زخم آسمان


+ باباخدا ...!!!

نام هرم مازلو را  n بار شنیده ام  .

یا امتحان داده ام ، یا امتحان گرفته ام یا برای بحث از آن استفاده کرده ام .

منتهی هیچوقت خودم را مخاطب آن ندانسته ام !

یعنی کاری به کارم نداشته است و بنابراین من هم کاری به کارش نداشته ام  !

از دیروز به اینور من هرم مازلو را می فهمم !

وقتی بانک برای یک قسط عقب افتاده ، گوشت بدنت را می ریزد ؛ آدم آن موقع می فهمد کجای هرم مازلو است !!

الان من در کف هرم مازلو که چه عرض کنم ، در زیر پله هرم مازلو هستم !!!

دیروز حدود ظهر مثل بازی مارپله  ، مار بانک من رانیش می زند ، یکدفعه دیدم سر خوردم و خانه ها را شیش تا یکی سقوط آزاد کردم !

الآن حال من ، حال بر و بچ  پایین محله هرم مازلو و مار گزیده های بازی مارپله است !!

به این معنی که حالی و دل و دماغی برای نوشتن ندارم ...!!!

اما اشکالی ندارد !!!

درست است که حالم کوک نیست ، ولی هنوز به خدا رو نزده ام !

تا دقایقی دیگر اوج خواهم گرفت !!

بانک کیلویی چند و مار سیخی چند ؟!!

می روم تا وضو بگیرم ، نماز بخوانم و بابا خدایم را بیاورم  ؛ ببینم این بانک چه می گوید ...؟!!!

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ محبوب چهارده ساله

تازه رسیده ام ...

یک کله ،  لپ تاپ را عجله عجله باز می کنم و شیرجه می روم توی وبلاگ !

پنجشنبه شب ، بعد از سبیل بیسکوئیتی تا همین چند ساعت قبل همه اش بیمارستان بودم و نه امکان و نه وقت و نه حال و نه نه نه ...هیچ چیز مجالی برای نوشتن باقی نگذاشت !

انگار از زندان آلکاتراس فرار کرده ام !

به شدت احساس نوشتن وخواندن می کنم !

دیروز هم همین احساس را داشتم ، ولی کاری از دستم بر نمی آمد .

می نوشتم ، چه نوشتنی ؟!  فرط و فرط نسخه بود که با دارو سیاه می شد .

دوتا خودکار تمام کردم !!

منتهی در فضیلت بیماریهای تنفسی و گوارشی و از این دست بیماریها مربوط به سایر ارگانها !

چاره ای نبود ...

در فواصل ویزیت بیماران ، فراقتی که فراهم می شد و به پاویون پزشک می رفتم، روپوش سفید را به چوب لباسی آویزان و دراز به دراز روی تخت از هوش و حال رفته ، مثل این مرگ مغزی ها  نگاهم به سقف خیره مانده و شبیه به علفخواران آنچه را که در ذهن داشتم ، دوباره و چند باره برگردانده  و  نشخوار شکلی و محتوایی می نمودم  !

تا می آمدم مزه  این جویدن و بلعیدن چند باره را  کش بدهم ،  زرررررررر ، زرررررررررر  تلفن از ایستگاه پرستاری زنگ می زد که آقای دکتر مریض دارید !

یکبار که در اتاق معاینه نشسته بودم ، بیمار که بیرون رفت ؛ تصمیم گرفتم تفعلی به حافظ بزنم !

از روی صندلی چرخان  و پشت میز عریض و طویل پزشک برخاستم و از قفسه کتابها ، دیوان حافظ را برداشتم و دوباره روی صندلی و پشت میز نشستم .

از شکاف در اتاق پزشک بیرون را نگاه کردم ، دیدم خبری از مریض نیست !

صلواتی به نیت حضرت زینب سلام الله علیها فرستاده و هدیه به جناب حافظ کردم .

کتاب را باز کردم این شعر آمد :

 

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

 

ز وصل روی جوانان تمتعی بردار

که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر

 

نعیم هر دو جهان پیش عاشقان به جوی

که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر

 

معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم

که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر

 

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق تدبیر من شود تقدیر

 

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

 

چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک

که نقش خال نگارم نمی‌رود ز ضمیر

 

بیار ساغر در خوشاب ای ساقی

حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر

 

به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصیر

 

می دوساله و محبوب چارده ساله

همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

 

دل رمیده ما را که پیش می‌گیرد

خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر

 

حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ

که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

 

نمی دانم چرا بر خلاف همه ، من الآن نظرم این است که منظور حافظ از معشوق چهارده ساله ؛ یک آدم چهارده ساله نیست !

نظریه من این است که منظور حافظ ، تجربه موفق چهارده سال محبت است !

محبوبی که چهارده سال ، این راه را با حافظ آمده و طرف مذاکره و مشاوره با وی بوده است ...

چهارده سال !

بیمار در می زند و اجازه ورود می خواهد ...

و من به محبوب چهارده سال می اندیشم !

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سبیل بیسکوئیتی

فرصتی شد بعد از نماز مغرب و عشاء ، دقایقی در مجلس ختم مادر یکی از دوستان شرکت کنم .

باران می بارد ...

وقتی وارد مجلس شدم ، بعد از عرض تسلیت و خوش آمدگویی و تعارفات معمول ، برایم قرآن آوردند .

حزب مجلدی از قرآن را با احترام برداشتم ، بر روی چشم نهاده ،بوسیده و باز کردم .

در اولین صفحه عکس مردی به چشم می خورد که به نظر می رسید توسط بانیان به نیت نامبرده چاپ شده باشد .

عکس سیاه سفید قاطی با کرم قهوه ای بد رنگ ! چهره مردی با سبیل بیسکوئیتی و موهای آلاگارسونی و فیگور قدیمی و د مده !!

تصویری که بیشتر در حجله های زنگ زده ، با شیشه کدر و ترک برداشته که شیرابه ای مرکب از آب باران ، صمغ درختان بالای سنگ قبر و خاک نیک ؛  به مرور زمان کاغذ عکس را خمیر و کج و معوج نموده و تنها در ناکجای قبرستانها می شود گاهی ،  آنهم به صورت کاملا اتفاقی دید !! 

تازه سالی به دوازده ماه هم محض رضای خدا ، کسی لگدی  به گور آنها نمی زند !

در تمام مدتی که آیات را می خواندم حواسم پیش سبیل بیسکوئیتی طرف بود و اصلا نفهمیدم چه خواندم !

این هم شد فاتحه رفتن ما در این شب جمعه بارانی ...!

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ غم اربعین ...

 نتیجه تصویری برای زمستان در قبرستان

غمی نبود اگر هر ماه ، یک اربعین میداشت .....

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چرا من ؟!

از سالن انتظار بزرگ کلینیک ، صدای دنگ و دال و ساز و آواز تلویزیون به گوش می رسد .

امروز دیگر در عمل ماه صفر تمام شده محسوب می شود .

اما این برای من فقط بر روی کاغذ است !

نمی دانم چرا نمی خواهم قبول کنم ...

 بااینکه بسیار فعال و پرتحرک و مهربان و خوش خنده و با بقیه آدمها صمیمی و اهل مزاح و شادی ام ؛ حالا چه اهل خانواده باشند و چه همکاران و چه بیماران ؛ ولی خودم در خودم تمام قامت شعله ور غم هستم !

دلم روضه امام حسین علیه السلام می خواهد !

دلم می خواست خیلی بهتر از این که هستم می بودم .

احساس می کنم آنکه باید باشم ، هنوز نیستم !

و این شدنی نیست مگر به برکت معرفت و گریه بر مظلومیت اهل البیت علیهم السلام .

فرصت نوجوانی و جوانی خیلی زود می گذرد .

عبادت در آن سالها بسیار خوشمزه و خواستنی است .

سن که بالاتر می رود دیگر آن حال و توان و فرصتها فراهم نیست !

فقط حسرتش می ماند . درست مثل الآن !

خیلی دلم می سوزد !

می توانستم بیشتر از این که هستم و متفاوت تر از این که هستم باشم .

تفکرم ...

حالم ...

الآن که ماه مبارک رمضان و محرم  می آیند و می روند به چه کنم می افتم !

به عنایت معصومین علیه السلام امیدوارم  و از خودم شرمنده !

یواش یواش باید بار و بقچه رفتن را بست ...

تصور می کنم آدمهایی را که سالها پیش گذشته و درگذشته اند .

جمجمه های آنها حالا پر از خاک شده است .

حدقه های چشمان آنان نیز ...

قفسه سینه آنها هم ...

در کنار هم هستند ، در حالیکه حالی از هم نمی پرسند !

هر کس در رهن عمل خویش است .

یقین آنها هم دلشان برای روزهای زندگی تنگ شده و می خواهند تا این روزها را بازهم  باشند ، تا شاید وفقط شاید متفاوت از آنچه بوده اند ؛ بلکه باشند ! 

 باران که می بارد...

همه جای قبرستان خیس و سرد و نمناک و غرق در سکوت می شود .

برف که می بارد ...

آرامش قبرستان مه آلود ، اسرار آمیز و ناشناخته است.

نه صدایی ...

نه هیچی ...

ما هم مسافران این سرنوشتیم .

امید ما به همین روضه ها است .

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ متنی برای تغییر حال و هوا

دیشب دیدم نمی شود بی نوشتن سر کرد .

اگر بنا باشد که مثل سوزن یک کاره فقط مریض ویزیت کنم که تمامی ندارد .

بیمارستان شب قبل 140 تا ، کلینیک صبح 50 تا ، الآن هم که از مرز 30 رد شد و دارد همینطوری به جلو می تازد ...!

گفتم اول ماه ربیع حال و هوایی تازه شود .

خودم که محرمی ام ...

خودم که هنوز داغدار داغ و غمگین غم هستم ...

خودم مثل هیزمی که آتش گرفته و حالا خاکسترش مانده ، در لابلای خاکسترم هنوز آتش دارم ...!

دیدم بار دلها باشم ، خدا را خوش نمی آید !

بنابراین از درایو D لپ تاپ که متنها را چه علمی و چه ادبی نگه داری می کنم ، داستانی از نوشته های مرحوم بهمن بیگی را انتخاب می نمایم .

متن به صورت کاغذ روزنامه عکس گرفته شده و من مجبورم دوباره آنرا تایپ کنم که همین هم برای من داستان شد !

از اینور مریضها بیشترشان دستگیر و  تقریبا بد حالند .

از آنور هم بر خودم واجب می بینم ، متن را به امروز صبح برسانم !

خلاصه تا پاسی از نیمه شب گذشته ما بیشتر از آنچه باید باشیم ، بودیم !!

خدا را شاکرم که متن به امروز اول وقت رسید که روسفید باشم .

امیدوارم که مقبول و مفید مطالعه طبع نازک اندیشان قرار گیرد .

ضمن اینکه آثار مرحوم بهمن بیگی هر چند در بعضی جاها منتقد و مخالف  با آنها هستم  ، به نظر من واقعا ارزش خواندن دارد .

اولین باری که به من پیشنهاد شد ، از طرف دوست بزرگواری بود که نام و نشانی نداشت و نخبه هم به حساب نمی آمد !

ابتدا خیلی محترمانه و با زیرکی زیر بار نرفتم .

خودم آنقدر سمن داشتم که به یاسمن نمی توانستم برسم !

ولی چون دلم نمی خواست دلش بشکند ، قبول کردم تورقی به کتابی که به من داد بنمایم .

همان چند خط اول کافی بود که با جرات گفته باشم که نزدیک به یقین تمام نوشته های منتشر شده ایشان را با اشتیاق خوانده و به لحاظ ادبی و سبک نگارش بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم .

در فضای مجازی آثار ایشان موجود است .

اگر کسی علاقمند به مطالعه باشد از نظر اینجانب ،گزینه مناسبی است .

و اما اصل ماجرا ...

 

من پس از فراغت از تحصیل دانشگاهی و گشت و گذاری در ایل به مسند و مقامی کوچک در بانک ملی دست یافتم ، ولی ارقام و اعداد نتوانستند ذوق مختصرم را در کار نویسندگی بخشکانند و کتابچه ای در باره آداب و رسوم عشایری انتشار دادم .

کتابچه ام را عده ای از نام آوران ادب پسندیدند و با نوشته های محبت آمیز در نشریه های معتبر روز ، سرم را به آسمان رساندند .

انتشار این کتاب سبب شد که من به یکی از محافل ادبی بزرگ آن زمان راه یابم .

ستاره این محفل ، نویسنده معروف ایران صادق هدایت بود .

این انجمن غیر رسمی و دوستانه صبحهای زمستان در سالن کافه فردوس و عصرهای تابستان در حیاط رستوران کنتینال که هردو در خیابان استانبول بودند تشکیل می شد .

گروهی از استادان دانشگاه ، نویسندگان شهیر و هنرمندان برجسته ، هرکس به خرج خود ؛ دور هم جمع می شدند .

چای و قهوه می خوردند و به بحث و گفتگو می پرداختند .

گفتگوها شیرین و آموزنده بود  و صادق مثل نگینی گرانبها در میان چنان حلقه طلایی می درخشید .

من در این انجمن با بسیاری از بزرگان و هنرمندان آشنا شدم و یکی از آنان موسیقیدان و آهنگساز مشهور ، پرویز محمود بود .

پرویز از استادان مسلم موسیقی کلاسیک غربی بود .

اسم و رسم بسیار داشت .

او دوره مدرسه عالی موسیقی بروکسل را با ممتازترین درجات هنری به پایان رسانده بود .

نغمه پرداز گرانقدری بود و برمبنای ترانه ها و داستانهای محلی و بومی اهنگهای ارزشمندی می ساخت .

جماعات فرهنگی و دانشگاهی ، فرنگ رفته های باسواد و جمعی از فرنگی های مقیم تهران برای حضور در کنسرت هایش  سر و دست می شکستند .

بسیاری از منتقدان سخت گیر هنری ، کارهای او را سزاوار تحسین و ستایش می پنداشتند .

پرویز محمود ، فرزند محمود محمود مورخ دانشمند کشور بود .

مقدمش را گرامی داشتند و به زودی به ریاست اداره موسیقی ایران انتخابش کردند .

من پیش از آشنایی با خود او ، با کارهایش آشنا بودم .

او را هنگام رهبری آهنگ « فندق شکن » اثر آهنگساز روس « چایکوفسکی » در تالار دانشکده حقوق دیده بودم .

تالار آنچنان مملو از جمعیت بود که گروهی از شنوندگان مشتاق ، در راهروها ایستاده بودند .

او پس از پایان آهنگ ، با اجرای قطعاتی از آثار خودش به نامهای « نوروز » و « کردی » غوغایی برانگیخت .

پرویز برای جمع آوری آهنگهای محلی و ایجاد ارکستر سمفونیک تهران زحمات زیادی می کشید .

دیدار چنان مرد هنرمندی مایه مباهات و افتخار من بود و او نیز از آشنایی با من شادمان شد .

پرویز در پی نغمات  و ترانه های ایلی بود و من در کتابم درباره موسیقی عشایر و بخصوص قشقایی ها داد سخن داده بودم .

من در برخی از این نوشته ها مطالب شور انگیز و مبالغه آمیزی را از این قبیل نوشته بودم  :

« ایل قشقایی ، در این زاویه دور افتاده جهان سرشار از موسیقی است . ترانه های قشقایی اگر مورد مطالعه خبرگان موسیقی قرار گیرد ، می تواند منبع الهام شود و آهنگهای گرانبهایی را پایه ریزی کند .

تیره ای از این قشقایی ها قصه های قدیم خود را همراه با نوای کمانچه می گویند و می نوازند .

تیره دیگری به زنان و دختران خویش اجازه آواز و تغنی داده اند .

قشقایی ها خوانندگان و نوازندگان هنرمند دارند  و در میان آنها استاد بزرگی هست که زبان و بیان من در وصف هنرنمایی او ناتوان است .

این استاد هنگامیکه با اندام برافراشته و سیمای ملکوتی خود دست به سه تار می برد و سرودهایش را سر می دهد ، رمه اسبهای وحشی هم از حرکت و شیهه باز می مانند . »

قلم فرسایی های من ، پرویز را آنچنان شیفته ترانه های قشقایی کرده بود که در همان نخستین جلسه دیدار ، به خانه خویش دعوتم کرد .

دعوتش را با شور و شوق پذیرفتم .

من در این گمانم بودم که به مهمانی پر آب و رنگی می روم .

از پذیرایی گرمی برخوردار می شوم و از مصاحبت هنرمندان برجسته کسب فیض می کنم .

چنین نبود .

و من همین که پا به درون دولت سرای رئیس اداره موسیقی نهادم ، دریافتم که تک وتنها هستم .

سفره و بساطی در کار نیست .

میزبانم برنامه دیگری دارد و مرا برای ثبت و ضبط آهنگهای محلی به خانه آورده است .

هنوز جرعه های اولین فنجان چای از گلویم فرو نرفته بود که پرویز پشت میزش قرار گرفت .

عینک بر چشم نهاد .

دفترچه نت را باز کرد و مداد در دست با لبخندی بر لب از من تقاضای آواز و ترنم کرد .

به حیرت افتادم .

هاج و واج شدم .

سینه سالم و صدای زلال نداشتم .

اهل ساز و آواز نبودم .

با شرمندگی گفتم : من در عمرم هیچ گاه آواز نخوانده ام . با حضور یک طفل خردسال و حتی در خلوت تنهایی هم از عهده آواز بر نمی آیم »

پرویز با تردید و ناباوری گفت : از آنچه که نوشته اید برمی آید که شما ذوق و علاقه موسیقی دارید .

چنین کسی نمی تواند از ترنم چند ترانه محلی عاجز باشد .

من در انتظار بانگ رسا و آواز بلند نیستم .

اجرای دستگاه دشوار و سنگین نمی خواهم .

منتظر چهچه و تحریر نیستم .

همین قدر که زمزمه ای بکنید برای من کافی است . پرویز برای آنکه مرا سر حال بیاورد از جایش برخاست ، به سراغ پیانویش رفت و یکی از ترانه های دلنشین کردی را به زیبایی نواخت و آنگاه با مهربانی و محبت رو به من کرد و گفت : « زمزمه ای ... ؟!»

گرفتار شده بودم !

در دلم به هرچه موسیقی و موسیقی دان بود ، لعنت فرستادم .

راهی جز اطاعت نداشتم .

لیکن سینه ام گرفته بود .

حنجره ام به زحمت از عهده تکلم برمی آمد .

روزی دو پاکت سیگار می کشیدم .

خواستم آهنگی را اجرا کنم ، ولی هنوز دهانم را باز نکرده بودم که به سرفه افتادم . سرفه های پی در پی ...

اجازه خواستم که سوت بزنم .

راضی شد .

لبهایم را با حجب و حیا غنچه کردم و از میان انها چیزی شبیه به یکی از ترانه های ایلی را درآوردم .

نپسندید .

گفت : « من در کار خود به کلمات نیاز دارم . همین آهنگ را که خوشایند هم بود را به هر ترتیبی که هست بر زبان آورید .

فرض کنید که تنها هستید .

من احدی را دعوت نکرده ام تا شما با خیال راحت چیزی بخوانید .»

مجاب نمی شد .

دو سه بار سعی کردم و جان کندم .

سودی نداشت .

هوا گرم بود .

عرق می ریختم .

کتم را درآوردم .

آستین ها را بالا زدم .

یقه ام را باز کردم .

بر خود فشار آوردم و کوشش کردم بلکه حنجره ناتوانم را به کار اندازم و یکی از سرودهای سهل و ساده را سر دهم .

نشد ...!

سرفه و سپس عطسه مجالم نداد .

پرویز در آسمان پرواز می کرد و من روی خاک می غلتیدم .

او در خیال آهنگهای جهانی و جاودانی بود و من در جستجوی راهی برای رهایی از این تنگنای جسم و جانم بودم .

سرانجام با قول و قراری تازه و تعهدی سنگین ، از گرداب چنان مهمانی سهمگین نجات یافتم .

 قول دادم که استاد معروف قشقایی را به تهران دعوت کنم  و با خود به اداره موسیقی ببرم .

پرویز راضی و خشنود شد .

ولی باردیگر چک و چانه جدیدی آغاز گشت .

پرویز بی خبر از اوضاع ایل و احوال من ، ملاقات استاد را چندروزه می خواست  و من که حساب کار دستم بود ، از چند ماه سخن می گفتم .

پرویز از اوضاع ایل و توانایی های من بی خبر بود .

شکل و شمایل من او را به اشتباه انداخته بود !

من اهل لاف و گزاف نبودم ، ولی ظاهرم آراسته بود .

لباس خوش دوخت و پیراهن ابریشمی می پوشیدم .

کفش خارجی به پا می کردم .

کروات گران می بستم .

پرویز می پنداشت که من یکی از خان های مقتدر ایلم .

من نه خان بودم و نه مقتدر .

نه قصر داشتم و نه غلام .

نه سوار و نه تفنگچی .

نه قدرت امر داشتم و نه توان نهی .

دستورم را کسی نمی خواند .

من یکی از کارمندان معمولی بانک ملی بودم .

در دو سه اطاق کرایه ای زندگی می کردم .

با حقوقی که می گرفتم و مختصر کمکی که از ایل می رسید ، دست و پایی می زدم و شالوده آینده ای متزلزل را می ریختم .

مجاب کردن و آوردن استاد ایل به تهران کار آسانی نبود .

دست کم برای من آسان نبود .

سفرش به تهران هزینه کلان در برداشت .

او مرد خوشگذران و پرخرجی بود و امکانات مالی من محدود .

از نظر سیاسی هم دشواری دیگری در پیش داشتم .

سران زورمند و استقلال طلب ایل به این قبیل آمد و رفت ها ، آنهم به وسیله آدمی مثل من ، خوش بین نبودند.

نشست و برخاستهای من را با عناصر روشنفکر پایتخت نمی پسندیدند .

کتابم خان پسند نبود .

بعضی از مقالاتم در روزنامه ها طنز آلود و انتقاد آمیز بود .

ایراد می گرفتند .

هشدارم می دادند .

از معاشرتم با محافل دولتی و چپی در شک و تردید بودند .

پرویز هیچ یک از این مشکلات و مسایل را نمی دانست .

پرویز نمی دانست که استاد در ایل زندگی می کند .

دور از شهرهاست .

قبیله اش در سال فقط دو بار از کنار شیراز می گذرد و در این دو بار هم اگر به شیراز بیاید ، حوصله اقامت طولانی ندارد.

عزیمت و انتقالش به تهران آسان نیست .

با این همه من دست به کار شدم .

به کسانم پیغام فرستادم .

به دوستانم نامه نوشتم و از همه خواستم که برای حفظ آبروی من و اعتلای نام ایل دست به کار شوند .

کسان من ، مردم کم نفوذی بودند .

نفوذ سابق خود را از دست داده بودند .

عده ای از آنان شکست خوردگان سیاسی ایل بودند .

فقط چند نفری مانده بودند که هنوز زر و زور مختصری داشتند .

من پیش کسانم به دوستانم تکیه داشتم .

دوستان غیرتمندی بودند .

به ایل قشقایی و هنرهایش عشق می ورزیدند .

به آنها می نوشتم :

« قشقایی یکی از سرافراز ترین عشایر ایران است .

اسبهای نژاد و سواران سبکبالش را ، چادرهای آراسته و سفره های رنگینش را ، گلیم های گلگون و قالی های ظریفش را ، مردان و زنان شاد و شوخ و با ذوقش را هیچ یک از ایلات ایران ندارد .

ولی در قلمرو مقدس موسیقی کردها و لرها به آوازه بلندتری دست یافته اند .

اگر استاد به تهران بیاید و هفته ای چند در این شهر بماند و با نغمه سرایان پایتخت همکاری کند ، در این میدان محترم ؛ همه ایل قشقایی به پیشتازی همه عشایر کشور خواهد رسید » .

 

کار به درازا کشید !

ماهی چند گذشت .

از دوستان و کسانم نامه هایی امید بخش می رسید ، ولی از عزیمت استاد خبری نمی دادند .

پرویز بی تابی می کرد .

شور و حال غریبی داشت .

هر بار که مرا می دید ، مانند طلبکاری بی گذشت که یقه بدهکار ناتوان و بد حسابش را بگیرد ؛ شرمنده ام می کرد .

کم کمک از شرکت در محافل شیرین ادبی پرهیز می کردم .

به خیابان استانبول می رفتم و پرسه می زدم .

از کنار پرتقالی ها و ماهی فروشهای شمال می گذشتم .

از دستفروشهای دوره گرد تنه می خوردم ، ولی به درون کافه و رستوران نمی رفتم .

از دیدار پرویز وحشت داشتم .

سرانجام نامه ای سفارشی از شیراز رسید .

استاد را با ناز و نوازش بسیار حرکت داده بودند .

تا دوسه روز به تهران می رسید .

یکی از بستگان دیارم را همراهش کرده بودند .

آدرس دقیقم را در دست داشتند .

از شادی در پوست نمی گنجیدم .

جای درنگ نبود .

به پرویز بشارت دادم و مژده خواستم .

فریاد شور و هیجانش به آسمان رفت .

پرویز برای شرکت در یک برنامه هنری و جمع آوری ترانه های کردی عازم مغرب ایران بود و سفری به مدت یک هفته در پیش داشت .

چون استاد قشقایی هم هنوز در تهران نبود ، قرار ملاقات را به آخرین روز هفته بعد موکول کردیم .

آماده پذیرایی شدم .

پذیرایی از استاد ، دنگ و فنگ فراوان داشت .

دوستانم سپرده بودند که مراقب حال او باشم .

نیازی به سفارش آنان نبود .

با وظیفه خود آشنا بودم و می دانستم که استاد اهل ذوق و سلیقه است .

حساس و زود رنج است .

طبع ظریف و شکننده دارد .

چای معطر ، قلیان ، منقل پاکیزه و ذغال بلوط می خواهد !

خدمتگزار یکی از همسایگانم را به خانه آوردم تا کمکم کند .

جوان زبر و زرنگی بود .

به جان در و دیوارها افتاد .

یک لکه در شیشه ها نماند .

زوایای خانه را گرد گیری کرد .

پرده ها راشست و از نو آویخت .

قالی ها را تکاند .

گبه پرپشت خوش رنگم را در شاه نشین دنج یکی از اتاقها پهن کرد .

عبای نایینی گرم و بالش های نرم در کنارش نهاد .

چشم به راه استاد ماندم و به لحظه شماری افتادم .

وعده دوسه روز سپری شد و استاد نیامد .

هفته ای گذشت و خبری نشد .

وسایل ارتباطی آن زمان امکان خبرگیری و خبر یابی نمی داد .

گرفتار رنج انتظار شدم  و در دنیا هیچ زهری به تلخی انتظار نیست .

واپسین روزهای هفته دوم نیز فرا رسید و باز هم استاد نیامد .

کمرم زیر بار اضطراب خم شد .

از تکلیف خود عاجز ماندم .

آخرین شبم ، شبی که فردایش با پرویز قرار ملاقات داشتم به کندی و سختی گذشت .

یکی از شبهای دراز عمرم بود .

شبی بود که ترکیبش از دقایق و ساعات نبود .

خوابم آشفته بود .

چاره ای جز دیدار پرویز نداشتم .

در خیال اختراع و ابداع عذر تازه ای بودم .

اندیشیدم که بروم و بگویم که استاد خسته و بیمار است .

ترسیدم به خیال عیادتش بیفتد .

تصمیم گرفتم که نامه شیراز را با خود ببرم و عین حقیقت را بازگویم .

صبح با زحمت و کسالت از بستر برخاستم و داشتم با بی میلی صبحانه ام را می خوردم که زنگ در به صدا درآمد .

یکی از خان های محتشم ایل به دیدارم آمده بود .

خانی بود بلند بالا و خوش آب و رنگ .

از چهره اش مثل بسیاری از خان های ایل ، نور آریایی می تابید .

قد و قواره اش از اصالت نژادی سخن می گفت .

رشید و سرخ و سفید بود .

قیافه مغولی و قرقیزی نداشت .

کوسه نبود.

سبیل هم داشت .

سبیلی قشنگ و پرپیچ و خم که آویخته نبود و رو به بالا گرایش داشت .

خان امده بود تا با من به بانک برود و پول حواله ای را که در دست داشت وصول کند .

شناسنامه اش در فارس مانده بود .

به کمک من نیاز داشت .

احترام خان واجب بود .

قرار من با پرویز مانده بود .

عجله داشتم .

از خان خواستم که مرا با ماشینش به وعده گاهم برساند .

خان محبت کرد و به زودی به اداره موسیقی رسیدیم .

اداره و هنرستان موسیقی در یکجا بودند .

از در ورودی ، حیاط دل انگیز اداره پیدا بود .

باغ باصفایی بود پر از چمنهای شاداب و گلهای بنفشه و اختر و کوکب و بالاتر از اینها پر از هنر آموزان رنگین پوش دختر و پسر.

تک درختهایی بلند و خوش سایه صحن باغ را آراسته بود .

صدای بزن و بکوب از هر گوشه اش به گوش می رسید .

خان آنچنان مجذوب این دیدنی ها و شنیدنی ها شد که از من پرسید : « آیا می تواند با من باشد و به درون باغ و عمارت بیاید ؟ »

من شرط ادب را به جای آوردم و با میل پذیرفتم ، بخصوص با این امید که با اتومبیل خان به محل کارم بازگردم .

با هم وارد دفتر پرویز محمود شده ایم .

مدیر دفتر خبر داد .

پرویز آنچنان چشم به راه ما بود که با سر و صدای عجیب و بی لحظه ای درنگ به اتاق مدیر دفترش هجوم آورد .

چیزی نمانده بود که چهارچوب در را بشکند .

پرویز بی آنکه به سلام من جوابی بدهد ، در آغوش خان پرید !

فریاد کشید : « ای مرد بزرگ ! من و دوستانم ماه هاست که انتظارت را می کشیم !! »

خان نیز شاید با این تصور که پرویز او را می شناسد و احترامش می کند ، صورت پرویز را غرق بوسه کرد !!!

هردو با هم به اتاق پرویز قدم نهادند .

من هم مات و مبهوت به دنبالشان به راه افتادم .

من در پی فرصتی و در جستجوی کلماتی بودم که پرویز را از اشتباه بیرون آورم ، ولی فریادهای شور و شادی او مجال نمی داد که لب از لب بگشایم .

در کار خود درمانده بودم .

نمی دانستم بخندم یا گریه کنم ؟!

زبانم بند آمده بود .

کلمات در گلویم گیر می کرد .

همین که خواستم نفسی بکشم و حرفی بزنم ، دست پرویز به تلفن رفت و با فریاد بلند دیگری سقف اتاق را به لرزه درآورد !

خبر ورود استاد موسیقی قشقایی را به معاون کارآمد و معروفش ، روبیک گریگوریان می داد : « روبیک خودت را برسان ! .من همکنون در کنار استاد بزرگ ایل قشقایی هستم !! »

لحظاتی بیش نگذشت که دیوانه دیگری سراسیمه ، آرشه ویلون به دست با موهای آشفته وارد شد و با هیجان و اشتیاقی بیش از خود پرویز ، بی آنکه نظری بر من بیفکند ، خان را در آغوش گرفت !!! »

من در کار خود حیران بودم .

دلم به حال خودم می سوخت .

داشتم این پا و آن پا می کردم که مقدمه ای بچینم و مطلب را روشن کنم .

لیکن مهلت نفس کشیدن نمی یافتم !

رئیس موسیقی  و معاون نامدارش ، نوبت را از یکدیگر می گرفتند .

غرق تحسین و ستایش بودند .

غرق تماشای هیکل برازنده خان بودند .

جریان چندان به تندی می گذشت که من سرگشته و لال شده بودم .

مثل اینکه یک چشم بندی در کار بود .

سرم گیج می رفت .

به آنچه که می دیدم و می شنیدم باور نمی کردم .

عجیب تر اینکه خان نیز لبخند شوق و رضایت بر لب داشت و از بذل سپاس و محبت متقابل به شیفتگان و سرسپردگان خود دریغ نمی کرد .

من در جای خود مبهوت و میخکوب مانده بودم که ناگهان دو آهنگساز از دو سوی اندام باشکوه خان آویختند و او را دریک چشم بر هم زدن ، از در پشت به اتاق دیگری هدایت کردند .

در اخرین لحظاتی که داشتند ناپدید می شدند ، پرویز اشک شوق به چشم ، رو به من کرد و گفت : « شما بمانید ! ما تا چند دقیقه دیگر برمی گردیم !!! »

دقایقی چند به سرآمد .

من حال خود را باز یافتم .

نفسم را تازه کردم و به مدیر دفتر که مرد پخته و معقولی به نظر می رسید گفتم : « اشتباه بزرگی رخ داده است . این بزرگوار یکی از خان های مشهور قشقایی است . او را با استاد موسیقی ایل عوضی گرفتند و بردند ! »

مدیر دفتر پریشان تر و شگفت زده تر از خود من گفت : « چرا اطلاع ندادید ؟ چرا نگفتید ؟ »

گفتم : « مگر مهلتم دادند ؟ »

مرد محترم آهی کشید و گفت : آقا ! ببین !! ما از دست این دیوانگان چه می کشیم ؟!!!

او از جای خود برخاست و با شتاب به سوی اتاق تمرین دوید و پس از مدتی دست از پا درازتر برگشت و گفت : « اجازه ورود نمی دهند ! . درها را محکم بسته اند . سرگرم کارند . مثل اینکه صدای خان شما هم صدای بدی نیست ! »

نزدیک به نیم ساعت ، پریشان و سر در گریبان ماندم .

گرفتار محاسبات و امور بانکی بودم .

ریاست بانک ملی ایران را مردی به عهده داشت که از یک ژنرال ارتش سخت گیرتر بود  .

انضباط خشن و دقیق نظامی در کار بود .

نمی توانستم بیشتر بمانم .

ناچار شرح ماجرا و جریان سوءتفاهم را روی ورقه ای نوشتم .

به مدیر دفتر دادم و اتاقش را ترک گفتم.

هنگامی که از دالان عمارت می گذشتم ، بانگ رسای خان راشنیدم که آهنگ « گرایلی » یکی از آهنگ های مشهور ایل را سر داده بود . با این شعرها :

داغ اگر یکی و درد اگر یکی بود

می شد چاره ای یافت

با صد داغ و صد درد ، چه می توان کرد ؟

من این باغ خرم را

با اشک چشم سیراب کردم .

چرا گلش برای دیگران ؟!

چرا خارش برای من ؟!

 

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کفشداری محفل یادت بخیر ...

 خداحافظ محرم ...

خداحافظ کفشداری محفل شمع زینب سلام الله علیها...بهشت گریه های پنهانی سوخته ها !

خداحافظ امام حسین ...صل الله علیک

 

 

یاد محرم و صفرهایت بخیر ...

چقدر دلمان که برای رفتن و نبودن هایتان تنگ می شود .

 

عشق ها ، گریه ها ، حاجتها ، سینه زدن ها ، نذرها ...

و چراغهایی که هرکدام یک روءیا حاجت بودند ...

یادش بخیر ...

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گفتگو

متن گفتگویی با آقا سید ابوالفضل عزیزم  که یکی از برادران ایمانی بزرگوار و از قدیم هم هیئتی های اصفهان ماست که در تلگرام با هم داشته ایم را برای خواندن جالب دیدم .

از خودشان اجازه گرفتم .

با بزرگواری پذیرفتند .

من هم با افتخار تقدیم می کنم :

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [14.11.16 15:54]
سلام دکترجان عزیز
من چه ساعتی بهتون میتونم زنگ بزنم؟

 

 

د. نظام الاسلامی, [14.11.16 15:56]
با سلام  واحترام

 

 

د. نظام الاسلامی, [14.11.16 15:57]
داخل اتوبان همت هستم  بفرمائید  منتظر تماس شما هستم  با تشکر

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [22.11.16 20:07]
سلام استادجان
نگران احوالات حضرتعالی هستیم
بهترشدید انشالله؟

 

 

د. نظام الاسلامی, [24.11.16 11:52]
سلام سید جان !

 

 

د. نظام الاسلامی, [24.11.16 11:52]
بله بزرگوار

 

 

د. نظام الاسلامی, [24.11.16 11:52]
به لطف جنابعالی

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [24.11.16 11:54]
خب الحمدلله

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [24.11.16 11:54]
خیلی نگرانتون شدم

 

 

د. نظام الاسلامی, [24.11.16 11:54]
سید جان دارم می روم نماز

 

 

د. نظام الاسلامی, [24.11.16 11:55]
برگردم در خدمت شما هستم

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [24.11.16 11:55]
یاعلی التماس دعا

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:21]
سلام استاد
آقا بسیار بیادتونم
شب شهادت آقا امام رضا ماروهم دعا کنید 

🙏

  

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:22]
آقا سید عزیزم سلام عرض کردم .

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:22]
دقایقی پیش داشتم یاد و دعایت می کردم .

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:22]
حلال زاده ای

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:23]
این مداحی را برای روزهای آخر صفر  و یاد عزاداریها ی این ایام تقدیم می کنم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:23]
[ Audio file : www.ChadoreKhaki.com – Moghadam ]

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:23]
دکترجان
یادمه یکسال شب شهادت امام رضا بروجرد و محفل بودم
هیچوقت اون شب را فراموش نمیکنم که چقدر گریه کردیم و سینه زدیم
هنوز بعد از گذشت چندسال شیرینی اون عزاداری تو منزل شما زیر دهان منه وهرسال یاد اون شب میکنم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:24]
الآن سید عزیزم ، منکه خودم دارم گریه می کنم

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:24]
[In reply to د. نظام الاسلامی]
🙏🙏🙏

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:24]
چه جوری پیراهن سیاه محرم و صفر را دربیاورم

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:24]
😔😔😔😔

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:25]
[In reply to د. نظام الاسلامی]
به به
یهو دلمون امام رضایی شدیم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:25]
آره والا

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:26]
بحق امام رضا همیشه سایتون بالا سر ما باشه
🙏

 

من اولین بار شمارو در تولد امام رضا دیدم
جشنی که در حجره گرفته بودید

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:31]
بالاخره سید جان همه ما سر سفره حضرت روزی گرفته ایم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:31]
غذای حضرتی فقط پلو و چلو ، گوشت و سبزی و قرمه و قیمه نیست

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:31]
دقیقا

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:32]
همین ارادت و محبت به ساحت اهل البیت علیهم السلام دعوت بزرگ این بزرگوار است

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:32]
ناله و اشک رزق خوشمزه ای است

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:32]
ما باید تشکر کنیم

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:32]

 

🙏🙏🙏

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:33]
دقیقا

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:33]
سید جان موافقی یک نگاهی به وبلاگ زخم آسمان بیندازی؟

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:34]
من مرتب میخونم همین امروز صبح کلی چرخیدم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:34]
خیلی ممنونم

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:35]
من مواقعی که دلم میگیره یواشکی میام زخم اسمان☺️

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:35]
66.249.79.166 شما هستید ؟

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:36]
این ای پی هست؟

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:36]
بله

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:37]
بله

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:37]
البته من با دیوایس مختلف میام

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:37]
بیشتر با گوشی

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:37]
تو مسیر میخونم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:38]
خیلی از وبلاگها حالا دیگر تعطیل شده اند

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:38]
اگر نظری داشتی  کمکم کن

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:38]
ما پانزده سالی می شود که وبلاگ داری می کنیم

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:38]
دکتر قبلا متنای وحشتناک احساسی مینوشتی ادم جیگرش اتیش میگرفت

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:39]
لطفا دست نوشته هاتون رو بیشتر کنید

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:39]
الآن زپرتمان  در رفته است

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:39]
نفرمایید

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:39]
شوخی می کنم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:39]
بالاخره حال خود شما هم حال گذشته که نیست

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:40]
ناله هایت را فراموش نمی کنیم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:40]
الآن بعید می دانم مرد این حرفها باشی

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:40]
ناله هایت محله پانزده خرداد را به آتش می کشید

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:41]
😔😔😔😔

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:41]
خیلی تعریف روزگار آتش سوزی ات بود

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:42]
ولی ما همین الانم مرد میدان روزه وامام حسینیم
💪


د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:44]
روزگار همیشه  یک بخشش ما هستیم

 


د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:44]
خیلی عوامل بر ما اثرات محرک و مخرب دارد

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:44]
ما ساخته می شویم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:45]
خراب می شویم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:45]
دوباره می سازیم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:45]
بهتر می شویم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:45]
بهتر و بهتر

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:45]
همینطوره

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:45]
انشاالله همیشه در مسیرحق باشیم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:46]
الهی آمین

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:46]
سید جان بحث چون جالب بود ، می خواستم اجازه بگیرم توی وبلاگ بگذارم . البته اگه اجازه بدهید

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:47]
حتما حضرت استاد
من کی هستم شما از من اجازه بگیرید
شما صاحب اختیار همه ما هستید

🙏🙏🙏💐💐💐💐💐

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:47]
اختیار دارید ... برادر عزیزم

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:47]
خوب !

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:47]
وقت شریفتان را خیلی نمی گیرم

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:48]
من باعث سرافرازی هست برام

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:48]
شاید بخواهید جایی تشریف ببرید و یا کار ی را به سرانجام برسانید

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:48]
التماس دعاااا

 

 

د. نظام الاسلامی, [29.11.16 16:48]
محتاج دعای خیر شما هستم ، متقابلا دعایت می کنم . هرچند رویم سیاه و دستم از آسمان کوتاه است .

 

 

هاشمی. سید ابوالفضل. اصفهان, [29.11.16 16:49]
🙏

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ روزهای آخر ماه صفر

شیفت صبح کلینیک را به عصر موکول کردم .

الان دارم فکر می کنم  ؛ امشب که بیمارستانم ، فردا صبح یکجا و عصر و شب هم جای دیگر هستم .

از شب ، دیگر دستم از دامن اینترنت کوتاه است !

تا کی ؟!

تا صبح پنجشنبه ...!!!

گوشی تلفن همراهم ، هم که دوسه روز پیش از دستم افتاد و صفحه  LED آن مثل جیگر زلیخا چندین تکه شد !

در این روزهای عزا هم نمی خواهم خرید کنم !!!

چکار کنم ؟ مزاج ما هم سنتی سنتی است ...

اینکه دیگر دست خود آدم نیست ، رگ عوامی است و نمی شود کاریش کرد ...

یک گوشی الآن دستم است که این میراثی مثل « ماشین مشدی ممدلی » ، نه بوق دارد ، نه صندلی  !

اینترنت که دیگر جای خود دارد !!

گفتم « میراثی » یاد یک خاطره بسیار بی ربط افتادم که بد نیست با گفتن آن یادی از گذشته ها کنم . البته خیلی دلم می خواهد روزی داستان دوران دانشجویی به بعد ، یعنی از شبی که برای ثبت نام و انتخاب واحد اولین بار به دانشگاه رفتم را تقدیم کنم که البته باید ابتدا اجازه اش را از بابام بگیرم !!!

چطور حضرت یعقوب بالای سر و چشم به راه یوسفش بود ؟!

بابای من هم همینطور ....!

منتهی فرقش این است که حضرت یعقوب سلام الله علیه سالم بود ، بچه  کورش کرد ، اما بابای من ماشاالله خودش چهار چشم دارد ، ولی ما را کور کرده است !!!

یعنی به جای اینکه از آسمان به زمین ببارد ، از زمین به آسمان می بارد !

اینم شانس ماست !

مردم بابا دارند ، ما هم بابا گیرمان افتاده است !!!

وقتی عصبانی می شود ، بابا نگو !...بگو شمر ذی الجوشن !!

مواردی که من را دعوا کرده است ، هنوز صدایش را در گوشم دارم !

به نظرم سطح آدرنالین خونش از میزان سرمی آدرنالین سایر بابا ها بیشتر است ...

چه می توان کرد ؟!

خدا هر کس را یک جور می آفریند ...

ولی این را هم گفته باشم که من با تمام این حرفها بابا یعقوبم را دوست دارم و با تمام دنیا هم عوضش نکرده ، نمی کنم و نخواهم کرد . خودش این را خوب می داند و اینهایی را هم که دارید می خوانید در واقع سر سفره دل او مهمان هستید ...

نسیم نفسی اگر هست از آن سینه است و من هم یک شیپور خالی ، بیش نیستم !

که اینهمه آوازها از شه بود ...

بگذریم ...

در تمام دوران دانشجویی ام ، من تنها سه ترم خوابگاه بودم و بقیه را در محله بید آباد اصفهان ( مسجد سید ) ، کوچه علیقلی آقا  خانه داشتم .

در زمان سکونت در خوابگاه ، دو ترم خوابگاه خیابان«  بزرگمهر » و یک ترم هم خیابان « جی » بودم .

خلاصه در یکی از شبها با دوسه تا از هم اتاقی ها که بسیار دانشجویانی متشرع و مومن بودند ، داشتیم صحبت می کردیم .

از قضا یک تکه روزنامه ای که آگهی های ترحیم درصفحه آن به چاپ شده بود ، گوشه اتاق بود .

یکی از دوستان که حالا استاد دانشگاه یکی از دانشگاههای کشور است ، توجه ما را به متنی جلب نمود که در آن نوشته شده بود :  « کامبیز یا نمی دانم رامتین جان ! بعد از رفتن تو ، گیتار تنهایت در گوشه اتاق همچنان مشغول نواختن است !! » .

این دوست ما که از قضا شوخ طبع هم بود ، گفت : بله ! کامبیز یا نمی دانم رامتین جان !  به جان عمه ات بعد از رفتن تو هنوز گیتار میراث مانده ات ( میراثی ات )  هنوز در گوشه خانه مشغول نواختن « سرود بیست دو بهمن»  است !!!

حالا این حکایت بی ربط ، شده ربط گوشی تلفن همراهی که من دارم !

هر وقت دلش می خواهد دعای جوشن کبیر می خواند !

هر وقت دلش می خواهد بندری می زند !!

هر وقت هم دلش نمی خواهد ، کمپلت کار نمی کند !!!

شما بفرمایید ، من بعد از دو روز که برگشتم جواب بابامو چی بدم ؟!

اگه صبح پنجشنبه ازم پرسید کجا بودی ؟ بگم کجا بودم  ؟!!

اصلا این حرفها  را از من قبول می کند ؟!

شما جای من بودید چکار می کردید ؟

نمی دانم ...

اجمالا الآن یکدفعه یادم آمد ای دل غافل !

صبح روز پنجشنبه ، روز اول ربیع الاول است ...

من عزای این را گرفته ام که بعد از دو ماه  چه طوری می خواهم لباس مشکی ام را از تنم دربیاورم ؟!

الهی شکر که تا عصر روز شنبه 13 آذر که می شود سوم ربیع الاول نمی توانم خانه بروم ( برنامه را که دارید ! ) و تا آن روز پیراهن مشکی تنم می ماند !!

و من تا آن روز پیشاپیش خیلی دلم برای رفتن محرم و صفر تنگ می شود ...

 

 

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مادر

دیشب که داشتم از منزل بیرون می آمدم ، تسبیح زرد رنگی را که در سفر مشهد خریده بودم از اتاق برداشتم .

معمولا در جیب کت و یا روپوش سفید پزشکی ام ، تسبیح و یا صلوات شمار با خود دارم .

گاهی صلوات ، گاهی استغفار و گاهی به فراخور ضرورت و البته حالم ذکری ...

یکی از بیمارانم چقدر شبیه مادرم بود !

شب قبلش مادرم پشت تلفن دعایم کرده بود .

 خیلی دلم هوای مادرم را کرد ...

 دستی روی سرش کشیدم !!

نزدیک بود بوسش کنم !!!

قند داشت توی دلم آب می شد .

خیلی با او مهربانی کردم و به او و همراهانش هم گفتم که یادآور مادرم است .

معاینه و تجویز دارو که تمام شد ، وقت خداحافظی تسبیح زردم را به او دادم  !

گفتم : از مشهد گرفته ام .

گفت : بازم پیشم خواهد آمد .

جواب دادم : منتظرش هستم ...

مادر ....

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد