زخم آسمان


+ کلید اسرار

آخرهای سال گذشته بود... 

صبح بود... 

از بیمارستان داشتم برمی گشتم.... 

داشتم می رفتم کلینیک... 

دقیقا سر دور برگردان پارک وی به سمت ولنجک خودرویی از پشت به خودروی من خورد... 

پایین که آمدم، دیدم سپر و گلگیر و چراغ خطر خودرو من شکسته است...!

خودروی من آن سال،  شاسی بلند مشکی رنگ بود... 

پلیس راهنمایی و رانندگی خودروی پشت سری را مقصر اعلام کرد... 

و بعد گواهی نامه و بیمه اش را گرفت و به من داد... 

مقصر گفت که دستش خالی است...

زن و بچه دار است...

دم عید است... 

شرمنده بود...

چه باید می کردم؟! 

بیمه همه خسارت را نمی داد...! 

مابقی با خودش و پای خودش بود.... 

لحظه ای درنگ نکردم... 

بخشیدم... 

صمیمانه و با رضایت تمام هم گذشتم... 

هم سهم بیمه را و هم آنچه که دین خودش بود... 

خودرو را نمایندگی بردم... 

چند روز بعدکه تحویل گرفتم ، چند میلیون تومان بابت تعویض سپر و گلگیر و چراغ خطر و راهنما پرداخت کردم... 

بی هیچ کدورتی.... 

آن سال،  آن گذشت خیلی شیرین تر دوست داشتنی تر از همه خاطرات آن سال بود. 

و گذشت...!

و یکسال گذشت... 

حدود سر سال همان اتفاق بود...

صبح بود... 

داشتم از کلینیک ویژه اساتید دانشگاه علوم پزشکی تهران بر می گشتم تا به کلینیک بعدی بروم... 

مسیر چهار راه استانبول به فردوسی به علت ریزش برج پلاسکو مسدود بود. 

فکر کردم امروز از مسیر میدان حر و بعد هم بزرگراه چمران شمال بروم،  زودتر می رسم. 

حین عبور از خروجی کنار گذر بزرگراه چمران به مسیر اصلی بزرگراه،  به علت تراکم بالای خودروها،  خودروی من به خودروی سمت راننده گرفت و شانه به شانه هم متوقف شدیم. 

 

طبیعتا من مقصر بودم...

 

خودم هم قبول داشتم... 

زدیم کنار ! 

پلیس آمد که آمد گواهینامه و بیمه را خودم به او دادم... 

کنار ماشین منتظر ماندم... 

پلیس نزد راننده ماشین خسارت خورده رفت... 

اصلا به آنها نزدیک نشدم ! 

برای خودم یک جورهایی این کار را کسر شان می دانستم. 

دقایقی کوتاه پلیس با گواهی نامه و برگ بیمه من برگشت و گفت: راننده خسارت خورده میگوید،  ضرورتی به اخذ خسارت نیست!!! 

و بعد مدارکم را به من برگرداند... 

وقتی که به راه افتادم راننده خسارت خورده از پشت با چراغ علامت دادو من سرعتم را کند کردم تا به من برسد! 

همینکه به موازات من قرارگرفت ؛ هم من شیشه را پایین دادم و هم او که قبلا اینکار را کرده بود... 

سرش را به سمت ماشین من کش داد و در حالیکه با سرعتی معادل خودروی من حرکت می کرد،  با صدای بلندی ؛ آنگونه که من بشنوم،  داد زد: 

من گذشتم.... 

ولی شما اگر بودی نمی گذشتی!!! 

و من در کسری از ثانیه،  خاطره سال پیش خودم یاد آمد... 

در حالیکه داشت از من دور می شد،  تنها توانستم با اشاره به او نشان بدهم که من هم اگر جای باشم،  شاید از این کارها کنم....!!! 

او رفت و من نگاهی به برگ بیمه ام انداختم... 

دیدم،  ای وای....! 

بیش از یک ماه از تاریخ انقضای آن گذشته است !!! 

بلافاصله همانروز بیمه ام را تمدید کردم.... 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شاخ و دم آفریقا

الآن در شاخ آفریقا هستم.... 

مگر آفریقا شاخ دارد ؟! 

بله که دارد....!!! 

تازه دم هم دارد...!!!

دم آفریقا در آرژانتین...

و شاخ آفریقا ،؛ الهیه است....!!! 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ایستاده در غبار

آدم در عالم هرکاری که بناست انجام بدهد،  به وقتش خوب است. 

کار بی وقت،  آن اثری را که باید ندارد.... 

الآن خودم نمی دانم به وقتم یا بی وقتم!  

اینور یا آنور یا سر وقتم!! 

حال اکنون من حال دیزی،  نان سنگک و پیاز و یا کباب کوبیده،  ریحان و سماق و آروغ بعد از دوغ و نوشابه گاز دار است...! 

در الآن بوده  و احساسم امروزی است،  ولی اصالتم متعلق به گذشته می باشد! 

فصل مشترک لوطی و نالوطی ها با دنیای معاصر... 

من هم از همین زمین و سرزمینم... زاییده همه تناقض ها... 

ساکن مرز دیروز و امروز.... 

ایستاده در غبار...!!! 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اینروزهای من ...

چرا من اینطوری شده ام  ؟!!

به نظرم قبلا بهتر بودم !!

روزمره کمترین برگردان من است ...!

حکایت آتش نشانی را دارم که خودش در میان آتش و در زیر آوار خاک و خاکسترگرفتار  ودلش در میان آتش و زیر آوار خاطرات گرفتار شده است .

همه هستند ...

هیچکس هم نیست ...

نه با کسی کاری دارم و می توانم داشته باشم و نه کسی توان این را دارد که با من کاری داشته باشد !!

همه منتظریم ...

منتظر همدیگر ...!

همه ...

 

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حلال اندر حلال

به نظر می سد با این آتش باریها و آتش بازیهای  چند روزه ، جان جلیقی برای ادامه راه ندارم !

هر چه زور می زنم فایده ای ندارد ...!!

نوشتنم نمی آید ...!!!

اگر آنی که باید باشم نیستم ، شرمنده ام ...

حالا نه اینکه ننویسم !

خورد خورد می نویسم !

منتهی شما اینروزها همه جوره من را حلال کنید به پاس آن که روزی من هم همه جوره بعضی ها را حلال کرده ا م ...

حالا آن بعضی ها هم سزاوار است که امروز من را حلال کنند ...!

قیامت همین است و همینجوری است ...

دقیقا ...

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اصفهان ( داستان ) - قسمت نه بعلاوه یک !

قسمت نهم یعنی همان قسمت قبل به نظر خودم یکی از شیرین ترین قسمتهای داستان اصفهان تا به اینجاست .

ولی نمی دانستم این قسمت نازدانه مانند ماری خوش خط و خال  ، در سر ماجرای دیگری دارد !

قسمت « دهم  » بر خلاف « نهم  » و البته قسمتهای قبلی ، یک ویژگی اختصاصی آنهم به شکل بخشی اضافه در آغاز خود دارد که لازم دیدم آنرا اضافه کنم .

همسرگل و عزیزتر از جان من ، دانش آموخته مهندسی ریاضی و مهندسی کامپیوترگرایش نرم افزار و ارشد مهندسی هوش مصنوعی است .

مبنای همه کارهایش منطق ریاضی است .

جدی و قانونمند ...

نظم پیشه و بسیار مقرراتی ...

تمام عالم و امور عالم برای ایشان احکامی جدی دارد ...

حتی ادبیات !

حتی احساسات !

حتی خیال !

همه چیز !

برعکس من شاعر پیشه ،به شدت عاطفی ، دل نازک و لوسم !

خیلی شکننده ....خیلی !

همه چیز برایم رویایی است ..

حتی ریاضیات !

حتی ریزپردازنده ها.....

حتی طبیعت و نظامات آن ...

حتی و حتی و حتی ...

یعنی همه ...

و البته همواره ....

با اینکه نمره های دروس ریاضی ام همیشه عالی بوده است ، ولی نمی دانم چرا از این ریاضی لامصب ذلیل مرده گردن شکسته ، همیشه می ترسیده ام !

عمری از ریاضی  فرار کرده و راست گفته اند که آدم از هر چیزی بترسد آخر گرفتارش می شود !!

من هم از این قانون جهان شمول و لایتغیر مستثنی نشده و بدون هیچ زاویه و تغییری درسیر تکوین تاریخی آن ، به همان ترتیب و مانند قربانیان قبلی با یک ریاضی دان ازدواج نموده وبه این ترتیب با عنایت به دقت نانومتری هدف گیری شانس و تقدیر؛ از آن جهت  و با علم به اینکه این بار تیر تقدیر به قلب ما نشسته است ، می دانم که من لایق این شده ام که  تا آخر عمرم در خدمت موضوع شیرین ریاضی و خدمتگزاری ریاضی دانی صاحب سبک و بزرگ  با کمال میل و صد البته با افتخارباشم و بمانم  !

درست همانگونه که یک شاگرد بیش فعال را برای تنبیه دم دفتر می برند و او مجبور است تا تعیین تکلیفش ، همینطوری سرپا منتظر بایستد !!

چه غروری بالاتر از این که اگر ایشان و دقت نظر و انتقادات موشکافانه اش نبود ، داستانی که باید ظرف دو سه ماه تمام شود ، یقین چندین ماه و بلکه گمانم چند سال به طول خواهد انجامید !!!

تازه اگر به سرانجام برسد !!!

در این میانه نکته جالب اینکه همسر گل و ریاضی دان من ، سال تا ماه مجلات زرد و کتاب داستان و رمان و قصه و شعر ؛ نه دستش می گیرد و نه می خرد و نه می خواند ؛ یعنی حاضر نیست به قول خودش پول و وقتش را صرف این موضوعات بیهوده و آشغال نماید ، ولی نوشته های داستانی من را در زخم آسمان  با علاقه بسیار عجیبی که من نمی دانم از کجا این انگیزه را می آورد ،   واو به  واو    و بند به بند    و سطر به سطر  می خواند  و از بر نموده  و دقایقی بعد از بارگزاری داستان در زخم آسمان ، خیلی زودتر از اینکه کسی به خبر بیاید بدون فوت وقت انتقادات سازنده اش شروع می شود !

انتقاد نگو ! ....تیر سه شعبه !!!

یکی از افتخارات ماندگاری که در این زمینه نصیب من شده این است که مکرر شاهد بوده ام ایشان با اینکه یکی از نامداران حوزه هوشمند سازی و تئوریسین ارشد دیجیتالیزه کردن سیستم آموزشی و عضو برجسته بخش پژوهشی معاونت بین الملل یکی از وزارتخانه هاست و بسیار وقت متراکم و باارزشی برای رسالت خود دارد ، نمی دانم چرا درهمان دقایق که چه عرض کنم ، ثانیه های ابتدایی حضورش در محل کار خود ، صبح علی الطلوع و  ناشتا ! به جای بررسی و چک نامه های مهم مرتبط با بخش تخصصی خویش و اینهمه ملت و این هوا ملل درعالم بین الملل و ضرورت توجه بیشتر به سرنوشت آنها در عالم و رتق و فتق امورات آنها  ، البته با دید عنایت و بذل توجه ویژه  اول زخم آسمان را با علاقه ای زاید الوصف مطالعه نموده و آخرین نوشته های حقیر را با دقتی نانومتری و دیدی میکروسکوپی مورد مداقه قرار داده و بخصوص شخصیتهایی که ممکن است خانم باشند یا بو ببرد که خانم هستند را خیلی زود در محتوای متن با دقتی غیر قابل باور شناسایی و نشان دار نموده و بسیار علاقمند است که در این مورد با من وارد بحث های مصداقی و فنی شوند !

مکتب ادبی ایشان هم کاملا نوین و متفاوت با سبکهای رایج و حتی از پست مدرنها هم  زودتر آینده را تعریف ومعنا نموده و می خواهد مدیریت کند !

آخرین تجربه ادبی مشترک من و همسر گلم  ، همین قسمت نهم بود !

وقتی این قسمت بارگزاری شد هنوز روز نشده بود .

شب من بیمارستان بودم !

متن را تراز نموده و بعد از نماز صبح بارگزاری کردم .

کسی هم خبر نداشت .

آفتاب که بالا آمد و همه به سر کار خود رفتند ، همسر گلم مثل همیشه تماس گرفتند ، ولی چیزی نفرمودند !

توی دلم بشکن می زدم !

با خودم گفتم : حتما قسمت نهم را خوانده ، حالا یا حالش را نداشته و یا صلاح ندیده است که حاشیه ای بر آن متن بزند !

احتمال دیگرهم این بود که نخوانده باشد !!

به هر حال هیچ چیز اضافه بر صحبتها و هماهنگی های روزانه مطرح نشد !

تو نگو ! این آرامش قبل از طوفان است !!

من خبر ندارم ...

آخر وقت که می خواستم به کلینیک بعدی بروم ، نگاهی به آمار زخم آسمان انداختم ؛ دیدم حداقل هشت بار آمده و صفحه داستان نهم را دیده است و رفته است !

می دانستم این هشت بار آمدن و رفتن بی علت نیست !

ولی چرا هیچ چیز نگفته بود !!

پیش خودم حدس زدم شاید آنقدر مطلب برایش جالب بوده است که ترجیح داده است تمام فعالیتهای حرفه ای و تخصصی اش را رها و مانند سوزن یک کاره فقط  فرط و فرط قسمت نهم داستان اصفهان را بخواند !!

حالا دیگرشب فرا رسیده و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود ...

همه جا در سکوت  و آرامشی عجیب فرو رفته بود !

قفط صدای رفت و آمد و گاهی آه و ناله بیماران بود که سکوت شب را می شکست ...

ناگهان دیدم صدای گوشی تلفن همراه من بلند شد !

درست مانند ریگی که در یک استخر آرام آب بیندازید !

آب استخر به صورت یکنواخت شروع کرد به تکرار موجهای دایره ای شکلی که به سمت محیط مرتب بزرگ و بزرگتر می شد .

صدای زنگ تلفن همراه من هم همینگونه سکوت حاکم بر شب را موج می انداخت و به سوی آخرین نقطه شب ، به شکل سینوسی پیش می رفت .

چه کسی می توانست باشد ؟!

آنهم این وقت شب !

چه کاری از دست من بر می آمد ؟!

صفحه LED گوشی را که نگاه کردم ، شماره منزلمان بود !

همسرم پشت خط بود ...

با من احوالپرسی کردند ولی قدری سر سنگین تر از همیشه !

قبل از اینکه من چیزی بگویم ، پیش دستی کردند وبدون هیچ مقدمه ای پرسیدند :

  • چرا شما خانه به اسم من نمی زنی !!

  • حالا ساعت چند است ؟!

  • نه و نیم شب !!!

حالا من در حالیکه گوشی را بین گوش و کتف نگه داشته و گردنم به سمت شانه ام خم شده است ،همزمان دارم بیمار را ویزیت نموده و نسخه هم می نویسم  ...!!!

کاملا می دانستم دنبال بهانه دارد می گردد !!

شاید پیش خودش فکر کرده بود این بهانه رد خور ندارد !

حتما با خودش گفته بود : طرف راه فرار ندارد !!

دو حالت هم بیشتر ندارد : یا می گوید بله ! یا می گوید : خیر !!

بله را بگوید ، که خوش به حالم شده است !!!

بگوید نه ! باز هم خوش به حالم شده است !!!

چرا چون جنس بهانه را با دست خودش جور کرده است !!!

من چون بعد از سالها زندگی مشترک ، حداقل پنج حرکت و احتمال بعدی ایشان را می توانم بخوانم ؛ بدون هیچگونه هیجان و مقاومتی جواب دادم : الآن شب است . رو چشمام !  فردا صبح اول وقت با هم برویم محضر . خانه مبارکت باشد . با افتخار سند را به نامت می زنم !!

همسرم دید که تیراولش به سنگ خورده و بهانه اصلی بی اثر شده ، برگ دوم را رو کرد !

معلوم بود از قبل حساب همه چیز را کرده است !!

بلافاصله پرسید : شما که اینجوری هستی و حرفت این هستش ، چرا در « طول یک سال گذشته » خانه را به نام من نزده ای !!!

این را که گفت : زدم روی پیشانی ام ! وبا خودم گفتم :  ای دل غافل !  این امشب با توپ پر آمده و همه اینهایی که می گوید ، همه اش داستان است !

قضیه جای دیگری و چیز دیگری است !!

این دارد بهانه می گیرد و تا یک بهانه درست و حسابی برای زدن حرفش پیدا نکند ول کن من نیست !!!

آخه ساعت نه شب کسی بهانه انتقال سند خانه را می گیرد ؟!!

یعنی روز امکان این نقل و انتقال وجود نداشت ؟!

دیروز چرا اینرا نگفت ؟

پریشب چرا بهانه سند خانه را نگرفت ؟!!

دو روز بعد چرا این بهانه را نمی گیرد ؟!

اصلا به قول خودش ده ماه از سال گذشته است ، یکهفته دیگر هم روش ...

حتما باید تحقق این امر طاق نعل به نعل مصادف با طرح موضوع قسمت نهم داستان اصفهان باشد ؟!

مثل روز برایم روشن بود ، درد این بزرگوار خانه و ماه و سال نیست !!

برایم یقین بود که ایشان طمعی حتی به یک چوب کبریت در زندگی مشترک ندارد ، ولی خوب سنگ درشتی را نشانه رفته بود !

معلوم بود خود را برای یک حمله بزرگ دارد آماده می کند ، منتهی آنجوری که دلش می خواست به این معنی که تقصیر را گردن من انداخته  و کاسه و کوزه ها راسر من بشکند  بهانه اش جور نمی شد !

هرکاری کرد از ما یک گزکی پیدا کند ، موفق نشد !

چون بعد از اینهمه سال زندگی مشترک دیگر به فرمول کارش آشنا هستم !!

بعد از اینکه از روی آمار وبلاگ دیدم ، هشت بار به زخم آسمان آمده و عین تمام هشت بار را هم فقط قسمت نهم را خوانده است !!!

با خودم گفتم : یا حضرت عباس !

این دارد دنبال یک شری می گردد و گرنه من خودم هم که متن قسمت نهم را نوشته و غلط گیری و ویراستاری کرده ام ، هشت بار آنرا را نخوانده ام یا به زور خوانده ام !

این چرا هشت بار فقط صفحه قسمت نهم را مرور نموده است ؟

این گذشت تا فردا ....

خلاصه دوباره نزدیکیهای ظهر زنگ زد ؟!

حالا اینبار ...!

چرا قسط بانک را نمی دهی ؟!

گفتم  : بابا !  هنوز وقتش نرسیده است !!

قبول ! اینهم ... برای بانک !!!

برای چی ؟!

برای اینکه دست از سرکچل ما بردارد !!

دوباره عصر زنگ زد :

با بچه ها  وقتی از کلاس  به سمت منزل برمی گشته ایم ، در راه به من گفته اند برایمان اسباب بازی لگو بخر !

حالا هر بسته اسباب بازی لگو چقدر قیمت دارد ؟

پنج هزار تومان !!!

چرا به من گفته اند ما اسباب بازی لگو می خواهیم ؟!!

همه اش تقصیر شما است  و گرنه شب امتحان بچه که نباید بهانه لگو بگیرد !! جوری صحبت می کرد که انگار کارخانه تولید اسباب بازی لگو ، متعلق به پدر من است و من بچه ها را تشویق به خرید این اسباب بازی در شب امتحان می کنم !!

مثل روز روشن بود که دارد بهانه ها را سنگین و سبک می کند ، مثل کسی که به تره بار رفته و می خواهد میوه بخرد !

ببیند کدامشان بیشتر به درد می خورد !

آقا بگذریم !

سرتان را درد نیاورم !!

خلاصه دیگر طاقت نیاورد و بالاخره حرف دلش را گفت !!!

حرف دلش چی بود ؟!

حالا عرض می کنم ...

بگو ببینم  : این خانم دکتر سر کوچه شما کی بوده ؟!!

وقتی اینرا گفت ، تازه دوزاریم افتاد که قضیه از چه قرار است !

شنیده بودم زنها حسودند !!

منتهی باور نمی کردم تا اینکه ماجرای قسمت نهم داستان اصفهان مطرح شد !

با خودم گفتم : ای داد بیداد !!!

این آتو را از من گرفته است و فقط دنبال وقت و موقعیت مناسب برای طرح مسئله می گردد .

این زبان بریده  و قلم شکسته آخر کار دست ما داد !

تازه یک چیز دیگری هم به آن سریع چسباند و آنهم اینکه : تو در نمی دانم کدام قسمت داستان قبلی با عنوان « فیال » گفته ای که روزی روزگاری او با نوک انگشتش به پای شما زده است !

یک دفعه مثل اینکه برق سه فاز به من وصل کرده باشند  و بلکه  مانند  گربه ترشی خورده ، تمام موهای بدن من  سیخ  شدند !!!

نمی دانستم چه باید جواب می دادم !!

یعنی به موازات داستانی که خودم داشتم می گفتم ، یک داستانی جدیدی هم ایشان برای من درست کرد !

و من هاج واج ایستاده بودم وبه این داستان جدید فکر می کردم که چطور اینها به ذهنش رسیده و با هم جور چینشان کرده است...؟!

منتهی قضیه مگر اینجا ختم شد ؟!

تازه مکافات  شروع شده بود !!

بدون فوت وقت و لحظه ای درنگ و با دقتی ناباورانه  ، مانند موشک نقطه زن شروع کرد به پرتاب کردن  موشک جملات زیر به سمت من بیچاره :

تو از اول دلت با این خانم دکترت بوده ...

حرف دلت را بزن ! تو که با او بودی چرا با او ازدواج نکردی ...

من از همان روز اول می دانستم تو دلت پیش کس دیگری است ....

من چقدر بدبختم که با تو ازدواج کردم ....

من فکر می کردم تو آدمی ، نمی دانستم که اینهمه کثیفی ...

برو ...برو   پیش خانم دکترت ...خوب شد شناختمت ...

خوب موقعی خودت را لو دادی ...

آدمها وقتی می نویسند ، هر چه را در دل مخفی کردند به قلم می آورند ....

اگر شوهر او این نوشته ها را بخواند می دانی چه بلایی سرت می آورد ...

پسرهایم اگر بفهمند ، تو را می کشند ...

تو پشت امام حسین علیه السلام مخفی می شوی ، از آنور به امام حسین علیه السلام خیانت می کنی ...

دیگه نمی خواهد توضیح بدهی ! خوب شناختمت ...

حیف من برای تو ....

من از همان روز اول که با تو ازدواج کردم مثل روز برایم روشن بود که تو آدم دغل و حقه بازی هستی ...

دیگه نمی خواهم ببینمت ...

.

.

.

.

.

آقا ! مگر ما را ول می کرد !!!

تمام اینها را در کسری از دقیقه با هیجان تند و تند می گفت و من بیچاره همینطوری ، گوشی تلفن در دستم و کنار گوشم عینهو این مومیاییها خشکم زده بود و بدون کوچکترین حرکتی و کلامی ، فقط گوش می دادم !

فقط یک لحظه که به خود آمدم ،همینکه خواست نفس کوتاهی تازه کند ؛ سریع مثل فنر وسط حرفهایش پریدم به این امید که از وقفه پیش آمده بتوانم حسن استفاده را نموده و هر طوری شده ترمزش را کشیده و اول آرام و بعد حتی الامکان در چند مرحله ساکتش کنم  !!

گفتم  شما اجازه بفرمایید تا بنده  توضیح بدهم !

جواب داد : لازم نکرده توضیح بدهید !!!

شما در « قسمت نهم داستان اصفهان  » تمام توضیحات لازم را داده اید ، بنابراین توضیح اضافه ای ضروت ندارد ...!!!

نه حرفی داشتم و نه حرفی می توانستم بزنم  !

در حالیکه فضا و زمان را گم کرده بودم ...!

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اصفهان (داستان ) - قسمت نهم

هرطور بود ترم دوم سال اول پزشکی هم تمام شد.

تابستان را بی خیال ترم تابستانه و این حرفها شدم .

اعتقاد داشتم و هنوز هم خیلی جدی معتقدم که آنکس که آهسته و پیوسته می رود بسیار موفقتر است تا آنکه فصلی و ادواری به اموراتش می پردازد !

حول زدن و جان کندن بی منطق و فقط برای خود شیرینی و خود نمایی حکایتش ، حکایت قله بلند کوه است که دره ای به اندازه خودش و برعکس خودش در کنارش دارد !

و در نتیجه سقوط در اینجا بسیار بدتر از بلند پروازی است !

درست مثل گناه نکردن که بسیار بهتر از ثواب کردن است .

مثلا شما قله دماوند را ببینید !

دقیقا یک دماوند برعکس خالی در کنار دست خودش دارد !

کاری ندارم ...

یکراست مثل کچل کفترباز برگشتم منزلمان در بروجرد وترجیح دادم تابستان را در اختیار خودم و بیشتر در خانه و کنار خانواده  باشم .

طبیعی است که فارغ از همه برنامه ایی که هر کس برای خودش دارد و من هم خودم را تافته جدا بافته ای از شرایط نمی دانستم ، مثل همه آن دیگران برنامه دار به امورات عقب افتاده و موارد ضروری شخصی خود می خواستم که بپردازم .

البته واقعیت این است که جز امر خوردن و خوابیدن ، امورات عقب افتاده خاصی نداشتم و نمی دانستم هم چگونه باید امورات عقب افتاده بسازم ؟!!

عبارت « عقب افتاده » را از خودم به عنوان معادل  پدیده خوردن و خوابیدن  درآورده بودم !

موارد ضروری هم شامل دیدار رفقای قدیمی و همکلاسیهای سابق ، هم مسجدی و هم هیئتی های روزهای دبیرستان و گز کردن خیابان می شد !!!

اینها با هم می شدند امورات عقب افتاده و موارد ضروری  !!!

این موارد که عرض کردم شامل کل برنامه تعطیلات تابستانی من می شد .

منتهی در این بین طبیعی بود که از وسطهای تابستان بعد به فکر تامین کتابهای درسی ترم سومم که ترم آینده باشد ، باشم .

و این بهترین بهانه بود که با اولین عاشقانه ای که داشتم ؛ یعنی خانم دکتر آینده همسایه سر کوچه مان حالا اینبار من باشم  که ارتباط برقرار می کنم !

او سال بالایی من بود و در تهران درس می خواند و من هم حالا  دانشجوی اصفهان بودم .

او دندانپزشک می شد و من هم پزشک !!

به نظرم فرصت مناسبی بود که نباید از دست می دادم !!!

حاج آقا بازی هم دیگر اینجا فایده ای نداشت !

باید برای این ماجرا هرچه زودتر راه حل شرعی پیدا کرده تا خودم  و فضولهای احتمالی را به نحو مقتضی توجیه و بلکه تسویل کنم  !!!

پدرعشق بسوزد ...

عاشقی هم برای خودش یک نوع بدبختی خوشمزه است ...!!!

تا وقتی به معشوق نرسیده ای ، داغ فراق آدم را زنده زنده سوخاری می کند !

وقتی هم که دور و نزدیک می شوی و فکر می کنی دیگر کار تمام است ، دوباره مثل  هندوانه ابوجهل  یک مصیبتی از نمی دانم کجا قلنبه می زند بیرون و حال آدم را کامل خراب می کند !!!

قیافه عاشقان واقعی را تا الآن نمی دانم دیده اید یا خیر ؟

نوک و روی هیچکدامشان با آدمیزاد نمی برند !!!

همه سوخته و برشته ....

آنهم زنده زنده ....

اجمالا ...

زمان زیادی نداشتم !

آن موقع که این تلفن های همراه و اینترنت و شبکه های اجتماعی مجازی هم که نبود !

نه این که رسم نبود !

اصلا نبود !!!

یعنی وجود نداشت ...

هرچه بود در چنبره سنت و عادات لامصبی بود که همه ما را مثل گچ کشته ، محکم در خود خشک کرده و مجال هیچگونه غلط اضافه به هیچکس نمی داد  !!

تلفن هم تک و توکی اگرداشتند یا نداشتند ، مگرکسی جرات داشت دور و بر تلفن بپلکد ؟!

چش و چارش را در می آوردند  !

چه برسد روزی دست ناپاک خود را به آن بزند !!!

دستش را از ساعد قلم می کردند !!!

خانواده یا یک جاسوس و خبر چین مورد اعتماد آنها ، همیشه تلفن را از یک نقطه کور زیر نظر داشت که ببیند چه کسی به آن نزدیک شده و چند دقیقه حرف زده و با چه شخصی صحبت می کند ؛ با این شرایط عاشقان ورپریده  ، مانند « سنان بن انس »  بوده که همواره دور گودی قتلگاه چرخیده و معلوم بود نیت شومی در سر دارند ...!!!

بنابراین تا جاییکه من یاد دارم کسی جگر استفاده از تلفن را برای امر عشق و عاشقی نداشت و در صورت رویت این پدیده ، به اشد مجازات در محیط گرم و صمیمی خانواده به عنوان کوچکترین واحد اجتماع می رسید !!

حالا نوع مجازات بستگی به همت پدر و رای هیئت منصفه  خانواده که شامل مادر و برادران و خواهران می شد، داشت .

از تذکر شفاهی همراه با چشم غره شروع می شد و با القابی مانند ولگرد  و « گرتی » ( به معتادهای خیابانی آنروز اطلاق می شد ) و هرجایی ادامه و تا سیاه و کبود شدن  با  کمربند  جا داشت !!!

هرچند که البته میزان کبودی برجای مانده ،  رابطه مستقیم خطی از منظر ریاضی با دوزاژ بخارعشقی که عاشق بخت برگشته در سر داشت ...داشت !!!

« سر  » که نبود  ؛ آقا ! دیگ زود پز بود !!

حالا اگر طرف قید صحبت تلفنی با معشوق را از تلفن خانه می زد و می خواست از تلفن عمومی به معشوق خود زنگ بزند ، ( حالا شما فرض کنید معشوق در خوابگاه است ) ، می بایست یک مشت پر پول خورده یا همان سکه را در مشتش ریخته و در داخل کابین نارنجی رنگ تلفن ، حین صحبتهای عاشقانه که بیشترموضوعش « دل بده قلوه بگیر»  و « ریه بده کلیه بگیر» بود ، یکی یکی این سکه ها را که در مشتش عرق کرده و خیس شده بود داخل شکاف باریک دستگاه تلفن عمومی بیندازد که نکند یک وقتی گوشی قطع شود !

میزان احساسی که عاشق از معشوق در این مورد داشت به میزان حجم مشتش بود !

هرچه مشتش بیشتر سکه جا می گرفت ، شانس بیشتری هم برای صحبت بیشتر داشت ، وگرنه باید  حسرت به دل صدای بوق بوق قطع تلفن برای ثانیه هایی نه چندان طولانی باشد !

حالا اینها همه یکطرف ، اینکه وسط صحبت یکدفعه یک کله قناس و طاس، پشت شیشه کیوسک پیدا شده و در حالیکه سکه را به صورت عمودی بین انگشت گرفته و پی درپی به شیشه کیوسک می زد و می گفت : آقا ! زودتر تمامش کن !! ضد حال جبران ناپذیری بود که حال عاشق را درجا  پودر می کرد !!!

 

بالاخره از این حیث عاشقی در آن روزها برای خودش به تمام معنی یک بدبختی بزرگ به شمار می رفت !

و تا عاشق می آمد به معشوق برسد ،  آنقدر دق می خورد و دقش می دادند که گوشت بدنش پاک ریخته  و مانده بود پوست و استخوانی که آنهم بیشتر به درد مار و مور قبرستان می خورد که من به همین مقدارهم شک دارم که این اسکلت خشک و خالی به درد آن بیچاره ها خورده باشد !!!

بنابراین در زمان ما عشق ورزی کار هرکسی هم نبود ...

به همین جهت به بهانه اینکه خانم دکتر در تهران درس می خواند و کتابهای مورد نیاز من در تهران فقط گیر می آید ، مادرم را مجاب کردم که در خانه شان برود و لیستی هم از کتابهای ترم بعد را که انتخاب واحد کرده بودم به دستش دادم تا به خانم دکتر بدهد و او برایم از تهران خرید کند و بفرستد .

البته چه خریدی ؟

چه کشکی ؟

مهم رسیدن نامه آنهم با دستخط خودم به دست خانم دکتر بود !

وگرنه من در آن لحظات اصلا به چیزی که فکر نمی کردم کتاب بود !!

در آن لحظه اهمیت کتاب با « فلفل دلمه ای » و « کلم بروکلی » برای من برابر بود !!

خودم می دانستم همه اینها بهانه است !

ته دلم شروع ارتباط و بعد هم نامه پرانی به بهانه ارسال کتاب و بعد نامه متقابل تشکر و قدردانی از زحمات نامبرده و سپس پرسیدن وضعیت دانشگاه و بعد شرایط جدید خودش و بعد هم ....همینطوری تا الی آخر !!!

خانم دکتر هم که قاعدتا از خدایش بود !!!

او سالها پیشتراز این ، ابراز علاقه خود را به من کرده بود و این من بودم که پاسخی نداده و بی خیال شده بودم .

ولی حالا فرق می کرد ...

آنروز دوازده سال بیشتر نداشتم ، حالا بین نوزده سالگی و بیست سالگی بودم .

بله ! شرایط من الآن دیگرکاملا فرق می کرد ...

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نامه ای به آقا سید ابوالفضل

نامه ای به آقا سید ابوالفضل

امروز نوشته ات را که دوسه جمله بیشتر نبود به دستم رسید .

من نسبت به شخص شما از این جهات ارادت کامل دارم :

  • سید بزرگوار و صاحب حسب ، نسب و شجره و از بیت علما و نامداران اصیل اصفهان می باشید .

  • انسانی بزرگوار ، فرهیخته ، صاحب شان و جایگاه والای اجتماعی و اقتصادی و موفق در تمام موارد پیشگفت و امین مردم همواره بوده وهستید .

  • با ادب ، صاحب کرامت ، متخلق به اخلاق حداکثری ، خدا ترس ، با حیا ، فهمیده و باقی بر مبانی شرعی و آداب عرفی می باشید .

  • فضیلتها و اوصاف بسیاری که اگر بنابر وصف آنها داشته باشم ، یقین زبانم قاصر و قلمم از شرح آنها عاجز است . فقط می توانم عرض کنم که اگر یک مجسمه از خوبیها بتراشند از نظر من یکی از نامهای برازنده آن  آقا سید ابوالفضل است .

  • اما آن مولفه ای که من را به شما بسیار وابسته و مبتلا کرده است اینکه از بچه های نسل اول حجره حضرت زینب سلام الله علیها و همچنین از سابقون محفل شمع زینب سلام الله علیها هستید .

حالا با فرض آخرین فرض ! می خواهم وارد بحث شوم .

خطاب حرفهایم هم با شخص شماست .

نیش و کنایه و متلک هم شاید در حرفهایم باشد که هر کس به فراخور حالش ، خود را مخاطب آن خواهد یافت !

ببین سید جان !

خدامابین امشب آمده بودم که فقط و فقط گزارش پایان نامه آماده کنم .

از اول هم نیتم همین بود ...

خبر رسیده است که استاد ما  آنهم از من ، روز یازدهم بهمن ماه گزارش پایان نامه می خواهد !

خوب من با این همه گرفتاری که در بخش سلامت دارم برای شرح حال نوشتن باید فاصله های مویینه وقتهای بین ویزیت بیماران را مثل رشته های پشمی ، رشته و از آن قالی ایرانی دار و بافت کنم ، چه کنم  ؟!!

یعنی می شود ؟!

حتما باید بشود ...!!

بالاخره آش کشک خاله هستش ، « ولا یمکن الفرار من » آش کشک خاله !!!

ولی عیبی ندارد ...

دلم همینجوری از وقتیکه آن چند جمله را فرمودید ، مثل ماگما به درو دیوار سینه ام گدازه می پاشد و من شعله ور جاری در بی قرار خودم .

ننویسم آنی که باید نمی شوم ...

آن درس و تکلیف و گزارش هم ، البته مالی نمی شود ...!

پس الآن من مجال و بلکه حال درس و مشق ندارم وچه بهتر که برای شما و خطاب به شما متنی را بنویسم و تقدیم کنم ...

که دارم می نویسم  !

ببین برادر !

ما آدمها همیشه تابع اعتقادات خود نیستیم !

البته افرادی هستند که اینگونه اند و تا پای جان هم اینگونه اند !

حالا اعتقاد درست و نادرستش را کار ندارم .

ولی هستند اینگونه آدمها ...

همه جا هم کم و زیاد می شود اینها را پیدا کرد ....

هرچند استثناء ...

اما این امرهم مطلق نیست ...

یعنی همه برای باورهایشان سر نمی دهند ...

اینرا قبول داری ؟

ادعا هم زیاد است ...

اینقدر من و شما حرفهای مفت و گزافه گویی از خیلی ها شنیده ایم که دیگر گوشهایمان از این خالی بندیها پر است ...

دور و برت را نگاه کن ، حتی من و خودت را دوباره و بلکه چند باره بهتر بببین !

چه اشکالی دارد ؟

ما تابع متغیر شرایط حاکم بر روزگاریم ...

مثلا اگر پیامبر گرامی اسلام صلوات الله علیه حسب شرایط روز خود با اسب به جنگ تشریف می برده اند ، شما مگرمی توانی مثلا در بزرگراه  نیایش یا شهید همت با اسب و نیزه  را بیفتی و خود را سمبل و تالی تلو حضرت بدانی ؟!

هرکس این کار را انجام بدهد ، در اولین فرصت ممکن با اسبش از اتوبان جمعش کرده و ضمن اینکه اسبش را از او می گیرند ، به اولین تیمارستان سریعا اعزامش می کنند !

یعنی هیچ دیوانه ای اجازه این کار را به خود نداده و اگر هم بدهد بقیه عقلا این اجازه را نمی دهند .

بالاخره عرف هم جنبه ای از شرع است ...

حرام عرفی شما بعضا حرمت شرعی هم دارد .

آنور قضیه هم درست همن حالت را دارد ، به این دلالت که اگر در جزیره لختی ها کسی با کت شلوار و عبا و عمامه برود یکجوری نگاهش می کنند یعنی اینکه آقا جان ! احتمالا آدرس را اشتباه تشریف فرما شده اید !!

 و اگر در قم هم کسی با شلوارک کوتاه  و تی شرت چسبان  و هندزفری در گوش و خط ریش میخی و عینک دودی و  موهای دم اسبی و قلاده سگی در دست در خیابان قدم بزند یکجور دیگر نگاهش می کنند ، به این معنی که اینهم آنجا بی معنی و اشتباهی است !!!

 

حالا خیلی کاری و قصدی برای بحث پیرامون عقلانیت و ورود به موضوع ندارم .

البته آنهم مجالی و مصافی دیگر می خواهد ...

ولی خوب !

با اسب و کلاه خود و تبرزین و شمشیر و سپر و مشک و علمی  بر دوش در معابر عمومی ظاهر شدن و ادعای رهروی نیکان را داشتن  به همان اندازه محل اشکال و بلکه همان حرام عرفی است که فی فی  بازی  و قرتی گری در اماکن مذهبی  ....

از این حیث که  وهن  دین و عرف هردو است .

توهین به ارزشهاست .

حالا یا زمینی و یا آسمانی .

توهین به مقدسات است .

و در این حقیقت  فرقی بین خاک و آسمان نیست .

منتهی اینهایی که عرض کردم مدل سخت افزاری این نقد است .

شما یک روشمندی نرم هم دارید .

اخلاق ارزش محور یک مولفه نرم است .

شما اخلاق را رعایت نکنید ، بی اخلاقی تان معادل همان راه افتادن با اسب و علم و کتل در اتوبان و مورد تمسخر قرار گرفتن خود و تمسخرقرار دادن باورهاست .

آدمهای بی اخلاق ، آدمهایی بی ارزشند !

آنها هم ادعا هایشان مسخره است .

آنها هم دلقک هستند .

روح ارزشها اخلاق است .

آدم ارزشی که اخلاق ندارد ، ارزش او روح ندارد .

پس این آدم در اصل همان آدم ضد ارزشی است که پوستین وارونه ای پوشیده و خود را خود نمایه ساخته است .

پس این آدم هم همان آدم تیمارستانی است !

منتهی آپشن دیگر آن ...

این باور یک اعتقاد غلط اندر غلط اندر غلط است که ما فکر کنیم هر آدم متشرعی ضرورتا آدم اخلاقی است .

درست است که جاده اخلاق از سرزمین پرستش می گذرد ولی لزوما هر آدم پرستیدنی و پرستنده ای اخلاقی نیست !

و این اشتباهی است که ما همواره می کنیم !

همواره و همواره و همواره !!!

شرمنده ات هستم که شرمنده ای بیگناه و تقصیری...

برای هیچ ...

و این تقصیر شما نیست .

اشکال در این سیری است که عرض کردم .

به دل نگیر ...

میدانم دلت اقیانوس آرام است .

آرام آرام ...

بالاخره ما و شما و همه ، آدمهای فصلی زیاد دیده ایم و می بینیم ...

چاره ای هم نیست ضریب انطباق خودمان را با شرایط قهرا ناچاریم که بالاتر ببریم .

دق خوردن و غصه خوردن و حناق گرفتن و غمباد کردن راهکار کارآمدی  نیست .

یعنی برای آنکه مرتبط است با این چالش ها راه برون رفت نیست .

به نظر من راه برون رفت از این شرایط نگاه هواپیمایی به پدیده ها است .

پیشتر هم عرض کردم تکیه بر اخلاق حداکثری توقع ما را کاذب می کند .

ما باید توقعاتمان را از هم و از همه در حد بضاعت و داشته های هم فروکاهیم ...

این حرف کاملا درستی است .

در هر حال بازهم اصالت و نجابت و ادب و صبر و فهم شما اینجا خیر الموجودین داستان است که آدم یاد می گیرد ...

وگرنه مثل همه داستانها شخصیت مثبت و شخصیت منفی و به قول قدیمی فیلم ببین ها  ؛  مرد و نامرد وکتک خور و  آدم فروش ؛ دست آخر همه می روند و این خاطرات داستان و یادگار بجا مانده ازمردی و نامردی ها است که با همه و تا همیشه می ماند ...

جای زخم روی صورت و جای زخم روی قلب در ذات خود هیچ فرقی با هم ندارند ...

مگر برای کسی که فرق پیدا و پنهان را نداند ....

و چنین کسی و بلکه ناکسی ؛ همان بهتر که نداند !!!

آقا سید دلم !

پسر خوبی هستی ...

انشاالله که همینطور هم می مانی ...

از این قصه هم خیلی ناراحت نشو ...

مهم سربلندی شماها بود که الهی شکر هردو روسفید و سربلند بودید ...

هرچند خیلی خوشمزه هم نبود ، ولی خیلی مقوی بود ...

مثل آمپول تقویتی که درد دارد ، خاصیت هم دارد ...

بقیه اش گیر و گور دنیا و خاک است که آنهم با یک نسیم از طرف خدا که بیاید پاک می شود .

ما را هم در هر حال دعا کنید ...

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خنده و جفتک !

هاشمی. سیدابوالفضل, [16.01.17 10:27]
سلام استاد جان معظم
ممنون بابت مداحی ها
🙏

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 10:54]
عرض سلام متقابل دارم سید جان ! مبارکتان باشد ...

هاشمی. سیدابوالفضل, [16.01.17 11:06]
دکتر این ......بنده را نابود کرد😂
گفت من اصلا نمیخواستم باشما آشنا بشم😂😂

هاشمی. سیدابوالفضل, [16.01.17 11:37]
😂اصلا مهم نیس
اتفاقا کلی خندیدم
ادم باحالی به نظر میاد

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:54]
مثل اسب وحشیه ...

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:55]
ولش کنی دوباره خودش برمی گرده ...

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:55]
به قول اصفهانی ها حال خودمونو  داره  !

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:55]
ما هممون حالی به حالی هستیم

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:56]
روضه امام حسین علیه السلام  خون ما بالا و پایین که بشه ، حالمون هم سینوس می شه

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:57]
گاهی سر حال و بگو بخند

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:57]
گاهی هم جفتک می اندازیم

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:58]
گاهی سلاممون که می کنند می پریم تو بغل طرف و ماچ و موچ و مگر ولش می کنیم

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:58]
گاهی هم که سلاممان می کنند با کله می رویم برای طرف

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:58]
این آلان حال جفتکیشه !

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:59]
سلامش کنی شاخ می زنه

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:59]
چون تو فاز موسیقیه

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 12:59]
بیاد تو فضای روضه میشه  اولیاالله

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 13:00]
پرش تا اربعین دیگه صبر کن ، اون روز بهت این روز را خبر می دهم ببین حالش چطوره

د. نظام الاسلامی, [16.01.17 13:00]
عالی عالی عالی

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اصفهان ( داستان ) - قسمت هشتم

تعطیلات میان ترم تمام شد ...

دلم نمی آمد که خانه را رها کنم برگردم !

با خودم گفتم : ولش کن !  کی می رود غربت دانشگاه درس بخواند ؟!!

می خواستم انصراف بدهم و دیگر برنگردم اصفهان !

دلم نمی خواست از خانواده ام دور باشم .

ولی از طرفی هم می دانستم اینها را فقط برای دل خودم دارم می بافم  !

آدمی وقتی که دلشکسته است ، یکجورهایی خیالباف هم می شود .

دست آخر چون می دانستم همه اینها بی فایده است ، بی خیال این حرفها هم شدم !

بالاخره در یکی از شبهای زمستانی برگشتم اصفهان .

شاید وقتی که برمی گشته ام ، گریه هم کرده باشم !

نمی دانم ...

حتما گریه کرده ام که می گویم ...!

اگر نبود که نمی گفتم  !!

دلم نازک است و این هم دست خود من نیست .

نمی توانم که دست ساز ،  پیچ دلم را شل و سفت کنم !!

همیشه خدا همینطوری بوده ام ؛ الآن هم همینطور مانده ام .

همین روزهای دم دست ، یکی از بر و بچ  قدیمی به خاطر پیاله اش که سر رفته بود و داشت محبت از دور و برش هرز می ریخت ،یک قدری با خودش اوقات تلخی کرد .

 هیچ چیز نگفتم ...

 فقط وقتی که نبود چقدر برایش بارانی شدم !!!

خودش که نبود ...

الآن هم که نیست ...

ولی من ...

باز هم بارانی ام ...

به یکی دیگر از بچه های قدیمی سپردم سراغش را بگیرد و مواظبش باشد ...

بگذریم ...

با شروع ترم جدید احساس می کردم مثل یک گل که از حالت ساقه و برگ به کیفیتی تازه در رنگ و عطر تغییر ماهیت می دهد من هم دارم متحول می شوم !

هنوز هجده نوزده سالم بود .

این تغییرات برایم مهم بود .

احساس غرورمی کردم .

این غرور را در جسم و روحم می توانستم بی واسطه دریابم .

ترم دوم شروع شده بود  ...

و بالاخره درس آناتومی سرو گردن هم بالتبع آغاز شد .

استاد ما اهل کشور کوبا بود .

مردی سفید پوست و بسیار مرتب ، چهارشانه و بلند بالا ...

در کلاس یک کلمه فارسی صحبت نمی کرد یعنی بلد نبود که صحبت کند .

از اول تا اخر کلاس انگلیسی ...

شانس آوردم که انگلیسی ام بسیار خوب بود ...

زبان انگلیسی را در کنکور سراسری  نود و چند درصد  زده بودم !

از همین رو احساس می کردم مشکل زیادی در درک مفاهیم و معانی توسط استاد خارجی خود ندارم .

خود درس آناتومی سروگردن همینطوری سخت بود ، حالا استاد هم که زبانی بیگانه داشته باشد قاعدتا می بایست فهم ودرک آن صعوبت بیشتری داشته باشد .

که خوشبختانه از این نظر شانس آوردم و نقطه ضعف کلاس برای من تبدیل به نقطه قوت شد و توانستم تجارب خیلی خوبی را کسب کنم .

این فقط معطوف به کلاسهای نظری نبود ...

کلاس درس عملی سروگردن ما در سالن تشریح دانشکده پزشکی برگزار می شد .

سالن تشریح ، محوطه ای بسیار بزرگ بود که سقفی بلند  و  سفید داشته و کف و دیوارهایش نیز با سرامیک های سفید  پوشانیده شده بود .

آن محوطه سفید رنگ بزرگ در نظر اول همانند روحی بزرگ و سفید بود که همه ما را بلعیده باشد و ما در درون شکم بزرگ آن با سوز سرمای ترسناکی که به استخوان می زد مشغول درس و مشق عملی مان بودیم !!!

در کنار دیوار سالن چند تا بشکه آبی رنگ از اینهایی که ترشی و خیارشور فله ای در آن بارگذاشته و نگهداری می کنند چیده شده بود .

در درون این بشکه ها تا جاییکه من می دانستم سر مرده نگهداری می کردند !!!

در بشکه ها که باز می شد بوی تند فرمالین تمام فضا را پر می کرد !

فرمالین چنان بوی تند و آزار دهنده ای داشت که حال همه ما را بد می کرد .

تازه آن موقع هم این ماسکهایی که الآن مرسوم است ، معمول نبود !

حساب کنید که ما می بایست حداقل دوساعت تمام در آن محیط وحشتناک و بد بو با حشو و زوائد سر مرده ور برویم تا جیک و بوک آنرا یاد بگیریم .

استاد که تشریف می آوردند ما همه مثل این بچه هایی که در یتیم خانه ها نگهداریشان می کنند ، به صف دست به سینه با قیافه های مفلوک و کریه منتظر می ایستادیم و با نگاه حیرت زده  مسیرش را دنبال می کردیم تا ایشان برود سر بشکه اصلی و با دستکشی که در دست داشت ، مانند « خولی ! » دست کند داخل بشکه و یک کله درست و حسابی و درشت برای آموزش ما در آورده و در حالیکه از آن فرمالین شرشر می چکید ؛ مثل آناناس که از کاکل آن می گیرند و می چرخانند تا سبز و رسیده بودن آنرا بفهمند ، کله را در جهت عقربه های ساعت و خلاف عقربه های ساعت چرخانده وازجهات مختلف با دقت ورانداز می کرد و سپس بر روی میز تشریح می گذاشت و آنوقت بود که ما هم مثل مرده خورها حمله کرده و برای  این ضیافت ، دور میز تشریح حلقه می زدیم !!!

البته همه ترم آناتومی سر وگردن و سالن تشریح نبود ، درسهای دیگری قروقاطی داشتیم ، از معارف گرفته تا ترمینولوژی پزشکی تا ورزش زوری !

درس معارف که الهی مرده شور نویسنده و اساتید و درس دادنشان را همه با هم ببرد !

تنها کلمه ای که می توانم برای توصیف آن بکار ببرم ، تعبیر « افتضاح » !  است !!!

آنقدر کتاب و درس دادنشان بد بود که همان یک ذره دین و ایمان نیم بند دانشجوها را زحمت به باد دادنش را از بیخ و بن برای همیشه می کشیدند و نیازی به زحمت اضافه بنی شیطان  و بنی آمریکا و بنی اسرائیل نبود و آنها می توانستند با فراغ بال و خیال راحت به کارهای عقب افتاده شان برسند !!!

امیدی به این معارفی که در دانشگاه برای دانشجوها تدریس می شد نداشتم ، از این رو بیشتر ترجیح می دادم برای جبران خودم ! در جلسات درس اخلاق علما از جمله حضرت آیت الله ناصری در مسجد کمرزرین سبزه میدان و یا سخنرانی استاد انصاریان که ماه های صفر اصفهان تشریف می آوردند و در مسجد سید شفتی محله بید آباد اصفهان منبر تشریف می بردند شرکت کنم .

برنامه هیئت را بیشتر جلسه هفتگی و مناسبتهای هیئت رزمندگان اسلام در خیابان احمد آباد شرکت می کردم .

هنوز هم شبهای برفی را که در خیابان شریف واقفی ، حسینیه خرداد زاد می رفتیم را فراموش نمی کنم .

خیلی وقتها که از هیئت یا جلسه سخنرانی برمی گشتم ، نگهبان در خوابگاه را بسته بود و با چه بدبختی و با خواهش و تمنا در را برایم باز می کرد !

دوباره روزهای بعد ، روز از نو و روزی از نو ...

هرچه بود خیلی شبها و روزهای به یاد ماندنی بود ...

یادش بخیر ...

آرام آرام با گذر روزها ترم دوم هم رو به پایان می رفت .

کم کم به پایان ترم که نزدیک می شدیم ، می بایست خودم را برای امتحانات پایان ترم آماده کنم .

یکی اش امتحان آناتومی سروگردن بود .

شفاهی اش یک مکافات بود و مصیبت عظمی  و عملی اش که دیگر مصیب اعظم !

فقط تا یادم نرفته عرض کنم ، جمجمه قشنگم را که پدرم از  گورکن  قبرستان قدیمی برایم خریده بود پس از دادن امتحان سروگردن ، تبدیل به چراغ خواب کردم !!!

یک لامپ رنگی کوچک در وسط جمجمه ، از داخل آن کارگذاشتم ، و وقتی شبها که می خواستم بخوابم دوشاخ برق آنرا که در پریز که می زدم ؛ نور از گوشها و چشمها و دهانش بیرون می زد و صحنه ای را ایجاد می کرد که هرکس ناگهانی از دراتاق وارد می شد ، کمترین اتفاق برایش این بود که از ترس زهره ترک شده و یا غش کند ، حالا سکته قلبی و تشنج و غیره  هم  اگر می کرد ،  اشانتیون آن بود  !!!

به نظرم دزد گیر بسیار کارآمد و خوبی بود !!!

و درنوع خودش برای آن روزها خلاقیت و اختراع منحصر به فردی به حساب می آمد ...!

  

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد