زخم آسمان


+ نامعادله

خوشحال... هستم...هستید.... عود.... دود.... 

_ خوشحالم که عود هستم و شما دود هستید!  

_ خوشحالم که دود هستم و شما عود هستید! 

_ خوشحالم که با دود و عود،  هستم هستم! 

خوشحالم که با دود و عود،  هستم هستید! 

خوشحالم که با عود و دود هستم هستم! 

خوشحالم که با عود و دود هستم هستید! 

با دود عود خوشحال هستم،  هستم! 

با دود عود خوشحال هستم،  هستید! 

با عود و دود خوشحال هستم،  هستم! 

با عود و دود خوشحال هستم،  هستید! 

.....مگر تمامی دارد این تناسب پیچ در پیچ راز آلوده بی پایان ....؟! 

برای خودش یک جاده هراز و چالوس مفهومی است... 

آفریده یک ذهن متفاوت با ذهنیتهای معمول.... 

همه اش از یک سلام و با یک خداحافظ شروع شده و پایان می پذیرد.... 

چه شروعی و چه پایانی....؟! 

والبته به تمام معنی زیبا.... 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ روزه ...فاستقم کما امرت ...

این روزها روزه هستید ....

خوب ! حتما روزه هستید ....!!

مدعی هستید که خطاب مطالبتان با کسی نیست و عام است  ...خوب ! یقین اینجوری هست که ادعا می فرمایید !!!

مرد و حرفش ....

مرد و دلش ...

حرف و دل یکی نباشد ؛ روزه تان شاید دیگر آن روزه نباشد ....!

فاستقم کما امرت ....

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ربنا ...حاج صادق آهنگران

آرامش نیمه شب همه جا را فرا گرفته است... یکی از شبهای ماه مبارک رمضان است....ساعت حدود 2 بامداد است. احساس بسیار خوبی دارم... مناجات ابو حمزه حال آدم را خوب می کند.... برمی گردم به سالهای پیش از این.... آنروزها هم خوب بود.... زمان جبهه و دفاع مقدس... ساعت 2 بامداد شبهای ماه مبارک رمضان آن زمان حس شبهای همین زمان را داشت.... مناجات با خدا همیشه خوب است.... مناجات خوان اگر خودش خوب باشد مناجات شنو ها را کوچ می دهد سمت آسمان،  تازه آنهم آسمان شبهای ماه مبارک رمضان!.... یادش بخیر مناجاتهای حاج صادق آهنگران   .... اواخر ده پنجاه و تمام دهه شصت،  زمین و آسمان در تیول نفسش بود و صد هزار صدهزار شهید از حنجره اش و با نفسش تا خدا کوچ می کردند به بهشت.... البنه دیگران هم بودند ولی خدا وکیلی حاج صادق آهنگران امام حماسه خوانی پرستش بود و بس و فقط ساز دل بچه های پاک و پاکدامن این سرزمین با نفس آهنگران کوک می شد... دهه هفتاد که شد حاج منصور،  حاج محمدرضا طاهری و حاج سعید حدادیان و حاج حسن خلج و حمید علیمی و مقدم و هلالی و بنی فاطمه و بقیه بلبلان خوش آواز این سرزمین سررسیدند..... اینهایی که عرض کردم  و هزاران خواننده ای که در غمها و شادیهای این سرزمین با مردم و بین مردم ماندند و مثل آنها لباس پوشیدند و با آنها برای سربلندی اهالی این سرزمین جنگیدند و گریه کردند و باریدند و  سینه زدند و خندیدند و شادی کردند،  امروز حق دارند  که برای هنوز و همیشه با همین مردم دعا کنند و برای همین مردم خدا را صدا بزنند و حق هم هست ندای ربنای آنها جانها را باز هم مثل سفر پرستوها در بهار به سوی سرزمین خداییشان کوچ بدهد.... عکس حاج صادق آهنگران را این روزها ببینید. موهای سر و صورتش سفید شده است. عکسهای جوانی اش را هم ببینید. سر بند بر سر هر جا آتشی بیشتر بر این سرزمین دشمنان باریده اند،  او هم همانجا بوده است. بیابانهای تشنه جنوب و کوهستانهای یخ زده و پوشیده از برف غرب و آسمان آفتابی و مهتابی و اشکهای خوش غیرتان این مملکت و بلکه بالاتر خدا شاهد است.  الآن هم همین است. آنهاییکه پای نفس حاج صادق بوده اند همه یا شهید شده اند یا امروز مشغول به خدمت به این دین و این سرزمین هستند. کاش حاج صادق آهنگران برای ما در این شبهای ماه مبارک رمضان ربنا بخواند...حاج صادق آهنگران جانش را و جوانی اش را کف دستش گرفت و برای دین و آیین و مدافعه از وطن خود به میدان آورد. دیگران هرگز طعم و رنگ مدافعه در مرافعه دفاع از وطن را به یاد ندارند. حاج صادق چفیه می انداخت و با لباس رزم حنجره اش را برای تمام دوران جنگ و بعد از جنگ وقف آرمان و سرزمینش کرد،  دیگران با کروات و کت وشلوار آوانگارد حتی غباری از تعصب وطن را بر طرف یقه خود برنتافته و حتی کمی از صدای خود را خرج جنگ جنگجویان سرزمین خود هرگز نکردند و نکردند که نکردند.....این زمینش بود،  آسمان که دیگر هیچ!  پس حاج صادق آهنگران سزاوار است که ربنا برای ما بخواند....حاج صادق آهنگران اگر عکسی هم دارد،  همه اش با بسیجی ها و مردم کف کوچه و خیابان همین سرزمین است،  او حتی بعد از جنگ هم علم وطن پرستی را زمین نگذاشت و در فتنه مثل شیر مدافع حقیقت این سرزمین ماند. دیگران به روزگار جنگ این سرزمین هیچ خاصیتی از خود نشان ندادند که هیچ،  در فتنه پنجه به صورت وطن خود کشیدند و شیپور دشمنان این سرزمین شدند..... حاج صادق آهنگران در قامت یک ناموس پرست وفادار به ناموس این سرزمین باید برای ما در این شبهای ماه مبارک رمضان ربنا بخواند.... کسانی که امروز به دنبال تحمیل ربنای فردی خاص به سفره افطار مردم تلاش می کنند خوب است، بدانند که کسی باید به نمایندگی از روزه داران،  خدا را در مقام دعا صدا بزند که خودش حقوقی که برگردن داشته است، نسبت به سرزمینش،  نسبت به خدا و بندگان خدا تا حدی ادا کرده باشد.... و تاثیر ربنای حاج صادق آهنگران و حاج منصور و حاج محمدرضا طاهری و حاج سعید حدادیان و.....  بر جانها کجا.و ربنای دیگرانی که به جای چفیه،  کروات و به جای کربلا لندن و لس انجلس و به جای هییت،  BBC  و به جای عکس داشتن و انداختن با شهدا و یقیه الشهدا، با فراریها و کاباره ایها و دگر اندیشان  و به جای رجز خوانی در دم تنگ جنگ و فتنه،  به مجیز گوی دشمن و بد دلان  مشغول بوده و به جای مردستان،  نامردسنان و به عوض آسمان،  اسیر خاک شدند کجا!......کسی که با ارزشهای الهی و غرور جاری در وطن پرستی آنهم در دم تنگ و تنهایی این ملت بوده است و مانده است و به جای حمایت از اجنبی پرستان و کمر بستن بر خدمت آستان کفرستان، اسماعیل وار حنجره و شاهرگ گردنش را قربانی خدا و دین خدا و بندگان خدا و وطنش نموده است،  امروز برای صدا زدن خدا،  سزاوار ترین است..... این ربنا کجا و آن ربنا کجا؟! .... ربنا اغفر لنا ولاخواننا الذین سبقونا بالایمان و لا تجعل فی قلوبنا غلا للذین آمنوا

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ داستان - 26

علاوه بر فرش ؛ مختصر اسباب و وسایلی را هم برای گذران زندگی فراهم کردیم .

پتو و پرده و چوب لباسی وقابلمه و ماهیتابه و آبکش ودرباز کن قوطی کنسرو و   قاشق چنگال و بشقاب و پلوپز و سرخ کن و سماور خلاصه ریت و پیت و سایر امورات ضروری به یک سرانجامی رسید !

تا مادرم بود ؛ خیلی خوشحال بودم .

مثل بچه آهویی که به دنبال مادرش راه می افتد ؛ با او به خرید و گردش می رفتم .

وقتی هم که در حجره بودیم بیشتر بازار نصیحت گرم بود .

که اینجا شهر غریب است .

با هرکسی رفت و آمد نکن ...!

مواظب باش یک وقتی دین و ایمانت را از دست ندهی...!

به درس و مشقت خوب برس....!

و چه می دانم حرفهایی که همه مادران به فرزندان خود همیشه می زنند ....

مادرم هم با پیرزن صاحب خانه حسابی دوست شده بود .سفارش من را به ایشان کرد که در نبودش بیشتر مراقب من باشد و مثل فرزندش از من مواظبت نماید ؛ ضمن اینکه پیرزن صاحب خانه ؛ که ما حالا دیگر می بایست ایشان را « حاج خانم » صدا بزنیم ؛ تلفن داشتند و قرار بر این شد که هروقت مادرم ضروری دانستند و تماس گرفتند حاج خانم من را خبر کنند .

حاج خانم پیرزنی لاغر و کوتاه قد بود که حدود هفتاد ساله به نظر می آمد وهمسرش از دنیا رفته و فرزندی هم نداشت .

آن ساختمان هم ارثیه پدریشان بود که با دو خواهر دیگر که من به تناوب آنها را گاهی با فرزندانشان می دیدم که به دیدار حاج خانم می آمدند ؛ شریک بودند ؛ منتهی چون ایشان تنها بودند و در آمدی هم نداشتند ؛ خواهران و خواهر زاده هایش ، رضایت داده بودند که تا وقتی که زنده است در آنجا ساکن باشد .

بالاخره زمانی رسید که مادرم به من یادآوری کرد که باید به شهر و منزل پدریمان برگردد .

خیلی دمغ شدم !

چقدر زود گذشت ؟!

فکرش را نمی کردم که مادرم به این زودیها برگردد !

ولی به نظرم در کنار مادر به من خوش گذشته بود که تصور می کردم زمان زود گذشته است  !!

روزهای خوبی را با مادرم در دیار غربت احساس می کردم .

دلم می خواست بیشتر بماند !

ولی خوب او هم وظایفی در خانه خود داشت که می بایست به آنها هم رسیدگی نماید ؛ ضمن اینکه این من بودم که شرایطم تغییر نموده و می بایست برای وضعیت جدید ؛ خودم را از نظر روحی و روانی آماده می کردم .

 احساس می کردم پاییز در راه است .

آدم تغییر فصلها را با غریزه اش احساس می کند .

همینکه ابرها در آسمان پیدا می شوند و بعد آرام آرام تا کران آبی آنرا طی می کنند و می روند تا به همیشه بپیوندند ؛ دل آدم متوجه این تغییر می شود .

درست مثل زمانیکه آدمها عاشق می شوند !

عشق تغییری است که اولین بار دل آدم متوجه آن می شود ، بعدا لوازم دیگر آن بروز می کند  !!

شاید تغییر فصلها هم عاشقانه ای برای زندگی باشد که ما احساسمان را با طبیعت به اشتراک می گذاریم  تا متفاوت از آنچه تا اکنون بوده ایم  ؛  باشیم و بشویم  !!!

به دلم اینطوری افتاده بود که فصل پاییز از تقویم به من نزدیک تر است !

احساس خاصی که فقط خاص خود آدم است و همه تقریبا تجارب مشابهی از یک امر مشترک حتما دارند ....

واقعیت این است  آدمی وقتی که به دنیا می آید تا حدود هجده سالگی مهمان پدر و مادرش است . 

 دانشگاه قبول شد و یا سربازی و یا با هر بهانه دیگری از خانه پدری رسما بیرون آمد ؛ باید بپذیرد آن دوران طلایی دیگر تمام شده است .

آرام آرام مسئولیتها و تعلقات اجتماعی و پیرامونی او را تحت تاثیر خود قرار می دهند .

درس خواندن ...امتحان دادن ....دوست شدن ...عبادت کردن .....عاشق شدن .....فارغ التحصیل شدن ....مسئولیت گرفتن و کار کردن ....تشکیل زندگی دادن ....فرزند دار شدن .....عروس و داماد دار شدن ......سالمندی ...و بعد هم مرگ !!!

و من در کسری از ثانیه همه اینها در ذهنم می آمد و لیکن با این اوصاف ؛ واقعیت را هرچند اصلا دوست نداشتم بدانم؛ ولی علیرغم میل باطنی ام  باید می پذیرفتم !!!

پرسش اصلی این بود : آیا اکنون من برای خودم تمام شده بودم و یا تازه شروع شده بودم ؟؟؟!!!

نمی دانم ....!!!

در هر حال ما کلی « گز » و سوغات صنایع دستی و هنر اصفهان را خریدیم و زار و زنبیل و بار و بندیل را بستیم و بلیط اتوبوس گرفته و در یکی از روزهای شهریور ماه که اصلا دلم نمی خواست بدانم چه روزی است به همراه مادرم  به شهرمان برگشتیم !

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ داستان - 25

حالادیگربایدسروسامانی به حجره میدادم .تابستان به سرعت می گذشت و من می بایست برای شروع سال تحصیلی جدید خودم را آماده می کردم . 

مادرم برای رتق و فتق امور چند روزی به اصفهان آمدند.

حسابی به زحمت افتادند.

خانه خشتی بود و همه جا پر از خاک بود .

جارو کردن و دستمال کشیدن پیش نیاز چیدمان اسباب و وسایل بود.

خیلی ممنون مادرم هستم که به خوبی از عهده این امربرآمدند. 

بعد از اینکه حجره سر و سامانی گرفت ، با هم رفتیم سبزه میدان و یک فرش دوازده متری خریدیم .

چه فرش خوبی !

تا وقتیکه اصفهان بودم آنرا داشتم....!

چه آدمهای عرشی بر آن فرش که برای خودش عرشی بود ،پا گذاشتند ، نشستند و خوابیدند و برخاستند و پر کشیدند و رفتند !

چقدر نماز جماعت و فرادی و جلسه های معرفتی و فکری و حتی و حتی و حتی تنهایی هایی که بعضی دلشکسته های عاشق با سرهایی بر روی زانو ها  و هق هق گریه هایی که آتش به دل آدم می زد بر روی آن اشکستانی از جنس عشق به پا  کردند. ....!

و من که حالا در تنهایی خودم  این خاطرات را تداعی می کنم ،  در چاه تنهایی هایم ، شعله های آتش دلم قد می کشد و گر می گیرد و من را دوباره و البته هر باره می سوزاند و خاک و خاکستر می کند  و چه سوختنی ....؟!

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ داستان - 24

حدود صد متر از سر کوچه « ملاذ الاسلام  » بالاتر یعنی به سمت شمال چهار سوق « علیقلی آقا » واقع شده بود .

بازاری قدیمی و سرپوشیده که من معمولا نیازهایم را از این چهار سوق تامین می کردم .

مسیر در اواسط بازار چهار قسمت می شد .

 

نتیجه تصویری برای چهارسوق علیقلی آقا

 در سر در سبز سقاخانه چهار سوق این بیت شعر نوشته شده بود که در همان اولین روز نظر من را به خود جلب نمود و هنوز بعد از اینهمه سال آنرا در خاطر دارم :

 

« ای ساقی سر مست زپا افتاده

بر لعل لبت آب بقا افتاده

مشک و علم و دست سه حرف عشقند

افسوس که این هر سه جدا افتاده ... »

 

نتیجه تصویری برای مسجد علیقلی آقا

 

ضلع شمالی به خیابان « فروغی » می رسید .

ضلع جنوبی هم که از خیابان « مسجد سید » می آمد .

ضلع غربی به دسترسی های محلی و سایر گذرگاهها راه داشت .

و ضلع شرقی به مسجد علیقلی آقا منتهی می گردید .

 

نتیجه تصویری برای مسجد علیقلی آقا

جاییکه من نمازهای جماعتم را در آن می خواندم و با بچه های این مسجد دوست صمیمی بودیم و آنها اولین اصفهانی هایی بودند که پایشان به حجره حضرت زینب سلام الله علیها باز شد .

 

نتیجه تصویری برای مسجد علیقلی آقا

 

یادش بخیر ....!

چه شبها و روزهایی که در این مسجد نماز می خواندیم و با برادران دینی گلباران و خوشبوی ذکر و یاد خدا بودیم و بیشتر بیشتر از گناه دور بودیم ...!

نتیجه تصویری برای مسجد علیقلی آقا

 

 

 

 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ داستان - 23

انتهای کوچه « ملاذ الاسلام» به یک سه راهی کوچک ختم می شد که درست در سر سه راهی عمارتی بزرگ و تاریخی قرار داشت که من حین دوران دانشجویی خود ؛ سالها در حجره کوچکی متعلق به آن زندگی می نمودم .

 df_خاطره_من.jpg

 

عمارتی با دیوارهای قدیمی ؛  مرتفع ؛ بسیار قطور و از جنس خشت و ساروج و کاهگل .

 

rre4_9.jpg

  

برای ورود به داخل عمارت ، می بایست یک راهروی سه چهارمتری را  طی نموده تا به حیاط رسید .

راهرویی که کف آن ؛ توسط آجر فرش شده بود .

حیاط عمارت ؛ محوطه بسیار وسیعی بود که در ضلع جنوبی آن باغچه ای بزرگ با انواع بوته های گل رز ؛ نسترن و گلهای باغچه ای مثل داودی ، اطلسی ؛ بنفشه ؛ کوکب و نیلوفر وجود داشت.در آن باغچه یک درخت تاک کهن که به دار بستی بزرگ به اندازه کل باغچه و به ارتفاع تقریبا دو ونیم متر تکیه داده بود و چند درخت انجیر و توت قرمز با شاخ و برگهایی انبوه و در هم تنیده به چشم می خوردند .

 

1eo_6.jpg

 

 اتاق من دقیقا روبروی این باغچه با صفا قرار گرفته  و تمام شب عطر شب بوها و  هر روز صبح که برای نماز بر می خاستم ؛ بوی عطر گلهای رز و نسترن و بوی برگهای خاص درخت تاک  و شکل و شمایل خوشه های بزرگ انگور  که در فصول گرم سال مانند چلچراغ  از دار بست آویزان می شدند و سایه سار مسحور کننده انجیرها ؛ و توتهای قرمزی که بر روی شاخه های واژگون درختان توت همانند تراشه های الماس در زیر نور آفتاب می درخشیدند ؛  حجره کوچک من را که سرشار از رایحه و رنگ روح انگیز گلها ودرختان و میوه شده بود به بهشت کوچکی شبیه می نمودند که تنها برای  مطالعه و عبادت جان می داد ودر اصل تعلق به بنده های پاک و خوب خدایی داشت که به اندازه همه اینها خوب و بلکه خیلی خوبتر بودند .

چقدر من خوشبخت بودم که در این میان سعادت کفش جفت نمودن ؛ دست به سینه ایستادن و خوش آمد گفتن و بدرقه و جارو کشیدن آن بهشت کوچک را پروردگار مهربان  با کمال افتخار روزی من فرموده بود  .

 

vl9q_7.jpg

 

 

هر بامداد آفتاب که بالاتر می آمد ؛ پروانه ها با بالهای رنگی  و کفشدوزک ها بال قرمز با آن خال های مشکی بر روی پوشش بالهای خود و  مورچه ها سخت کوش و نجیب  مانند سایر حشرات ؛ در لابلای بوته های گل و مابین شاخه های درختان میوه به حرکت درآمده و هرکدام عاشقانه  به سویی پرواز می نمودند و یا شادمانه راه می سپردند .

آه ! ...

من اینک دلم را چه کنم ....؟!

 

 

 

آنروزها  آنقدر این جلوه بر من تاثیر نهاده و مرا بر سر شوق می آورد که برای پاسخ به این نیاز درونی رفتم ودوتا « مرغ عشق »زیبا  از سر خیابان « طیب » گرفتم و به خود حجره آوردم تا شاید سهمی در زیباترشدن شرایط من هم داشته باشم  !

 رویم سیاه بود و دستم از آسمان کوتاه ...

امیدم به خدا بود ...

و می دانستم عشق و پرستش قدرت تغییر حداقل من را دارد ...

و من چقدر دلم می خواست که این حداقل تغییررا احساس کنم ...!

 

1evy_مرغ_20عشق23.jpg

 

 در وسط حیاط ؛ حوض بزرگ آبی رنگی وجود داشت که دور تا دور آنرا گلهای « شمعدانی » با گلهای قرمز ؛ صورتی و سفید قرار داده و حدفاصل آنها را گلدانهای گل « بگونیا » و « شب بو » چیده بودند .

264y_photo_2016-01-24_01-33-41.jpg

 

 

در ضلع شمالی آن عمارت ؛ محل سکونت پیرزن صاحب خانه قرار گرفته بود که ایوانی بسیار بلند داشت . در مجاور آن حجره ای بسیار نورانی با سقف کوتاه و بسیار روحانی  قرار داشت که بعدها به حجره حضرت زینب سلام الله علیها معروف شد و زادگاه اصلی  « محفل شمع زینب سلام الله علیها » به حساب می آمد یعنی مراسم سخنرانی و روضه و سینه زنی محفل ، از این حجره شروع شد و در واقع میوه محفل شمع زینب سلام الله علیها ازریشه حجره حضرت زینب سلام الله علیها جوانه زد ؛ گل کرد و ثمر داد .

 

 

 

سالها پس از اینکه فارغ التحصیل شدم ؛ در سفری کوتاه که به اصفهان داشتم ؛ همراه آقا سید ابوالفضل هاشمی سری به آن عمارت قدیمی زدیم ؛ در حالیکه آنرا تخریب نموده  و حجره حضرت زینب سلام الله علیها به تلی ازخاک تبدیل شده بود و خدا می داند و ما می دانستیم در دل این ویرانه چه گنجی از نور و خیر و خاطره بهترین بندگان خدا به یادگار تا همیشه دفن شده است !

حالا حسرت می خورم چرا قدری از خاک آن ویرانه را با خود برنداشتم ...!

هنوز صدای ناله های دل شب آن بندگان صالح و معصوم را  در روضه ها و نماز شبهایشان به یاد دارم ...

یاد همه بچه ها و بخصوص شهدای حجره حضرت زینب سلام الله علیها بخیر ...

 

9l55_مهدی_فطرس.png

 

نتیجه تصویری برای شهید محمد (شهرام ) گودرزی 

 این ویرانه ها جنس گل و خشتشان ؛ خاک که نبود ؛  آسمان بود ...وقتی آنها را در تصاویر نگاه می کنم که دیگر نه صدایی و نه دعایی و نه هیچکدام از آنهائیکه ما دیدیم و شنیدیم و بودیم و شما می خوانید دیگر وجود ندارند ؛ آنوقت است که دیگر هیچ جوری جلوی گریه را نمی توان گرفت ...

و تنها  رازدار « یادها »  ... « بادها  » هستند که سراسیمه و سرگردان  در میان کوچه ها و پس کوچه ها می دوند و می وزند و می روند و حالا که دیری است رفته اند ؛ در این آرامش ترسناک ؛  بی نام و نشانی از نامداران و خوبان خدا و آن روزهای خوب خدا  در معبرهای خلوت و خاک گرفته شهرسخت فطرت آدمی را متلاطم می کند...!

ibv1_jjk.jpg

 

f0h1_999999.jpg

 

 

چه می دانم ...؟؟؟!!!

6f1k_999.jpg

 

 

 من تنها توانستم چند قطعه عکس یادگاری از آخرین بقایای آن داشته باشم که آنها را هم آقا سید ابوالفضل آقای هاشمی زحمتش را کشیده اند و من از ایشان گرفتم . الآن که مشغول نوشتن و تقدیم این متن هستم ؛ یقین دیگر آثاری از آن روزها که عرض نموده و یا عرض خواهم نمود ؛ موجود نمی باشد ...!!!

  

یادش بخیر ....!

 

حالا خیلی سال است که از آن سالها می گذرد ...

nxyb_3.jpg

 

 

وقدر مطلق فردا این خاک و خشتها در محضر خدای متعال و در دنیای دیگر به پاکی و تقوا و علم این بچه ها شهادت خواهند داد ...

 

fy13_2.2.jpg

 

یاد آن روزهای خوب بخیر ...

روزگاری است که خیلی دلمان برای خودمان تنگ می شود ....!

 دو بیتم جگر کرد روزی کباب

که می‌گفت گوینده‌ای با رباب:

دریغا که بی ما بسی روزگار

بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت

برآید که ما خاک باشیم و خشت...

« سعدی »

 

16pu_آخرین.jpg

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ باران

عصر یکی از روزهای اردیبهشت است. 

باران می بارد...

از پشت شیشه آسمان را نگاه می کنم،... 

ابرهای خاکستری تمام صفحه آسمان را پر کرده اند... 

برق می زند و متعاقب آن صدای رعد به گوش می رسد. 

باران که می بارد... 

دلم نماز می خواهد... 

دلم دعا می خواهد.... 

دلم کتاب خواندن و محتوا نوشتن می خواهد.... 

باران می بارد....

می روم تا وضو بگیرم و سجاده و عطر و تسبیح و کتاب و قلم و دفتر و نوت بوکم را بردارم و گوشه ای را برای همه اینها که گفتم و همه اینهایی که با خود دارم پیدا کنم و بشوم آنکه دلم می خواهد باشم!

باران می بارد... و من بی اختیار این شعر زمان کودکی ام را زمزمه می کنم :

 

باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان،  می خورد بر بام خانه ..... 

 

نویسنده : زخم آسمان ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳٩٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد