباب خود عمل کند و اگر بخواهد روزی ول کند و برود ، مگر ارباب و سگهایش ولش می کنند ؟! 

این نکته را تا آخرعمرآویزان گوشتان کنید که لطف مکرر، می شود حق مسلم !!

 اگر بنده خدایی روزی نیت خیری داشته و خواسته خدمتی بکند و این خدمت را حسب امر اخلاقی در مواقعی دیگر هم اقامه نموده است ، یواش یواش می شود وظیفه اش !! و خریدار خدمت در این مورد کاملا دچار سوء تفاهم می شود !!!

خانه زاد هم که از آسمان نیفتاده است ! همینطوری به تدریج از کار خیر مستمر به  غلام حلقه به گوش و خانه زاد یک آدم « ایکبیری » که توالت شستن هم به سرش زیاد است ، تبدیل شده است .

پس این فرمول همواره یادمان باشد که : لطف مکرر می شود حق مسلم !

اگر خواستید خدمتی برای کسی بجای آورید ، در لطف هر باره ؛  سرفصل لطف خود را تغییر عنوان بدهید !

 

در غیر اینصورت یک لطف به صورت تکرار پذیر می شود حق مسلمی برای خدمت گیرنده و بعدها اگر نکنید از شما متوقع می شود و گرفتارتان می کند !!

من در اخلاق هم مکرر دیده ام که هر کسی نخواهد اینگونه باشد که مشهور است و مرسوم ومعمول ؛ قاعدتا باید پیه طعن و لعن و تکفیر و تفسیق را به تنش بمالد و آنکه اینگونه می کند خودش از تمام جهات محل نقد است ، منتهی پشت «چالدیوار» مقدسات پنهان می شود .

در عشق هم یک چنین وضعی گاهی برقرار می شود .

قاعدتا عاشق باید برای معشوق خود را خرج کرده و به سرمایه ، تملک و دارایی وجودی معشوق اضافه شود .

ولی بعضی ها باعث زحمت هستند .

وقت گیر هستند .

جلوی دست و پا را شلوغ می کنند .

معشوق را بلا نسبت به غلط کاری می اندازند .

خیری که ندارند هیچی ، شرشان کلافه کننده است .

من عرضم این است ، بالاخره معشوق هم یک بخشش عاطفه است .

یک سهمش احساس است .

یک قدرش خیال است .

این بنده خدا سیستم گوارش و گردش خون و اعصاب مرکزی و محیطی و اسکلت و عضلانی هم دارد .

هزار گیر و گور دیگر هم دارد .

درس دارد .

کار دارد .

اعصابش خراب می شود .

فکرش خراب می شود .

نمره اش خراب می شود .

کارش خراب می شود .

بحمدالله والمنه ، هزارتا « دخالت کن »  و « بپای »  آشنا و غریبه « آن تایم » و« آنلاین »  دارد که بیست و چهارساعته هیچ کاری نداشته و فقط دنبال گرفتن « گزک » هستند .

بالاخره عشق و عاشقی یک آپشن این آدم است ، هزار تا مکافات دیگر هم هست که باید به هرکس و ناکس پاسخ گو باشد .

حالا شاید یک وقتهایی هم سر حال نباشد .

گاهی هم سر کیف نباشد .

خوب ! این که نمی شود « مصب » طرف را درآوری که تو خودت نیستی !

بله ! به هزار و یک دلیل که آدم نمی تواند همیشه خودش باشد .

ما باید بپذیریم که اطرافیان ما متناسب با شرایط می بایست نقشهای گوناگونی را به عهده بگیرند .

این انعطاف پذیری یعنی سلامت روانی و معنوی فرد ...

منتهی در چارچوب عرف مشهور اجتماع .

من نمی دانم آخر بعضی ها « کلم بروکلی » یا « اسفناج » خورده اند که خیلی فرد و شرایط کسی جز خود را نمی فهمند یا خودشان را به آن راه می زنند !

همه چیز با گفتن درست نمی شود ...

خود فرد ، حالا هر کس که می خواهد که باشد باید یک جو شعور داشته باشد .

حکایت رفتار برخی با طرف مقابل حکایت پاکت آب میوه است که نی را در آن گذاشته و هورتی هرچه دارد و ندارد را یکنفس بالا می کشند !!

بعد تفاله اش را در زباله دانی انداخته  و یا اگر بی معرفت تر باشد همینطوری در محیط رها می کنند .

این بیچاره مصرف شده هیچ خیری که نمی بیند ، هیچی  ؛ شر هم گرفتار می شود !

حالا بیا و درستش کن  !

ما همیشه این تجربه ها را در ادوار مختلف عمر خود یا در مورد خویش یا در خصوص سایرین دیده و شنیده ایم .

چه باید کرد ؟!!

من نمی دانم !!!

ولی این را می دانم که این اتفاق به هرکسی بسیار نزدیک است، حتی نزدیکتر آز انچه که فکرش را می کند !

واقعا نسبت ها هم این مشکل را اساسا نمی توانند مدیریت کنند .

شعار زیاد است .

حرف بی مبنا تا دلت بخواهد هست .

یکی می گوید این پدیده در قالب خانواده قابلیت مدیریت شدن دارد .

دیگری مدعی است که معرفت مبنای سو گیری ها و زاویه دادن و زاویه گرفتن ها باید باشد .

آن یکی نوگرایی در سبک زندگی و نو اندیشی در نحو نگرش را ملاک می داند .

تا ایجای قضیه که هرکسی پهلوان نظر دادن و حرف زدن است ....

یعنی قهرمان درافتادن با « باد هوا » !

جالب اینجاست که هیچکدام هم به شکل معنا داری نسبت به تئوری رقیب ، قابلیت استنادی ندارند . 

وجالبتر اینکه خود نظریه پردازان اندر خم کوچه زندگی شخصی خود در تاروپود شرایط خود و بچه هایشان گیرکرده و به دام افتاده اند و از انچه که برای دیگران بافته و فرمایش می کنند ؛ اینجا دیگر کاری بر نمی آید ... !

من مکرر شده است که این موارد را خودم شاهد بوده ام که عرض می کنم .

یک وقتی آدم ظاهر را فقط نگاه می کند و آنقدر به شعارها اعتماد می کند که دیگر فرصت و امکان نگاه کردن به عمق یک ادعا را ندارد ، خوب بالاخره این تا وقتی اعتماد خراب نشده باشد جواب می دهد ، اما همینکه آستر اعتماد از بین رفت ، آنوقت مستورات ومکنونات مدعی ، خود را نشان داده و فرد ناظر و شاید به تعبیری داور ؛ قدرت داوری تازه ای پیدا می کند؛ از اینجا به بعد به قول قدیمی ها « خر بیار ! و باقالی بار کن !! ».

من همین روزها کسی را دیدم که کنده تنومندی از توحید و تقوا و در کل پرستش بوده و خودش آخر کلاس و طبقه بالا و شما بفرما « پنت هوس » مد روز و از بچه های یکی از محلات لوکس بالا شهر تهران است .

همین فرد بسیار مورد اعتماد و احترام است ، به یک آدم « کورفهم» و تازه به دوران رسیده ای که سر و پوزش سرجمع دوریال هم نمی ارزد و از قضا ، جزء قدیم ارادتمند این بزرگوار هم هست ، فرمودند : « من از تو می ترسم !  » و « من از شر تو به خدا و امیرالمومنین علیه السلام » پناهنده می شوم » . « برو ! دیگر هم دور و بر من پیدایت نشود !! » .

خوب این نتیجه همین کنار رفتن غشاء کاذبی است که پیشتر بحثش را کردیم .

اصیلها و نجیب زاده ها و با کلاس ها ، خیلی مشهور نیست که عریان مقصود خود را طرح موضوع کنند ، بلکه نجیبانه وبا ادبیاتی پرنیانی آنرا به مخاطب منتقل می کنند .

منتهی یکی می فهمد و البته زود هم می فهمد .

یکی هم اصلا در باغ نیست !!

تمام هم بشود ، به خبر نمی آید ...!!!

منتهی در این بین مصیبت بزرگ « به کوچه علی چپ » زدن توسط بعضی ها است .

یعنی با پاک کردن صورت مسئله وجعل راه مخفی فرار از زیر بار مسئولیت قهری اخلاقی ، شرعی و قانونی ؛ کاسه حقیقت را برگرداندن.

باید به خدا پناه برد ...

باید به امیرالمومنین علیه السلام پناهنده شد ...

باید تنهایی به موج نزد ...

باید مراقب بود ...

واقعا دیگر مغز من بیشتر از این فسفر ندارد که بسوزاند ...!!!

سرم را بالا می گیرم ...آرنج های هر دو دستم را بر روی میز گذاشته  و ساعدهایم را بلند نموده و درحالیکه انگشتان را در هم می تنم ، برای چانه ام تکیه گاهی فراهم می کنم .

 برف حالا دارد با شدت هرچه تمامتر می بارد ...

و من تقریبا مثل مترسکی منجمد و جامانده در میان مزرعه ای یخ زده ، بر جای خود بی حرکت ایستاده و همینطوری به نقطه ای نامعلوم در بی نهایت خیره شده ام !!

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یار عزیز جان !

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اصفهان ( داستان ) - قسمت دهم

اصفهان ( داستان ) – قسمت دهم

من آن روز مادرم را با لیست کتابهای ترم آینده ام به درمنزل خانم دکترفرستادم .

خیلی نمی توانم تصور کنم در آن وقت چه حالی داشتم ، ولی احتمالا احساسی شبیه دلشوره و اضطرابی خوشمزه آمیخته با چاشنی خجالت بوده است !

شاید ...!!!

شاید فکر می کردم وقتی دستخط من را ببیند او هم همان احساس شعله وری را خواهد داشت که من داشتم !

در خیالم تجسم می کردم که او به خطم خیره شده و وجودش لبریز از محبت خواهد شد ، مثل همه آن وقتهای قبلی ، که هنگام دیدن من ، همینطور می شد ...

دلم می خواست این احساس را « الاستین » وار کش بدهم ، آنقدر که هیچ وقت نه قطع شده و تمام هم نشود !!

دلم می خواست احساس و زمان جنس ژلاتین داشتند !

واقعیت همین است...

نه کمتر و نه بیشتر ...

« تئوری و نظریه شاذ » من در این زمینه یعنی پدیده « چسبندگی های روانی » اینگونه است  که ما وقتی اینهمه مصداق زده می شویم اساسا  برداشت متداول برای این تعلق صدق نمی کند ...

شاید قول مشهور این باشد که : طرف را عشق برداشته است !

ولی واقعیت این است که ما خود را ارتقاء داده وبه سطح جدیدی از انگیزه و افق تازه ای از زندگی ، تغییر شرایط می دهیم .

شاید این تحول نوین روانی حسب اعتبارو قول مشهورنامش عشق باشد ولی معنایش منهدم شدن در هویت دیگری نبوده ، بلکه قرار گرفتن در میدان اثری القایی شبیه مغناطیس است که هرچند چیزی از ظرفیت مبداء کم نشده ولیکن باعث تکامل درکلیت لوازم و معدات وجودی متاثر می گردد .

کاری ندارم ...

بابت این موضوع ما خیلی سنگ طعنه خوردیم ...

گذشت ...

آنروز مادر در حالی برگشت که برخلاف تصور و پیش بینی من خانم دکتری در کار نبود !

همین امرباعث شد که حسابی دمغ شوم ...

بله ...

خانم دکتر اصلا در ان تابستان به خانه برنگشته بود و ترجیح داده بود ، ترم تابستانی بردارد ...

مادر کاغذ را به خانواده اش داده بود که برایش خوانده و او هم کتابها را به آدرس منزل خودشان پست و در نهایت با دو واسطه که مانند « خارمغیلان »  در سر راه ما قرار گرفته بودند به من برسانند .

حسابی حال ما کنسرو شد ....!

دیگر حتی دلم نمی خواست تابستان ثانیه ای بیشتر ادامه پیدا کند !

دلم می خواست همین حالا تابستان تمام می شد ...!

بی حال و حوصله بقیه تعطیلات را با بی میلی هرچه تمامتراسراف کردم ...!!

هر طور بود تعطیلات تابستان تمام و سال تحصیلی جدید بالاخره فرا رسید ...

اواخر شهریور بود که برای شروع کلاسها به اصفهان برگشتم .

کلاسهای دانشگاه چند روزی زودتر از اول مهر و در اواخر تابستان شروع می شد .

یکی دو روز زودتر هم برای گرفتن خوابگاه به دانشگاه مراجعه کردم  ....

این بار به ما که حالا دیگر سال دوم حساب می شدیم ، در مجتمع خوابگاهی خیابان « جی » خوابگاه دادند .

حالا دیگر وضع فرق می کد ...

اتاقی که به من دادند واقعا عالی بود !

اتاق ما دونفره بود ...

هم اتاقی ام هم بسیار پسر دوست داشتنی و متدین و خوبی بود .

از حسن اتفاق ، هم اتاقی ام ، با من همکلاسی هم بود .

بقیه همشهری هایم که در واقع هم اتاقی های سال گذشته ام بودند ،  متناسب حال و تمایلاتشان با آنهاییکه اشتراک اعتقادی ، فکری ، عاطفی و آرمانی داشتند هم اتاق شدند و بدین ترتیب آخرین میخ نیز بر تابوت نعش رفاقت ما محکم با چکش روزگار کوبیده شد و ما راهمان برای همیشه از هم جدا شد ....

القصه ...!

اتاق ما مثل دسته گل بود .

مرتب و منظم .

می درخشید .

وقتی وارد می شدی بوی بهشت به مشام می رسید ...

واقعا غرفه ای از غرفات بهشت بود ...

همه چیز خوب بود ...

من وهم اتاقی ام خیلی با هم مهربان بودیم ...

او اهل یکی از شهرهای استان اصفهان بود ...

دانشجوی پزشکی باسواد ، با هوش ، سخت کوش ، متشرع وبا تقوا و مهربانی بود .

خیلی خوشحال بودم که یک چنین لطفی را خدا به من کرده است .

او ترجیح می داد که وقتهای آزادش را در اتاق سپری نموده و درسهایش را بخواند یا بخوابد و آخر هفته ها را به شهر خودشان برگردد !

البته نماز جماعتها و مناسبتهایی را که در نمازخانه خوابگاه مراسم برپا بود همواره شرکت می کرد .

در کل پسری دوست داشتنی و قابل قبول بود .

من هم تقریبا شرایط مشابهی با او داشتم .

ولی به نظرمی رسید نسبت به او از جهت اجتماعی تا حدی فعال تر باشم .

خودم که اینطور فکر می کردم ...

حالا دیگر تقریبا حدود سه  ماهی از شروع سال تحصیلی گذشته بود .

آذر ماه بود ...

هوا گرفته تر از همیشه  به نظر می رسید ...

بادهای پاییزی سردی که می وزید نوید فرا رسیدن زمستان سختی را با خود به همراه داشت ...

ابرهای باران زا در آسمان همه جا به چشم می خوردند .

پاییز با تمام زیبایی اش همواره غمی خاص را با خود به همراه دارد که این زیبایی همراه غم طرفداران خود را دارد !

مخصوصا اگر باران هم ببارد ....

غمی خوشمزه در زمینه ای بسیار زیبا از طبیعت ...

به نظرم هیچ فصل دیگری به اندازه پاییز توان برانگیختن این همه احساس و شور در انسان را ندارد ...

و این امر تنها اختصاص به پاییز دارد و بس ...

فکر می کنم دهم آذر ماه  ، شب بود که دیدم پیج خوابگاه اسم من را اعلام می کند که جواب تلفن را بدهم  !

آنوقت شب چه کسی می توانست باشد ؟!

خیلی تعجب کرده بودم ، چون من کسی را در این حد به خود نزدیک نداشتم که در آنوقت شب با من تماس بگیرد !

شاید ته دلم می خواست که خانم دکتر باشد !!!

بنابراین با عجله خودم را به اولین تلفنی که در راهرو خوابگاه بود رساندم ...

در حالیکه خودم را برای شنیدن صدایی نرم و دلبرانه آماده کرده بودم ، در کمال تعجب صدایی نتراشیده و نخراشیده و زبرمثل سنباده از آن سوی گوشی تلفن احساساتم را خش انداخت  و من را دچار تنشی ناخواسته کرد !!!

خیلی توی ذوقم خورد ...

ذوق مرگ شدم ...!!!

حالا شما بگو چه کسی بود ...؟!

از این همه پیغمبر « جرجیس » !!!

هنگامیکه نامم را پرسید که آیا فلانی هستم ، به علامت تایید جواب دادم بله خودم هستم ...

بعد از سلام ، با سردی هرچه تمامتر پرسیدم ، جنابعالی ؟!

گفت : دکتر....هستم . رییس دانشگاه علوم پزشکی ...

انگار سیم برق لخت را به من وصل کردند !

سه متر به هوا پریدم !

نزدیک بود ایست قلبی کنم !!

بعنی چه کار با من داشت ...؟!

آنهم با من که دانشجوی « سال دوم » پزشکی یا همان « کلاس چهارده » بیشتر نبودم .

آخه من « الف بچه » کجا و زنگ زدن شخص رییس دانشگاه کجا ...!

خیلی عذرخواهی کردم که به جا نیاورده ام ..

ایشان گفتند : اشکالی ندارد .

و بعد ادامه دادند : من خودم خواستم شخصا به شما زنگ بزنم .

فردا فلان ساعت تشریف بیاورید دفتر رییس دانشگاه ، به مسئول دفترم سپرده ام که برای شما وقت پیش بینی کند ، منتظر شما هستم !

وبعد با من خداحافظی کرد و من هم تشکر کردم ...

سپس صدای بوق گوشی تلفن که در دستم بلاتکلیف مانده بود همینطوری ممتد به گوش می رسید !

و من هم مانند مرده هایی که مومیایی شده اند ، سیخ همینطوری سر جای خودم خشکم زده بود !!

آن شب را تا صبح خوابم نبرد !

فردا وقتی آفتاب طلوع کرد طبق  قرار ملاقات با رییس دانشگاه ، به دفتر ریاست رفتم .

در ساختمان ریاست از آسانسور خبری نبود !

تا رسیدم به طبقه چهارم ، قلبم توی دهانم آمد ...

در راهروی طبقه چهارم اندکی استراحت نموده و نفسی تازه کردم ...

یکی دو مرتبه طول راهروی ریاست را طی کردم تا به شرایط به عادی برسم ...

بالاخره بعد از چند دقیقه به داخل دفتر ریاست وارد شدم ، وقتی خودم را معرفی کردم منشی انگار از قبل منتظر من باشد ، برخورد گرمی با من نموده و سپس به داخل اتاق رییس رفته و هنگامیکه برگشت من را به سمت اتاق مربوطه مشایعت نمود !

وقتی وارد اتاق شدم ، ریسس دانشگاه را دیدم که پشت میزبزرگش نشسته بود .

مردی متقی با قامتی متوسط ، محاسن کوتاه ولی پرپشت ، چهره ای نورانی و بسیار مودب و با شخصیت .

بلافاصله تا من را دید از پشت میزکارش بلند شد !

خیلی شرمنده شدم ...

بزرگواری استاد من را خیلی تحت تاثیر قرار داد ...

به نحویکه نه تنها آن خاطره را هرگز از یاد نبرده ، بلکه بعد از اینهمه سال خود را موظف می دانم که در برابر و جلوی پای مراجعه کنندگانم تمام قد بلند شوم ؛ چه هنگامیکه سمت مدیریتی داشته و چه زمانیکه در دانشگاه به دانشجویانم درس داده ام ، چه هنگامیکه در مراکز درمانی بیماران را ویزیت و درمان نموده و چه وقتیکه در شرایط مساوی با سایر آدمها در محیطی غیر مرتبط با حرفه ام بوده ام ...

بسیاری اوقات ، رفتار بیش از کلام انسانها را تحت تاثیری ماندگار قرار می دهد .

و ما درسهای اخلاقی خود را اغلب به صورت نانوشته از روی دست الگوهای خود اینگونه تمرین می کنیم ...

پیش دستی کردم و به رسم ادب به استاد سلام کردم .

با مهربانی خاصی جوابم را داد و چند قدمی به استقبالم جلو آمد و بعد مرا برای نشستن بر روی صندلی چرمی تعارف نمود ....

از نگاه مهربانش دلم آرام گفت ...

احساس می کردم در پشت عنوان و نامش دلی آرام و زلال درست مثل لاجوردی آسمان جاری است .

به آرامی  و با نرمی خاصی درست روبرویم و بر روی صندلی چرمی قهوه ای دسته داری نشست ...

شاید هرکس دیگری بود پشت میز کارش مستقر می شد ، اما او با این کار خود درس دیگری به من داد که هنوز که هنوز است در خاطرم مانده و سعی کرده ام هرجا مسئولیتی داشته ام  و تا جاییکه بتوانم ، آنرا تکرار کنم  !

من تازه جوانی بیش نبودم و این سبک رفتار برای من بسیار آموزنده بود و مانایی بسیار بالایی می توانست داشته باشد که همینطور هم شد ...

الآن پس ازسالها که پزشک با تجربه ای شده و انواع سمتهای آموزشی و اجرایی و درمانی را در کارنامه حرفه ای خود داشته ، در حالیکه این متن را می نویسم احساس بسیار خوبی از آن روز و رفتار دارم ...

آیا من هم توانسته ام حتی کمی از آن خوبی ها را با دیگران در این سالهایی که گذشته است به اشتراک بگذارم ؟!

آیا خانواده ؛ دانشجویان ، بیماران و همکاران و برادران و خواهران ایمانی هم این گونه خاطرات ماندگار را از من بیاد سپرده اند یا خیر ...؟!

نمی دانم ...

خدایا !

دستانم خالی است و از آسمان کوتاهتر !!

آبرویی و آرزوی چندانی ندارم ...

شما برای آن سالهای رفته و این سالهای مانده از عمر ، من را نزد همه شفاعت و ضمانت بفرمایید ...!

بگذریم ...

رییس دانشگاه علاوه برای اینکه به منشی زنگ زد که برای من چایی بیاورند ، به معاونت دانشجویی خود هم که دکترای بیوشیمی بود اطلاع داد و او هم که وارد اتاق شد با همان محبت و خوشرویی با من بر خورد کرد ...!

رییس دانشگاه خطاب به معاونش گفت : ایشان همان آقای دکتر ... هستند که در باره شان قبلا صحبت کرده بودیم !!

و من نمی دانستم که آنها قبلا در مورد من چه صحبتی کرده بودند !!!

ولی می دانستم که هر دو افرادی اخلاقی و البته مانند هم و بسیار ملکوتی و خوب داشتند .

من تصورم این بود که از قبل من را یک جورهایی باید شناخته باشند .

ویژگی خاصی نداشتم !

لشگر و ارتش و زور و پولی هم نداشتم !!

پسر بچه نوزده ساله لاغر اندامی بودم ، با لباسی ساده و ته ریشی کم پشت ...!

همین !!

سرم را پایین می انداختم از خوابگاه به دانشکده پزشکی می آمدم و به همان شکل هم به خوابگاه برمی گشتم ...

اصلا به دخترهای همکلاسی و سایر رشته ها نگاه نمی کردم !

می ترسیدم با نگاهم به نامحرم کفران نعمت چشمانم را نموده و رزق اشک پای روضه و مجلس عزای امام حسین علیه السلام را از دست بدهم ...

این را سنگفرش سالن ها و راهروها و در و دیوار دانشکده باید روز قیامت شهادت بدهند !

همین الآن اگر یکی و فقط یکی و نه بیشتر از همکلاسهای دختر آن روزهای دانشجویی من را که الآن همه پزشکانی نامدار و موفق هستند شاهد مثال بیاورند ، همین الان آنها را نخواهم شناخت !!

یعنی روز اول ورودم به رشته پزشکی با روز آخر فارغ التحصیلی ام هیچ فرقی نداشت و من مطلقا با هیچ دانشجوی دختری نه هم کلام و نه همگروه شده ، نه هیچوقت به بهانه جزوه دادن و جزوه گرفتن بده بستانی کردم و تا آخر هم همینطوری بود .

به هر حال رییس دانشگاه و معاونش بعد ازسلام و احوالپرسی ، جزییات دیگری را از من پرسیدند که من هم متناسب با پرسش ها ، پاسخهای مرتبط را می دادم .

بیشتر سئوالات هم حول و حوش مسجد و هیئت و اخلاقیات و شرعیات بود ...

از من پرسیدند که تمایل به شرکت در هیئتهایی که در سطح شهراصفهان برگزار می شود دارم ؟!

که من علاقه ام را به این قبیل امور عنوان نمودم .

بعدها من مکرر با معاونت دانشجویی دانشگاه دو نفرمان با هم و با ماشین شخصی آقای معاون ، شبها به هیئت های مختلف منجمله مجلس یکی از حضرات آیات که در حال حاضر نماینده مجلس خبرگان رهبری اصفهان است  و آن موقع حجه الاسلام بود می رفتیم ...

و من می دیدم که در طول مسیر معاون دانشگاه چگونه حین رفتن به هیئت  اشک می ریخت !!!

اینها برای من درسهایی گرانبها بود که شاید در این سالها باید می آموختم ...

سالها و خاطراتی که هیچکدامشان دست من نبود !!

در هر حال یکی از مواردی هم که مطرح شد این بود که به من گفتند که روز شانزده آذر که روز دانشجو است ، به نمایندگی از دانشگاه علوم پزشکی اصفهان به صدا و سیما رفته و در یک گفتگوی زنده تلویزیونی شرکت کنم ...

من دانشجوی سال پایین بودم و از میان آنهمه دانشجوی دانشگاه مادر ، من را به نمایندگی خود در این میزگرد برگزیده بودند جای تعجب و البته بسی خوشحالی توام با غرور برای من داشت ...

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ما و آدمها

من اعتقاد دارم هر چیز خواستنی ضرورتا ، دست یافتنی نیست ...

حالا از عالمش بگیر تا آدمش ...

شما فرض کنید یک شاخه گل ، یا یک اثر هنری ، یا یک شاهکار ادبی  و یا یک پدیده تکنولوژیکی را که می بینید و می شنوید و می خواهید ، آیا از بن و ریشه و بیخ ؛ درخت کن می کنید و به خانه خودتان می آورید ؟!!!

مگر شما وقتی یک هواپیمای پهن پیکر را می بینید و آنرا تحسین می کنید ، تا حالا به این فکر کرده اید  که کاش می شد آنرا با خودم به خانه مان  می بردم !

آن هواپیما بجز در هوا به هیچ درد دیگری نمی خورد !!!

و خیلی چیزهای دیگر ...

بالاخره هرچیزی را که آدم می خواهد و دلش می خواهد ضرورتا به این معنی نیست که « الا و لابد » باید آنرا داشته باشد  !

نمی شود ...

خیلی وقتها هم نمی شود ....

دوست جراحی داشتم که برایم خاطره ای را تعریف کرد .

ایشان گفتند : دو تا دختر دارم که هر دو خردسال هستند .

روزی با خانواده به باغ وحش رفتیم .

در یک قفس ، شیری با دو تا توله شیر خیلی خوشگل و توپولی توجه همه را به خود جلب کرده بود .

دختران من به من اصرار می کردند که یکی از آنها را برای ما بخر !

این دوست جراح ما می گفت : من نزد رئیس باغ وحش رفتم و پرسیدم : این توله شیرها فروشی هستند ؟!

رییس باغ وحش به من گفتند : بله !!!

قیمت را پرسیدم : یک عدد نجومی را اعلام کرد .

به رییس جواب دادم : اشکالی ندارد ...!

و بعد این را هم پرسیدم  که : حالا ، اینها چه چیزی می خورند ؟!

مسئول باغ وحش در پاسخ پرسش من گفت : روزی یک گوسفند !!!

حالا شما حساب کنید نگهداشت اینها با احساسی که فرد از مالکیت آنها دارد کاملا متفاوت و بلکه ممکن است متناقض باشد .

در عالم مناسبات و قواعد ما انسانها هم به شدت این موضوع صدق می کند .

شما یک وقتی ، یک کسی را در یک موضوعی فوق العاده می یابید و دوست دارید که مال شما باشد و یا شما مال او باشید !!!

بعد که به هر دلیلی این شرایط محقق می شود ، می بینید که کاملا یک خطای دید وحشتناک را دچار شده اید و صدها بار به خودتان لعنت می فرستید که چرا من یک چنین اشتباهی را کردم !

واقعیت هم همین است ...

انسانها مطلق نیستند .

انسانها با هم کامل می شوند .

ما نقص خود را با کمال دیگری جبران می کنیم .

این کشش ها به معنای تمایل باطنی انسانها به تکامل است .

ولی هرگز به معنی تعلق باطنی انسانی به انسان دیگری نیست ...

همیشه این نقطه ، گلوگاه سوء تفاهم ها است .

افراد به اشتباه تصور می کنند تعلقات موضوعی به معنای پذیرش سایر لوازم و جهات هویت و شخصیت آنها است ، که این امر کاملا برداشتی کاذب و البته اشتباه است .

اصلا چه کسی گفته است « التزام به یک شیء التزام به لوازم و اجزاء آن شی » است ؟

یعنی شما اگر به یک آدمی ارادتی از بابت دانش و دینداری و هنر و فن پیدا کردید ، به این معناست که بند را آب بدهید و خودتان را به نفع او به حراج بگذارید ؟!

فرض بفرمایید کسی ورزشکار خوب یا مکانیک خوب یا بقال خوب یا کارمند خوب یا بازاری موفق، پزشک و مهندس قابلی در رشته مرتبط با خود است ، آیا این بدان معناست که ما مثل « اسب تراوا » همه بدی ها و نقص و اشکالات او را به دلمان و به فکرمان راه داده و بعد برای بیرون کردن آنها که البته بسیار دیر هنگام و نشدنی است به چه کنم ، گرفتار شویم ؟!!

بسیاری از شکستها در بسیاری از حوزه های زندگی ما حاصل همین بی تدبیری است ...

حاصل همین اعتماد بی مزه و نابجاست ....

حاصل همین بی دقتیهاست ...

از قضا نقطه شروع اختلافات نیز از همین جا است !!!

یعنی ما فقط یک حسن را دیده و مانند عدسی آنرا درشت نمایی کاذب نموده و سایر پرتگاههای شخصیت شخص را نادیده گرفته و به لبه بدبختی که رسیدیم ، آنوقت دچار پارادوکس شخصیت می شویم !!!

که البته این پارادوکس در این هنگام ، نابهنگام به درد عمه مان می خورد ...

چون دیگر کار از کارجا گذشته  است ....

در حال هرکس در آن بخشی که نیاز به بالایش و پالایش  دارد ، باید طبق قانون ظروف مرتبط خود را و ظرفیتهای خود را با ظرفیتهای موجود پیرامون خویش تراز کند ...

در وجوب تحقق این امر حرفی نیست ...

ولی یادمان باشد جز معصومین علیهم السلام ، هیچکس کامل نیست ...

هرکسی را باید به نسبت سرانه داشته هایش استفاده و تکریم نمود و بیشتر از آن و جز آن بسیار بسیار بسیار برای فرد گران تمام شده و حتی ممکن است خسارت هم صد البته به بار بیاورد ...

من یک جایی یک متنی را خواندم که فکر کردم حرف حق و حسابی است که روایتش بی برکت نیست . فلذا به لحاظ رعایت امانت عین آن متن را تقدیم می کنم :

  

« بعضی آدم ها را نمی شود داشت

فقط می شود یک جور خاصی دوستشان داشت !

بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آن ها!

اصلا به آخرش فکر نمی کنی

آنها را باید دوستشان بداری

آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق !

یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست ... این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم

در کنج دلت تا ابد یک جور خاص دوست داشته خواهند شد....»

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بیچاره من و دلم ...

داستان اصفهان به قسمت « نه بعلاوه یکم » رسید و آرام آرام « فیل » من یاد « اصفهان » می کند و دلم می خواهد قسمت « دهم » را شروع کنم ...

دل دل می کنم که بنویسم ...

زمان زیادی ندارم ...

باید از کلینیک یکراست به بیمارستان بروم ...

شاید فرصتی شد ، مثل همیشه در دل شبها و سکوت بیمارستان ، قسمت دهم را هم شروع کردم ...

قسمت « نهم » هم شهد انگبین بود و هم زهر هلاهل ....!

خودم نفهمیدم چی شد ...

آنقدر که خواننده سینه چاک و عاشقان جگر پاره خاطرخواهش بودند ، همانقدر هم دشمنان خونی و قسم خورده داشت  !

و بیچاره من و دلم که این وسط ، مابین موافقین و مخالفین شده بودیم گوشت دم توپ !!!

عاشقان دیوانه وار هورا می کشیدند و من را تشویق به ادامه شرح ماجرا می کردند ...

عشق ستیزان و در کل عاقلان و ریاضی مزاجان هم  مانند غیظ جهنم  تنوره کشیده و من را به ترکه و دسته بیل و کمربند انتقاد سیاه و کبود کردند ...

خلاصه ما شده بودیم مثل این کتک خور فیلم سینمایی ها ...!

در حالیکه یکی نبود از هر دو طرف دعوا بپرسد :  اصلا شما را « سننه » !!!

من عاشق شده بودم و نمی دانم چرا اینها اینجوری ، یکجوری شده بودند ؟ !!!

اینوری ها « درود بر ... »  و « زنده باد ...»  می گفتند و  مرا شیر می کردند  ...

آنوری ها  « مرگ بر ... » و « مرده باد ...» می گفتند و مرا محکوم می کردند ....

خلاصه عاشقانه ای شیرین بود که حین مزمزه شدن ، کوفت و زهر مارم شد ...!!

حالا ببینم بالاخره می توانم و یا از دست این حضرات موافق و مخالف اصلا می شود  که قسمت دهم را شروع کنم یا نه ...؟!

امید به خدا ....

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نوشتن و خواندن ...

من معتقدم نوشتن تاثیر بسیار بهتر و بیشتری از دیدن و گوش دادن و صحبت کردن بر افراد می گذارد .

کلام و نگاه ؛ تاثیرات رفیع و بلند مرتبه  ولی مقطعی  و ناپایدار از خود به جای می گذارند ، درست  مانند یک موج مرتفع و سهمگین اقیانوس ...

شور و هیجان « انقلابی گری » و « پدیده عاشق شدن » از همین مقوله اند .

لیکن نوشتن به صورت مستمر در«  عرض »  و نه « طول »  زمان  تاثیراتش را القاء می کند ، مانند بارش آرام و دامنه دار باران و برف بر سرزمین های گوناگون که تغییرات متفاوت و بلکه متناقضی را در اکوسیستم موجب شده و همین امر باعث زیباسازی حداکثری فضای آفرینش می شود .

شاهد مثالم  در خت لیمو هستش که در یک خاک و با فاصله یکی دومتر ، هم درخت لیموشیرین و هم درخت لیموترش هر دو میوه می دهند !

یعنی شیرینی و ترشی از یک خاک و در کنار هم ...

منظور اینکه نوشتن و خواندن ؛ همه گونه مزاجی را بارور می کند ...

فارغ از سو گیری های نحله ها.....

با کلام و نگاه ؛ فرد ممکن است به هیجان در آمده و رویکردهای خاصی را نیز از خود نشان دهد ، ولی نوشتن فرد را وارد معناگرایی برتر و حتی اندیشه ورزی نوینی می کند که همین تغییر باعث تکامل حیات مفهومی افراد و در مجموع جامعه هدف می گردد !

این است که در نوشتار چه نویسنده و چه خواننده هردو  دلشان برای خودشان و برای هم  تنگ می شود !!

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پاسخ دوم به مقاله بی شعوری

پاسخ به طرح سئوال در مورد مقاله بیشعوری :

« جواب سوال واضح است  هر فردی باشد مهم نیست مهم آن است که نویسنده  با عینک و چشمان بی فکر و از روی نادانی و بی ادبی  به دیگران نگاه می کند و به مخاطبی که وقت می گذرد و می خواند توهین می کند  و از خود تحسین... »

 

توضیح مهم  : مرجع ارجاع تمام ضمیرهای افعال جملات بالا ، البته با کسب اجازه از شما بزرگواران  ، شخص من  هستم  ...

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پاسخی برای مقاله بیشعوری

جواب مقاله  بیشعوری که به من داده شد :  «  عجب  نویسنده بیشعور  نفهمی  هستی ... »

 

شما فکر می کنید نویسنده این نظر ، ممکن است چه کسی باشد ...؟!!!

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بیشعوری !

من این حرف سعدی خدا بیامرز را حرف بسیار درستی می دانم که می فرمایند : « ادب از که آموختی ؟  از بی ادبان ! »

واقعا بعضی رسوم ادب همیشه از بستری معقول و با پیش فرضی تعریف شده محقق نمی شود !

بی شعوری ؛ رهیافت و راهبرد بسیار تاثیر گذاری در فهم شرایط وتعدیل ناسازواره ها به سازواره هاست .

وقتی شما در اثر بیشعوری مجبور می شوید عقب بیفتید  !

از هر چیزی که فکرش را کنید ...

کاری نمی شود کرد ...!

باید فقط منتظر ماند ....

منتظر رنگها ...

قرمز ...

زرد ...

سبز ...

چهارراهها ...

درماندنها برای شاید رفتن ها و کی رفتن ها !

منتظر زمان ...

ضرباهنگ منظم گذشتن و درگذشتن ...!

منتظر آرزوها ...

گزاره گذرنده ای به نام زندگی ...

وقت ...

قرار داد عقربه ها با خودشان و سایر از مثل خودشان ...

و شاید شمارشگرهای دیجیتالی ... هووی جدید آنها ...!

ساعتهای سنتی ...

ساعتی کامپیوتری ...

همه و هیچکدام ...

چه می توان کرد ...؟!

فرصتها می روند ...

رنگها عوض می شوند ...

و ما  ؟!

گاهی بی جهت می مانیم در حالیکه باید می رفتیم...

قبل از همه اینها ...

و می رویم وقتی که باید می ماندیم ...

مدتها پیش از آنها ....

بی شعوری یعنی راز تمام تناقض ها ...

در ما و بر ما ... !

من چه می گویم ؟!!

شعر سپید ؟!

خاک عالم ...!!!

دلی که  از درد  دارد می ترکد ...

شعر و شاعر برنمی دارد و نمی تابد ...!

دل بده قلوه بگیر ...

ریه بده کلیه بگیر ....

برای مانده ها هم نیست ؛ چه برسد به درمانده ها ....

اصلا ولش کن ...

چهارده سال بی شعوری ...

کم زمانی نیست ...

حالا که نمی توانم بروم ...

حتی اگر بخواهم ...

چرا درمانده در ماندن ایستاده  تا   بمیرم  ....؟!!!

برمی گردم ...؟!

برمی گردم پیش خدا ...!

همانجا که روزی آمده بودم ...

نماز هست ...

دعا هست ...

روضه هست ...

اشک هست ...

مناجات هست ...

منبر هست ...

منبری هم هست ...

و پا منبری نیز ...

عالم هست ...

روحانی هست ...

مداح هست ...

گریه کن و سینه زن هم هست ...

مسجد هست ...

نمازگزار هم هست ...

هیئت هست ...

نذری هست ...

حاجت هست ...

حاجتمند هم هست ...

اجابت هست ...

همه چیز هست...

تازه توبه هم هست ...!!!

خدایا ! می خواهم برگردم ...

من هم بر می گردم ؛ مانند همه انهاییکه برگشته اند ...

دنیای برگشته ها ...

خروجی دور برگردان سرگشته ها ...!

و من که می خواهم و حتما هم می مانم همین جا ...

درست همین جا ...!

همین جا که خوب است ...

پیش خدا ...!!!

پیش خدا که خوب است ...

و خدایی که ...بی شعور نیست !!!

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سلام نیمه شب به امام حسین علیه السلام

 

الآن حدود نیمه شب است... 

لپ تاپم  بر روی میز پزشک کلینیک و روبرویم باز است. 

دقایقی کوتاه است که کلینیک خلوت شده است... 

بر خلاف بیمارستان که تازه از الآن شلوغی ها شروع می شود.... 

مداحی هایی  که از  اول شیفت عصر،   یعنی ساعت دو بعد از ظهر،  آرام و در حد زمزمه داشتم گوش می دادم و بیماران را معاینه می کردم را حالا بیشتر کرده ام.... 

مداح می خواند: سلام من به حسین علیه السلام و به کربلای حسین سلام الله علیه... 

 من هم رو به کربلا می ایستم و به امام حسین علیه السلام،  سلام می کنم....!

یا امام حسین صل الله علیک......   سلام!!!

پیش خودم و در خیال خویش تصور می کنم که بوی خوشی می پیچد و سراسر فضا را سرشار از خود می کند ...

چقدر  اینجا و خیالم خوش بو می شود.... 

رایحه مست کننده سیب همه جا را پر می کند.... 

حتی کیسه های هوایی ریه هایم را....

و من غرق در عطر شکوفه های صورتی اینهمه باغ سیب می شوم....

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح آلتی حلت بفنائک... 

 

 

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حرف اضافه

 

نشستن روی سکو و گفتن لنگش کن!

کاری که تماشاگران کشتی در سالن مسابقات و پای تلویزیون به خیال خودشان به کشتی گیر وسط تشک کشتی فرمان می دهند...

حالا آن مادر مرده گرفتار یک نره غول بی شاخ و دمی است که هرکسی باید خودش را جای او و در شرایط او بگذارد و بعد توقع فرمان دهی و فرمانپذیری داشته باشد!

آدم باید از دل شرایط راه باز کند... 

این حرفها را همه بلدند  و دیگر هر کسی که از این خرده فرمایشات می کند،  حنایش رنگی ندارد!!! 

مهم اعتبار سنجی فرد از عمل صالح است. 

هر کسی به جایی رسیده است،  اشکالی ندارد گزارش راه و گزارش کار بدهد! 

حالا عابدش باشد یا عالم،  خیلی فرقی ندارد. 

فی سبیل الدنیا باشد یا فی سبیل العقبی.... 

کسی که حرف زیاد می زند و ادعای زیادی دارد ؛ قدر مطلق خودش متناقض با ادعای مدعی رفتار می کند. 

این یک قانون است... 

مثلا کسیکه مدعی است: من که دروغ نمی گویم،  یقین دروغگو بوده و این دفاع روانی او از عمل اکتسابی و منسوب است. 

یا کسی که دیگران را به انحراف و فساد متهم می کند،  خودش کانون و لانه فساد می باشد که باید بسیار از وی ترسید و تا جاییکه ممکن است حذر کرد. 

حرف مفت،  زیاد است... 

حرف مفت زن هم به همان اندازه و بلکه زیادتر.... 

اینها در هر دو وجه خطای دید ایجاد می کنند... 

کسی که خودش اولین عامل به اعتقادات و مفاهیم موضوع باور خویش است ؛ سزاوار احترام است... 

لازم نکرده برای همه قاضی باشیم و برای خودمان وکیل مدافع!!! 

کار خوب و خوب که کار کردیم،  آنوقت حرف بزنیم... 

وگرنه حرف اضافه و گزافه ممنوع.... 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ من هنوز هستم

آدم وقتی می میرد ، شانس زیادی برای برگشتن به شرایط زندگی قبلی ندارد ...

خواهش و تمنا هم فایده ندارد ...

خداوند متعال هم بی رودربایست ، حرفش را زده است  !!!

ولی من این افتخار را داشتم که دوباره زخم آسمان را باشم ...

من رفتم و به یک روز نکشیده برگشتم !

خدا خواست که برگردم  !!

خدا نمی خواست که نمی توانستم ... !!!

ای جانم خدا ...!

رفته بودم ولی ...

دیدم مرگ بردار نیستم ...

من نمی توانم بمیرم ...

یعنی نمی شود که بمیرم ...

رفتم که برای همیشه بمیرم ...

ولی دیدم نمی شود ...

من برای مردن ساخته نشده ام ...

من زنده ام ...

من برگشته ام !

همه و شاید خیلی از رفتنیها هرگز برنگشته اند ...

کسانی  که  روزگاری آتشفشانی غیر قابل مهار از اندیشه و احساس بودند و حالا کوهستانی منجمد ، یخ زده و خاموش اند ...

گدازه های آنها در زندگی سالهاست که لخته و سرد شده است ...

خودشان هم سنگ ...!

ولی من همچنان هستم ...

آتشین ....

حتی بهتر و شعله ورتر از همیشه ....

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک